🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به سایه خانم گل وهم گروهی های عزیز.
من ۴۲ سالمه ودوتا بچه دارم وهمسرم که ۴۶ سالشه.
منم امشب خیلی خیلی دلم گرفته 😔من تو شهری به دور از زادگاهم ازدواج کردم ومشکلات وسختیها که برای همه هست برای ما هم بود وهست .ولی یواش یواش داره تموم میشه به لطف خدا 🙏
همیشه دوست داشتم اطرافیانم غصه نداشته باشن تا منم آروم باشم .اما چه بسا همین فکر ها باعث شد چقدر تو زندگیم ضربه بخورم .یکی از نزدیکانم که بیکار بودن واعتیاد داشت ضربه به ریشه زندگیشون میزد رو از شهرستان با حمایت همسرم آوردیم شهر خودمون .چقدر خوشحال بودم که هم تونستیم قدمی براشون برداریم هم من از تنهایی در میام .ولی همین که مشکل کار ومسکن وزندگیشون حل شد آروم آروم فاصله گرفتن .
اما همین کار رو هم برای برادرم کردیم اونم تو شهرستان با یه بچه مدرسه ای بیکار بود وغصه شو میخوردیم .
بعد از کلی دویدن والتماس به آشناها برای کاراونم آوردیم شهرمون رفت سر کار و زندگیشون به روال افتاد .اما تو یه تصادف همسر ودخترشو از دست داد وخودش رفت کما وما چقدر توی اون دوران غم وغصه خوردیم و.....
تازه خودش فراموشی گرفت و من باز هم نتونستم پدرو مادرمو با این غم غصه تنها بذارم باز هم با حمایت همسرم آوردیمشون خونمون نگهداری کردیم دکتر ورسیدگی وووبعد از چند ماه تونست به روال عادی برگرده بعد از کلی دردسر هایی که یه بیماری که فراموشی داشت وایزیلایف میشد واز یه طرف غم از دست رفتگان .تمام تلاشمو میکردم تا خانوادمو از زیر این غم بیرون بکشم 😭
به لطف خدا سلامتیشو بدست آورد و برگشت سر کار وزندگی دوباره خواست زندگی جدید شروع کنه باز هم من بودمو همه کارها چون بجز من خواهر وبرادری نیست .ازدواج عجولانه اش باعث شد بعد از دو سال بگه میخوام طلاقش بدم با هم سازگاری نداشتن .😔
ودوباره چند ماه خونه شو ول کرد واومد موند خونه من همسرش تا وقت طلاق از خونه بیرونش کرده بود.پدر و مادرمم تنهاش نذاشتن وسه تایی تا ماههاخونه ی ما موندن ومنو همسرم وبچه هام آرامشمونو این بار هم فدای این برادر کردیم تا دوباره بتونه از این مشکلش هم بیرون بیاد و بعد از چندین ماه بلااخره تموم شد .
ودوباره هوس ازدواج کرد ومن این بار دختر یکی از دوستانم رو پیشنهاد کردم وازدواج کردن .
والان سر خونه وزندگیشه ویه بچه چند ماهه دارن که من هنوز نتونستم ببینمش .
وقتی پیام دوستان رو در مورد برادرشون خوندم فهمیدم که فقط من نیستم که دلم از دست برادرم خونه 😔 .
من بعد از این همه سال تازه یاد گرفتم که محبت بیش از اندازه اصلا خوب نیست ومن تازه فهمیدم که برادر من منو فقط برای روزهای سختش میخواسته ومن الان موندم با بیماری اعصاب وروحیه ضعیف تو همون شهر غریب و تنها .
تو این چندین سال فقط یکی دوبار بهش برای کارهای خیلی سطحی رو انداختم وجواب منفی شنیدم یکیش شبی بود که دخترم نصفه های شب حالش بد شد ومن مجبووور شدم به برادرم زنگ بزنم چون ماشین نداشتیم بتونیم نصفه شب برسونیم بیمارستان واون در کمال آرامش گفت
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
از دیشب تا حالا اصلاً حالم خوب نیست. یه دعوایی بین شوهرم و بابام پیش اومده که هنوزم تموم نشده و من وسط این دوتا موندم، بدون اینکه بدونم باید چیکار کنم.
