eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
758 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 در جواب خانمی که از سردی همسرش خسته شده🍃🌸 🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸 در جواب خانمی که از سردی همسرش خسته شده: عزیزم اول یه بار خیلی آروم و بدون گلایه باهاش حرف بزن. بعضی مردها اصلاً متوجه نیستن رفتار سردشون چقدر روی همسرشون اثر میذاره. مشخص بگو چه رفتاری دلت رو می‌شکنه، نه اینکه فقط بگی «تو سردی». 🍃🌸 من خودم این شرایط رو داشتم. تا وقتی فقط ناراحت می‌شدم و سکوت می‌کردم، همسرم فکر می‌کرد مشکلی نیست. یه بار خیلی واضح گفتم من از کمبود توجه خسته‌ام، نه از خودت. همین باعث شد حداقل بفهمه مسئله من چیه. 🌸🍃 یه نکته مهم اینه که سرد بودن همیشه به معنی بی‌محبتی نیست. بعضی آدم‌ها از بچگی یاد نگرفتن احساساتشون رو نشون بدن. ببینین وقتی مشکلی براتون پیش میاد، در عمل کنارتون هست یا نه. محبت فقط با حرف و ابراز احساسات نیست. 🍃🍃 ولی اگر بارها گفتی و هیچ تغییری نکرد، دیگه خودتو مقصر نکن. قرار نیست یک نفر به تنهایی یه رابطه رو گرم نگه داره. محبت وقتی قشنگه که دوطرفه باشه. 🍃🌸 خواهش می‌کنم برای گرفتن توجه، خودتو کوچیک نکن یا مدام دنبال همسرت راه نیفت. یه مقدار فاصله سالم داشته باش، به زندگی و علایق خودت هم برس. نه برای لجبازی، برای اینکه تمام حال خوبت وابسته به واکنش یه نفر نباشه. 🍃🌸 به نظرم یه شب که هر دوتون آرومین، گوشی‌ها رو کنار بذارین و جدی حرف بزنین. نه وسط دعوا و نه وقتی یکی از شما عصبیه. حتی می‌تونین از هم بپرسین هرکدومتون محبت رو چطور دریافت می‌کنین؛ شاید تعریف شما از محبت با هم فرق داشته باشه. تجربه 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 ! 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ! ‍ پری ازدواج نکرده بود. ٤٥ سال داشت و سال‌ها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می‌کرد. کارش این بود که نامه‌های رسیده را دسته‌بندی و بایگانی می‌کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشم‌هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می‌پوشید و این کفش‌ها اثر زنانگی‌اش را کمتر می‌کرد. یکی دو بار از پچ‌پچ و خنده‌ی منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشم‌های گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک می‌کرد. این اتفاق بی‌اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری‌ها اتفاق عجیب غریبی افتاد. صبح‌ها آقایی پری را می‌رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهانشان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به‌عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال‌ها ناکامی و خواستگارهای درب و داغانش را جبران کند. آن‌روزها احساس می‌کردم پری روی زمین راه نمی‌رود. با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت، سر میز دوستانش می‌ایستاد و اغلب این جمله را می‌شنیدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، یا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی‌داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می‌گذاشت. این روزها اندک دستی هم به صورتش می‌برد و سایه ملایم آبی روی پلک‌هایش می‌زد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان می‌کرد. ساعت‌ها برای ما زود می‌گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می‌کرد و انتظار می‌کشید. سر ساعت دو که می‌شد آقابهروز می‌آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می‌گرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند. منشی شرکت می‌گفت: «بفرمایین بنشینین. پری الان میاد، اتاق آقای رئیسه» و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می‌نشست و به کسی نگاه نمی‌کرد. چشم می‌دوخت به زمین تا پری بیاید. وقتی پری از اتاق رئیس می‌آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف‌ناپذیر می‌گفت: «خوبی الان میام.» می‌رفت و کیفش را برمی‌داشت و با آقابهروز از در می‌زدند بیرون. این حال و هوای عاشقانه تا مدت‌ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می‌آمد. قرار شد در یک شب دل‌انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود. همه‌ی