eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
765 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
تمام تلاشم رو کرده بودم و به همه تذکر داده بودم که مواظب ایوب باشن و اگر این وسط کسی نمی خواست به حرف من گوش بده ، تقصیر خودش بود ! حضور بچه ای که لحظه به لحظه زندگیم رو شیرین و شیرین تر می کرد اون قدر به زندگیم رنگ داده بود که هر بار سکینه در سایه ی مهربونی و دلسوزی بدِ من رو پیش بهادر می گفت و پای توران رو پیش می کشید ، بهادر با بداخلاقی حرفش رو قطع می کرد و بحث رو عوض می کرد ! حتی چند باری به صراحت گفته بود من زنم رو دوست دارم و دلیلی نمی بینم بخوام دوباره تن به ازدواج بدم و پنهان و آشکارا از من دفاع کرده بود و به قول خودش زندگیمون رو با چنگ و دندون حفظ کرده بود ! از پوران شنیده بودم ، بی محلی های بهادر برای سکینه گرون تموم شده و به واسطه ی کارهای بهادر رابطه ش دوباره با خانواده ش کمی شکر آب شده و دنبال راه حلی برای نرم کردنِ دلِ بهادر و سر و سامون داده اوضاع می گرده اما با آبگینه وجود خیالم راحت بود که مهرم طوری به دل بهادر رسوخ کرده که با هیچ نقشه ای این عشق و علاقه از بین نمی ره . روز ها از پی هم می گذشت و وارد ماه چهارم بارداری شده بودم و شکمم کمی بیرون زده بود . با وجود پوشیدن پیراهن های بلند و گشاد باز هم مخفی کردن شکمم کمی برام سخت بود مخصوصا این که ویار بدی داشتم و با حس کردن هر بویی عقم می گرفت و حالم بد می شد ! یک روز که روی ایوون نشسته بودم متوجه شدم سکینه بهم زل زده و خیره نگاهم می کنه ! با دیدن نگاه خیره ی سکينه رنگم پرید و احساس کردم دستپاچه شدم . سکینه که متوجه هول زندگیم شد ، نگاهی به حیاط انداخت و بی توجه به جکحال و روز پریشون من زبیده رو صدا زد . وقتی زبیده اومد ،. سکینه زیر چشمی نگاهی به من انداخت و رو به زبیده گفت : خیلی وقته می خواستم بگم یه دست به سر و روی انباری بکش ! زیبده با گیجی نگاهی به من انداخت و با تعجب گفت : انباری خانوم بزرگ ؟! سکینه ابروهاش رو بالا داد و گفت : آره ! انباری . یه صندوقچه تو انباری هست که می خوام برام بیاریش بیرون . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
میخوای پروفایل عوض کنی ولی نمیتونی پیدا کنی؟ بیا اینجا کلی پروفایل زیبا داریم👇 https://eitaa.com/joinchat/350355973C949c2ce589
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
عکس برای پروفایلت نداری؟😢 بیا اینجا کلی پروفایل زیبا داریم🙈👇 https://eitaa.com/joinchat/350355973C949c2ce589
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
خودمم با ستاره حرف زدم و بهش قول دادم کسی اذیتش نکنه و ستاره کم کم راضی شد و بالاخره همراه دکتر رفت پشت پرده‌ی سفید رنگی و دکتر مشغول کارش شد، کمی بعد صدای گریه‌ی ستاره بلند شد، دکتر ازم خواست برم پیشش، با عجله جلو رفتم و سر ستاره رو تو بغلم گرفتم و بو.سیدمش... دکتر دستکشش رو بیرون آورد و لباس ستاره رو مرتب کرد، سرش رو که بالا گرفت متوجه اشک حلقه زده‌ی تو چشمش شدم، نفس عمیقی کشید و به آرومی گفت +دختر قشنگیه... خیلی باید مراقبش باشید... مادرش چرا نتونسته بیاد؟ اشاره‌ای به ستاره کردم و آهسته گفتم +شیرین عقله... همین یه دخترو داره منتهی هوش و حواس درستی نداره... چی فهمیدید خانم دکتر؟ +بچه رو ببر تحویل منشی بده بگو حواسش بهش باشه، خودتم برگرد تا یک سری چیزا رو برات توضیح بدم. با نگرانی باشه ای گفتم و ستاره رو بعد کلی سفارش به منشی سپردم و برگشتم تو اتاق، بلقیس خانم با نگرانی خیره شده بود به دکتر که داشت چیزی رو روی کاغذ یادداشت میکرد. من که وارد شدم ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
انگار زبیده هم دقیقا نمی دونست سکینه دنبال کدوم صندوقچه می گرده ! برای همین همون طور که توی ذهنش دنبال جای صندوقچه می گشت ، مکث کوتاهی کرد و گفت : چشم خانوم بزرگ اگر اجازه بدید فردا صبح با کمک گل نسا انباری رو تمیز می کنم و صندوقچه رو بیرون میارم ! الان گل نسا تو عمارت نیست ، پوران هم جون انجام دادن این کارها رو نداره ! من هم دست تنها از پس این کار بر نمیام ، مردی هم تو عمارت نیست که بگم بیاد کمک دستم باشه ! سکینه با بیخیالی به حیاط نگاه کرد و گفت : من الان صندوقچه رو می خوام ! اگر کمک دست نداری مهربانو رو با خودت ببر ، کمکت می کنه ! با شنیدن حرف سکینه وحشت زده خودم رو جلو کشیدم و هول زده گفتم : من از انباری می ترسم . اون جا خیلی تاریکه . سکینه از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت و با غیظ گفت : نترس ، طوریت نمی شه . زبیده هم هست، تنها که نیستی ! زبیده که معلوم بود هنوز از من کینه به دل داره و از موقعیت تلافی که دستش افتاده حسابی خوشحاله ، با افاده چینی به پیشونیش انداخت و گفت : نترس آل نمی برتت ! پاشو بیا ، تا شب نشده صندوقچه رو بیرون بیاریم . من یه دنیا کار دارم ، امروز هم دست تنهام ، باید یه مطبخ هم سر بزنم . چند باری دو دل شدم به سکینه بگم باردارم و من رو از این کار معاف کنه اما حس می کردم سکینه اگر بفهمه من باردارم حتما کاری دستم می ده تا بچه سقط بشه . برای همین با اکراه از جا بلند شدم و همون طور که دنبال راهی برای فرار کردن از انجام دادن این کار می گشتم به دنبال زبیده به راه افتادم اما هنوز پام به پله ها نرسیده بود که سکینه زبیده رو صدا زد و چیزی در گوشش گفت ! با تموم شدن حرف سکینه زبیده نگاهی به سر تا پام انداخت و با ترید گفت : اما خانوم بزرگ .... سکسنه با غیظ رو ترش کرد و گفت : اما و مرض ! روی حرف من حرف نزن ! زبیده با درموندگی دست هاش رو بهم گره کرد و با پریشونی گفت : چشم... چشم ! خیلی دلم می خواست بدونم سکینه چی در گوش زبیده گفت که رنگ زبیده این طور پرید و دست و پاش به لرز افتاد . اما فکرم اون قدر دنبال راهی برای خلاص شدن از صندوقچه بود که اهمیتی به حال و روز زبیده ندادم . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