+دیشب تا صبح خواب به چشمم نیومده زرتاج. از فکر بلایی که سر این بچه اومده دارم دیوونه میشم... به خدا اگر دکتر هم حرف قابله رو تایید کنه من یکی که دق میکنم...
دستش رو گرفتم و با دلسوزی گفتم
+غصه نخورید مادرجون، شاید قابله خطا کرده، بعدم زبونم لال، زبونم لال اگر واقعا همچین اتفاقی افتاده باشه شما باید الان مرهم دل این بچه باشید، خودتون میبنید این بچه جز شما تو این عمارت کسی رو نداره! باید قوی باشید و بمونید و ازش حمایت کنید تا بشری جرات نکنه نگاه بدی بهش بندازه...
کمی دیگه با بلقیس خانم حرف زدم و وقتی آرومتر شد کمکش کردم تا به سمت حیاط بریم و سوار ماشین خان بشیم.
ستاره هم که انگار اتفاقات روز قبل رو فراموش کرده بود که لی لی کنان پشت سر من میومد. خان با دیدن ستاره اخمی کرد و گفت
+اینکه از منم سالمتره ننه!
بلقیس خانم که خودش رنگ به صورت نداشت گفت
+الان یه ذره بهتر شده، ولی این بچه لاجونه، مدام مریض میشه، مادرش که به فکرش نیست، یک بار ببریمش دکتر ببینم چی میگه، خودمم حالم خوب نیست دکتر یک نگاهی بهم بندازه بد نیست.
جلوی چشمهای پر حرص خجسته به اصرار بلقیس خانم کنار خان نشستم و ماشین به حرکت دراومد....
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
سکینه پوزخندی زد و گفت : خوبه که می فهمی چی میگم اما اشکالی نداره ! بهادر جَوون و بی تجربه ست ! خیلی مونده تا ذات دخترهای گرگ شهری رو بشناسه ! من مادرشم ! به وقتش هر چیزی رو که لازم باشه بشناسه رو بهش نشون میدم .
تا جایی که سکینه رو می شناختم اهل حرف زدن های الکی نبود و به هر چیزی که می گفت عمل می کرد ! حالا هم که کمی از موضعش عقب کشیده بود فقط به خاطر تهدید بهادر بود و می ترسید که بهادر هم مثل بقیه ی پسر هاش جل و پلاسش رو جمع کنه و بره شهر و گرنه با حرفی که زده بود خدا می دونست چه نقشه ای توی سرش داره و این بار می خواد چه بلایی سرم بیاره !
این بار باید بیشتر حواسم رو جمع می کردم تا از سکینه رو دست نخورم و حالا که بهادر دل به دلم داده ، زندگیم از هم نپاشه .
خیره به زمین ، مشغول دنبال راهی برای مقابله با سکینه بودم که زبیده با گریه به ایوون اومد .
با تعجب نگاهی به زبیده انداختم . سکینه ابرو در هم کشید و با غیظ گفت : چی شده زبیده این چه حالیه ! چرا عین بچه ها زار می زنی !
با تموم شدن حرف سکينه ، زبیده نگاه پر غیظ و غضبی به من انداخت و روسریش رو از سرش کند و گفت : خدا می دونه این دختره ی مارمولک تو گوش بهادر خان چی خونده که این بلا رو سر من آورد !
نگاهم رو بالا تر کشیدم و با دیدن موهای زبیده که از ته چیده شده بود و ظاهر زشتی بهش داده بود ، بی اراده لبخندی زدم و کنایه وار گفتم : نکنه دیوونه شدی زبیده ! بهادر چرا باید همچین بلایی سرت بیاره ؟!
زبیده با نفرت نگاهش رو توی صورتم چرخوند و از لای دندون های کلید شده ش گفت : این رو از خودت بپرس دختره ی موذی ! خدا می دونه چی در گوشش وز وز کردی که همچین بلایی سر موهام آورد !