ماجرا از یه بحث ساده شروع شد، ولی کمکم حرفایی بینشون ردوبدل شد که اصلاً فکر نمیکردم یه روز از دهنشون بشنوم. بابام از یه موضوعی ناراحت بود و به نظرم هم حق داشت. شوهرم هم بهجای اینکه آروم صحبت کنه و بذاره قضیه حل بشه، جبهه گرفت و کار به جایی رسید که صدای هر دوتاشون بالا رفت.
من همونجا نشسته بودم و فقط نگاهشون میکردم. از یه طرف بابامه؛ همون آدمی که یه عمر زحمت کشیده تا من بزرگ بشم و همیشه دلم نمیخواد حتی یه لحظه ناراحتیش رو ببینم. از یه طرف شوهرمه؛ کسی که باهاش زندگی میکنم و دلم نمیخواد بینمون کدورت پیش بیاد.
ولی چیزی که بیشتر عذابم میده اینه که ته دلم میدونم حق با بابامه. نمیتونم خودم رو گول بزنم و بگم هر دو به یه اندازه مقصر بودن. بابام حرف بیجایی نزد، فقط انتظار داشت احترامش حفظ بشه، اما شوهرم حرفش رو بد برداشت کرد و بحث رو کشوند به جاهای دیگه.
از وقتی برگشتیم خونه، شوهرم هنوز ناراحته و منم نمیتونم مثل همیشه باهاش رفتار کنم. دلم نمیاد بهش بگم اشتباه کردی، چون میترسم بیشتر عصبانی بشه و فکر کنه من همیشه طرف خانواده خودمم. از اون طرف، دلم برای بابام میسوزه که با اون همه علاقهای که به دامادش داشت، حالا باید از حرفهایی که شنیده ناراحت باشه.
بدتر از همه اینه که من از هیچکدومشون بدم نمیاد. دلم میخواد هر دو آروم بشن و بفهمن این دعوا ارزش خراب شدن رابطهشون رو نداره. ولی نمیخوام فقط برای اینکه خونه خودم آروم باشه، وانمود کنم بابام مقصر بوده؛ چون اینطوری انگار دارم حقش رو نادیده میگیرم.
واقعاً سخته وقتی دو نفر که هر دو برات عزیزن روبهروی هم قرار میگیرن، مخصوصاً وقتی میدونی یکیشون بیانصافی کرده و تو هم جرئت نداری راحت حرف دلت رو بزنی.
فعلاً تصمیم گرفتم وقتی هر دو آرومتر شدن، جداگانه باهاشون صحبت کنم. من نمیخوام بین شوهرم و بابام یکی رو انتخاب کنم؛ فقط میخوام شوهرم بفهمه دفاع از حق بابام به معنی دوست نداشتن اون نیست و بابام هم بدونه که ناراحتی من از این ماجرا، به خاطر از دست دادن احترام بینشونه.
کاش بعضی وقتها آدمها قبل از اینکه حرفی بزنن که دل همدیگه رو بشکنه، یادشون بیاد ممکنه یه نفر وسط این دعوا باشه که از ناراحتی هر دوتاشون، خودش هزار بار بیشتر عذاب بکشه. 💔
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه چیزی رو از ته دل میگم، هنوزم وقتی یادش میافتم اشک تو چشمام جمع میشه... 🥹❤️
یه مدت بود یه حاجتی داشتم که هرچی دعا میکردم، فکر میکردم هیچ دری به روم باز نمیشه. خیلی دلم گرفته بود، با هیچکس هم نمیتونستم درست دربارهش حرف بزنم. یه روز که سفره نذری حضرت ابوالفضل (ع) پهن بود، رفتم نشستم و از ته دلم با آقا حرف زدم. گفتم یا ابوالفضل، خودت میدونی تو دلم چی میگذره، من دیگه جز خدا و شما کسی رو ندارم...
اون روز با چشمهای خیس از سر سفره بلند شدم و برگشتم خونه. چند وقت بعد، درست وقتی دیگه امیدم کمرنگ شده بود، یه اتفاقی افتاد که اصلاً انتظارش رو نداشتم و همون گرهای که مدتها ذهنم رو درگیر کرده بود، باز شد. 😭❤️
نمیگم هر اتفاقی دقیقاً همونطوری که ما میخوای رقم میخوره، ولی اون روز برای من یه خاطره شد که هر وقت دلم میگیره، یادش میافتم و آروم میشم.