بچه‌های شرکت دعوت شدند، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی‌کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف می‌زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، میهمان‌ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم‌بخت تجربه کرده‌اند. حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو می‌تواند شوهری به این «شاخی» پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است. آقابهروز هم طبق روال سابق صبح‌ها پری را می‌آورد می‌رساند و عصرها او را می‌برد ولی دیالوگ‌ها کمی عوض شده بود و هر کس آقابهروز را می‌دید بالاخره تکه‌ای بهش می‌انداخت؛ درباره‌ی داماد بودنش و از این حرف‌های بی‌نمک که به تازه‌دامادها می‌زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه‌ی مرداد ٧٨ آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس‌انداز سال‌ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول‌هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه‌ی نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه‌ی ما را بهت‌زده کرد. روز شنبه نمی‌دانستیم چطور سر کار برویم و چه‌جوری توی چشم‌های پری نگاه کنیم. حتی می‌ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت: «قطعاً پری مدتی نمیاد، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه.» اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه‌ای شیرینی. ته چشم‌هایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد. منشی که از همه کم‌حوصله‌تر و فضول‌تر بود در میان بهت و ناباوری همه‌ی ما گفت: «مگه برگشته؟» پری گفت: «نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود.» قطره اشک کوچکی از گوشه‌ی چشم‌هایش پایین ریخت. ما فهمیدیم راست می‌گوید. مهم نیست که سر همه‌ی ما کلاه رفته بود، مهم این بود که ما ماه‌ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می‌کردیم. تجربه 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 واسه خانمی که گفته صورتم لاغره و دنبال راهکار میگرده. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جون.واسه خانمی که گفته صورتم لاغره و دنبال راهکار میگرده. خانم ژل تزریق کن خودتو راحت کن. منم صورتم لاغر بود و خط خنده عمیق داشتم.هیچ راهی واسه پر کردن صورتم جواب نداد جز تزریق ژل. دوسال قبل خط خنده ام رو پر کردم که کل صورتم تپل شد. هر کی میبینه میگه حداقل ۱۰ ۱۵ سال جوونتر شدم. تجربه 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 یه مدت رفت‌وآمدم با زن‌دایی‌مون خیلی زیاد شده بود و اوایل واقعاً فکر می‌کردم رابطه‌مون خوب و صمیمیه. ولی کم‌کم بعضی رفتارهاش اذیتم کرد.... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه خانوم منم از زندگیم بگم... یه مدت رفت‌وآمدم با زن‌دایی‌مون خیلی زیاد شده بود و اوایل واقعاً فکر می‌کردم رابطه‌مون خوب و صمیمیه. ولی کم‌کم بعضی رفتارهاش اذیتم کرد. هر بار می‌رفتم خونشون، از همون اول شروع می‌کرد به پرسیدن جزئیات زندگی من؛ اینکه چقدر درآمد داریم، شوهرم چقدر خرج خونه می‌کنه، چرا فلان وسیله رو خریدیم یا چرا نخریدیم. منم چون فامیل بود، خیلی وقت‌ها جواب می‌دادم و فکر نمی‌کردم قرار باشه حرف‌هام جای دیگه‌ای گفته بشه. تا اینکه یه روز فهمیدم چند تا از حرف‌هایی که فقط به خودش گفته بودم، بین فامیل پخش شده. تازه فهمیدم بعضی چیزهایی که من از روی صمیمیت تعریف کرده بودم، برای اون فقط موضوع صحبت با بقیه بوده. از اون به بعد رفت‌وآمدم رو کمتر کردم. دیگه درباره مسائل شخصی زندگی‌م حرف نمی‌زنم و اگر هم چیزی بپرسه، جواب‌های کلی می‌دم. بدترین قسمت ماجرا این بود که بعد از کم شدن رفت‌وآمد، فهمیدم چقدر آرامش بیشتری دارم. نه اینکه بخوام باهاش قطع رابطه کنم، ولی دیگه هر کسی که باهاش صمیمی می‌شیم، لزوماً محرم همه جزئیات زندگی‌مون نیست. گاهی حفظ فاصله، بی‌احترامی نیست؛ فقط یعنی آدم یاد گرفته برای آرامش خودش یه مرزی داشته باشه. تجربه 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