سکینه اجازه نداد حرف زبیده تموم شه و همون طور که نگاه موذی و بی احساسش به من خیره بود ، با تشر رو به زبیده گفت : شلوغش نکن زبیده ! حالا که چیزی نشده . چهار روز دیگه موهات بلند می شه و می شه عین روز اولش !
این که ماتم گرفتن نداره !
برو به کارت برس ! بعد هم از جا بلند شد و بی توجه به قیافه ی مات و مبهوت زبیده به اتاق رفت
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیزم شبتون بخیر
خانمی گفتن دخترشون هر نیم ساعت
باید بره دستشویی ی مدت سردی بهش نده ماست گوجه و خیار
چیزهایی که طبع سرد دارن زیرشکمش وقبل خواب با روغن سیاه دانه چرب کنه شکمش وگرم نگه داره
کلیه هاش سردی کرده خوب میشه آن شاالله اگه نشد ببره دکتر ارولوژی شاید عفونت ادراری داره
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جون ممنون از کانال خوبتون برای خانمی مینویسم که گفتن محبت پدرشون رومی خواهد
همین که شکرخداپدرداری ومیتونی ببینین وصداشو بشنوی قدرشو بدون خیلی ها هستن ارزوشونه د حتی در
خواب هم شده یک لحظه صدا یا چهره عزیزان شونو ببینم مثل خودم ۳۶ ساله آرزومه پدرم وببینم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام برای خانمی که یکنفر تو روبیکا مزاحمش میشه والان هم عکسش رو
براش فرستاده عزیزم به پلیس فتا زنگ بزن چون کافیه بفهمه میترسی
بیشتر اذیتت میکنه وازت سو استفاده میکنه اگر هم با مادرت راحتی بهش بگو تا کمکت کنه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه خاطره از سفره آل یاسین دارم که هر وقت یادش میافتم، یه حس قشنگی توی دلم زنده میشه. 🥹💚
یه روزایی بود که از نظر روحی خیلی خسته بودم؛ نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، ولی انگار دلم آروم و قرار نداشت. هر کاری میکردم فکرم مشغول بود و نمیتونستم مثل قبل از چیزای کوچیک زندگی لذت ببرم.
یه روز یکی از دوستام دعوتم کرد سفره آل یاسین. راستش اولش حوصله بیرون رفتن نداشتم، ولی با خودم گفتم برم، شاید حالوهوام عوض بشه.
وقتی رسیدم، خونه پر از عطر گلاب بود. خانمها آروم نشسته بودن، قرآن و دعا میخوندن و هرکسی از ته دلش چیزی میخواست. اون فضای صمیمی و صدای دعاها یه آرامش عجیبی داشت. منم با دل خودم نشستم و برای سلامتی خانوادهم، آرامش خونهمون و برآورده شدن حاجتی که مدتها توی دلم نگه داشته بودم، دعا کردم. 🤲🏻
بعد از مراسم، همه دور هم نشستیم و یه چای شیرین خوردیم. جالب بود که وقتی از خونه بیرون اومدم، مشکلاتم هنوز سر جاشون بودن، اما خودم آرومتر شده بودم. انگار دلم سبک شده بود و دوباره میتونستم با امید بیشتری به روزهای بعد نگاه کنم.
چند وقت بعد، یکی از نگرانیهام با کمک و همراهی یکی از نزدیکانم حل شد. نمیدونم چقدرش رو باید به حساب لطف خدا بذارم، ولی برای من همون اتفاق بهونهای شد که بیشتر قدر دعا، امید و دورهمیهای باصفا رو بدونم.
از اون روز فهمیدم گاهی آدم بیشتر از هر چیزی، به یه گوشه امن احتیاج داره که چند دقیقه از شلوغی دنیا فاصله بگیره و حرف دلش رو با خدا بزنه. 💚
الهی به حق قرآن و توسل به امام زمان (عج)، دل همهتون آروم و خونههاتون پر از خیر و برکت باشه. 🌿
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7