از اون روز به بعد، هر وقت اسم حضرت ابوالفضل میاد، ناخودآگاه دلم میلرزه و زیر لب میگم: آقا جان، ممنون که توی اون روزهای سخت، امیدم رو زنده نگه داشتی. 🖤🌹
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گاهی آدم یه آرزویی توی دلش داره که مدتها جرئت نکرده دربارهش حرف بزنه؛ وقتی بالاخره با همسرش درمیونش میذاره، بیشتر از هر چیزی منتظر اینه که جدی گرفته بشه.
مثلاً همسرت میگه دلم میخواد یه کار جدید شروع کنم، یه مهارت یاد بگیرم، مغازهای برای خودم راه بندازم یا حتی بعد از این همه سال برگردم درس بخونم. اولین واکنشت این نباشه که بگی «تو که حوصلهشو نداری»، «با این وضع پول از کجا بیاریم؟» یا «الان دیگه چه وقت این کاراست؟»
شاید واقعاً راهش سخت باشه، شاید لازم باشه بیشتر فکر کنید و حسابوکتاب داشته باشید؛ اما بین واقعبین بودن و خاموش کردن ذوق یه نفر فرق زیادی هست.
میتونی بهجای اینکه از همون اول تمام راههای نشدن رو جلوش بذاری، کنارش بشینی و با هم بررسی کنید که چطور میشه قدم اول رو برداشت. حتی اگه آخرش به این نتیجه برسید که فعلاً زمان مناسبی نیست، حداقل همسرت احساس نمیکنه آرزوش برای تو مسخره یا بیارزش بوده.
قرار نیست همیشه همه آرزوهای همدیگه رو عملی کنیم؛ اما خوبه جوری رفتار کنیم که هیچکدوم برای گفتن آرزوهاش از نزدیکترین آدم زندگیش خجالت نکشه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من یه مادر پسرم که چند وقت پیش با همسرم رفتیم برای پسرمون خواستگاری دخترعموش. با خودمون فکر کردیم چه بهتر که بچهها با هم فامیل باشن، خانوادهها همدیگه رو بشناسن و یه وصلت خوب بینمون شکل بگیره.
رفتیم خونه جاریم، نشستیم و صحبت کردیم. ما قصدمون جدی بود و با احترام رفتیم جلو، ولی دخترعموش نپذیرفت. ما هم با اینکه طبیعتاً دلمون میخواست جواب مثبت بشنویم، به تصمیمش احترام گذاشتیم. نه بحثی کردیم، نه اصرار کردیم، نه حرفی زدیم که کسی ناراحت بشه. بلند شدیم و برگشتیم خونه و از نظر ما قضیه همونجا تموم شد.
اما تازه بعدش دردسرهای من شروع شد!
جاریم هر جا میشینه، از مهمونی فامیلی گرفته تا دورهمیهای ساده، میگه اینا اومدن خواستگاری دخترم، چند بار رفتوآمد کردن، ولی ما قبول نکردیم! جوری تعریف میکنه که انگار ما مدتها دنبالشون بودیم و اونا هر بار دست رد به سینهمون زدن.
یه بار یکی از فامیلها حرفی زد که فهمیدم ماجرا رو چقدر بزرگ کرده. خیلی بهم برخورد. آخه خواستگاری رفتن که خجالت نداره! ما برای پسرمون یه گزینه رو مناسب دیدیم، محترمانه رفتیم صحبت کردیم، اونا هم نخواستن و تموم شد. کجای این ماجرا انقدر تعریف کردنیه که آدم هر جا میره بخواد به رخ بقیه بکشه؟
بیشتر از همه ناراحتم که جاریم میدونه من چقدر برای حفظ احترام فامیل اهمیت قائلم. من هیچوقت درباره دخترش بد نگفتم، حتی وقتی جواب منفی شنیدم، به پسرم گفتم انتخاب هر کسی محترمه و نباید به خاطر جواب رد ناراحت یا عصبانی باشی. ولی حالا خودش با این حرفها کاری کرده که هر بار توی جمع میبینمش، معذب میشم.
پسرم هم فهمیده مادر دخترعموش چه حرفهایی میزنه و از این موضوع دلخور شده. منم نمیخوام به خاطر یه خواستگاری که به نتیجه نرسیده، رابطه دو تا خانواده خراب بشه؛ ولی از اون طرف نمیتونم قبول کنم هر بار کسی ما رو میبینه، فکر کنه ما برای گرفتن جواب مثبت چقدر اصرار کردیم.