برگشتم. گلی شده بودم پرسیدم:«شیر آب کجاست؟» جلوتر از من به راه افتاد و گفت:«پشت سر من بیا.» کنار استخر رفتیم. تاریک بود. بوی لجن می آمد. بهرام شیر آب را باز کرد و گفت:«بشور.» کفشم را در آوردم و شروع کردم به شستن پاهایم. بهرام رفت لبه استخر نشست. در آن سکوت و تاریکی فقط صدای شرشر آب می آمد. بعد آسمان رعد و برق زد. بهرام گفت:«الان باران میگیره.» به آسمان نگاه کردم. رعد و برق بود و چند لحظه بعد بارش باران شروع شد. دانه های درشت باران همراه با بادی که میوزید. مثل اینکه باز تب کرده بودم. سردم بود و داشتم میلرزیدم. شیر آب را که بستم بهرام گفت: «میخواهی بری تو؟» خنده کوتاهی از روی تعجب کردم و گفتم:«پس توقع داری در این باران بیرون بمانم؟» او هم خندید ولی خنده ظاهری بعد آه کشید و گفت:«یادت هست وقتی بچه بودیم زیر باران چتر بازی میکردیم.» گفتم:«تو هم یادت هست چطور مرا می انداختی در آب گل آلود باران که در چاله ها جمع شده بود؟» مثل بچه ها گفت:«ولی آن موقع نمیفهمیدم. بچه بودم.» گفتم:«بزرگ شدنت هم دیدم.» با اشمئزاز گفت:«چه کار کردم؟» گفتم:«چه کار نکردی؟» گفت:«فکر میکنی خودت کم اذیت کردی سر به سرم گذاشتی شخصیتم را خرد کردی؟ ولی من با این همه...» رو به رویش ایستادم. باران هردویمان را کاملا خیس کرده بود. آب از سر و رویمان میچکید. نور رعد و برق گاهی روی صورت بهرام می افتاد و نیمی از صورتش را برای لحظه ای روشن میکرد که در آن لحظه من برق را در چشمانش میدیدم. دلم میخواست ساعت‌ها رو به رویش می ایستادم و نگاهش میکردم، ولی باز غرورم اجازه نمیداد حرفی از دوست داشتن بزنم. به سوی پله ها برگشتم و هنوز قدم اول را برنداشته بودم که گفت:«پری!» بی آن که برگردم و نگاهش کنم گفتم:«بله» فقط گفت:«کار من بود.» بعد یک دفعه غیبش زد. دیگر ندیدمش. صدایش کردم، ولی هیچ صدایی جز صدای رعد و برق نشنیدیم. بلند داد کشیدم:«بهرام کجا رفتی؟» و صدای شرشر باران روی نرده ها و پله ها. داخل رفتم. خیس شده بودم و آب از لباسهایم میچیکد. موهایم خیس و به صورتم چسبیده بودند. مادرم دوید جلو و گفت:«مجبورر بودی در باران بمانی؟ نگاه کن مثل موش آب کشیده شده. بدو برو لباسهایت را عوض کن.» باز تب کردم و میلرزیدم. پتو را تا زیر گردن کشیده بودم و ناله میکردم. فکر و خیال لحظه ای راحتم نمیگذاشت. به بهرام فکر میکردم و به حرفهایش. مخصوصا جمله آخری که گفت...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
زیر چشمی نگاهی به سکینه انداختم . با هر کلمه ای که از دهان صدیقه خارج می شد ، بیشتر سگرمه هاش توی هم می رفت و حرص می خورد ! با تموم شدن حرف های صدیقه ، سکينه نفس بلندی کشید و با لحن سردی گفت : می سپرم درست کنن . بعد هم رو کرد به من و یا لحن سردی گفت : نمی دونم چه مرضی داشتی که حاملگیت رو از من پنهون کردی ! هر چند بهادر که بیاد. تکلیف این موضوع رو حتما مشخص می کنم ! اما اگر حال و احوالت رو به راهه ، بلند شو رختخوابت رو جمع کن و برو تو اتاقت . پیش مرد ها خوبیت نداره لنگ هات رو دراز کنی ! امروز فرداست که حاجی برگرده روستا . خو‌ش ندارم از راه نرسیده سر هیچ و پوچ ناراحت شه ، بعد هم از اتاق بیرون رفت و در و رو بهم کوبید ! با دیدن سکینه تازه فهمیدم لحظه ی آخر در گوش زبیده چی گفت . اما این که زبیده چطور دلش اومده بود اون بلا رو سر من بیاره سوالی بود که باید حتما ازش می پرسیدم ! به سختی تکونی به خودم داد و با صدای ضعیفی که از شدت درد بند اومده بود گفتم : کمکم می کنی از این جا بلند شم صدیقه خانوم . صدیقه نگاه چپ چپی به در اتاق انداخت و چینی به پیشونیش انداخت و با صدای آرومی گفت : این ها انگار. مسلمون نیستن و این چیزها حالیشون نیست اما تو چرا حرف حالیت نمی شه دختر جان . تو چرا پوستت کلفته ! هنوز چند دقیقه از حرف هام نگذشته ! گفتم تا جایی که می تونی از جات تکون نخور ! خیال نکن حالا که بچه ت سالم مونده همه چیز تموم شده و رفته پی کارش ! نه خیر این خبر ها نیست خانوم . خدا بهت رحم کرده که بلایی سر بچه ت نیومده . الان هم به جای این که راه بیافتی توی عمارت و ورجه وورجه کنی چند وقتی یه جا بشین تا خطر از سرت بگذره . با ناراحتی نگاهی به اتاق انداختم و گفتم : این جا اتاق نشیمن هست . حاج مراد برگرده همه این جا جمع می شن . خانوم بزرگ درست می گه ! نباید جلوی دست و پا باشم . می خوام برم اتاق خودم . با تموم شدن حرف هام ، صدیقه زیر لب چیزی گفت که من خیلی متوجه نشدم ! بعد هم دستم رو گرفت و کمک کرد تا سر پا بایستم ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