من اگر جای اون بودم، حتی اگه از یه خواستگار خوشم نمیاومد، محترمانه جواب میدادم و دیگه موضوع رو اینطرف و اونطرف نمیبردم. بالاخره ازدواج که معامله نیست؛ دو طرف باید همدیگه رو بخوان.
ما با احترام رفتیم و با احترام هم برگشتیم؛ فقط کاش بعضیا یاد میگرفتن جواب منفی دادن، مجوز تحقیر کردن طرف مقابل نیست. 🌿
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به خانه میرفتم که میرزا را دیدم. دستهایش سیاه و لباسهایش روغنی بود. مثل اینکه هنوز مرا نشناخته بود
. جلو رفتم و سلام کردم . برگشت و طوری جواب سلامم را داد که معلوم شد هنوز مرا نشناخته است.خندیدم :« میرزا مرا نمی شناسی؟»دقت کرد و کمی که جلوتر آمد گفت:« ماشاء الله ببین چه خانمی شده ، هزار ماشاء الله !» بعد با تردید گفت:« پری ...درسته؟»
گفتم: « بله ، همان پری شیطان.» و خندیدم . او هم خندید
:« چه قدر بزرگ شدی؟ خیلی بچه بودی که دیدمت آن وقت که با بهرام خان بازی میکردی. » سرم را تکان دادم و هر دو در کنار هم راه افتادیم.
«میرزا از کجا میایی؟ چرا دستهایت سیاه است؟»خنده ای که معلوم بود از روی اجبار است سر داد و گفت:«خیلی وقت است که یک مغازه اجاره کردم.البته شریک دارم.خب پنج تا بچه که شوخی نیست باید خرجشان را دربیاورم.»
پرسیدم:«مغازه چی؟»
دستهایش را نشان داد و گفت:«میبینی که مکانیکی.»به در ویلا رسیدیم.میرزا خداحافظی کرد و به سوی اتاقهای کوچکی که خانم بزرگ در تمام این سالها در اختیارشان گذاشته بود رفت.هوا تاریک شده بود و من آهسته قدم برمیداشتم فقط صدای خش خش برگهای خشک شده که زیر پایم میلغزیدند به گوش میرسید.بعد صدای پارس کردن سگ و بعد صدایی آهسته که گفت:«پری!»ایستادم.
صدا از پشت سرم می آمد.دوباره گفت:«صبر کن پری.»برگشتم و کسی را ندیدم.بهرام از پشت درخت بیرون آمد و در یک قدمیم ایستاد.«بهرام تو هستی؟»
گفت:«پری چند لحظه صبر کن.»
نرم و لرزیده حرف میزد.
گفتم:«چیه؟چرا اینجا در این تاریکی ایستاده بودی؟»
گفت:«منتظر تو بودم.»
«منتظر من؟ چه کار داری؟»
و برگشتم که برم که گفت:
«صبر کن پری! باید موضوعی را روشن کنم.»
باز ایستادم و به طرفش چرخیدم.
گفتم:«سردم است.زودتر بگو.چه موضوعی؟»
«میترسم...»
گفتم:«میترسی؟تو؟»
انگشتهایش را داخل موهایش برد و گفت:«قول بده عصبانی نمیشوی؟»
«وای حوصله ام را سر بردی؟خب بگو ببینم چه شده؟»
«گفتم که باید قول بدهی».
با بی حوصلگی گفتم:«قول میدهم بگو. بهرام یخ کردم.»
باز سکوت کرد.نگاهش کردم و منتظر بودم حرفش را بزند ولی او همچنان سکوت کرده بود.
بالاخره گفتم:«یا بگو یا من برم.»زیر لب گفت:
«برو.»
با قدمهای تند به باغ برگشت.تاریک بود و نمیتوانستم بهرام را ببینم.
صدایش کردم:
«بهرام!»ولی جوابی نداد.چند قدم پشت سرش رفتم.پایم در گل فرو رفت.اَه.دوباره جلویم ظاهر شد.
گفت:«اَه به من؟»
گفتم:«اِ بهرام تو اینجایی؟»
پرسید:«رفتی تو گل؟»
گفتم:«آهان»
گفت:«کمکت کنم؟»
گفتم«نمیخواهم.»و به زور پایم را کشیدم و برگشتم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..