eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
762 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 یه مدت رفت‌وآمدم با زن‌دایی‌مون خیلی زیاد شده بود و اوایل واقعاً فکر می‌کردم رابطه‌مون خوب و صمیمیه. ولی کم‌کم بعضی رفتارهاش اذیتم کرد.... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه خانوم منم از زندگیم بگم... یه مدت رفت‌وآمدم با زن‌دایی‌مون خیلی زیاد شده بود و اوایل واقعاً فکر می‌کردم رابطه‌مون خوب و صمیمیه. ولی کم‌کم بعضی رفتارهاش اذیتم کرد. هر بار می‌رفتم خونشون، از همون اول شروع می‌کرد به پرسیدن جزئیات زندگی من؛ اینکه چقدر درآمد داریم، شوهرم چقدر خرج خونه می‌کنه، چرا فلان وسیله رو خریدیم یا چرا نخریدیم. منم چون فامیل بود، خیلی وقت‌ها جواب می‌دادم و فکر نمی‌کردم قرار باشه حرف‌هام جای دیگه‌ای گفته بشه. تا اینکه یه روز فهمیدم چند تا از حرف‌هایی که فقط به خودش گفته بودم، بین فامیل پخش شده. تازه فهمیدم بعضی چیزهایی که من از روی صمیمیت تعریف کرده بودم، برای اون فقط موضوع صحبت با بقیه بوده. از اون به بعد رفت‌وآمدم رو کمتر کردم. دیگه درباره مسائل شخصی زندگی‌م حرف نمی‌زنم و اگر هم چیزی بپرسه، جواب‌های کلی می‌دم. بدترین قسمت ماجرا این بود که بعد از کم شدن رفت‌وآمد، فهمیدم چقدر آرامش بیشتری دارم. نه اینکه بخوام باهاش قطع رابطه کنم، ولی دیگه هر کسی که باهاش صمیمی می‌شیم، لزوماً محرم همه جزئیات زندگی‌مون نیست. گاهی حفظ فاصله، بی‌احترامی نیست؛ فقط یعنی آدم یاد گرفته برای آرامش خودش یه مرزی داشته باشه. تجربه 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
برگشتم. گلی شده بودم پرسیدم:«شیر آب کجاست؟» جلوتر از من به راه افتاد و گفت:«پشت سر من بیا.» کنار استخر رفتیم. تاریک بود. بوی لجن می آمد. بهرام شیر آب را باز کرد و گفت:«بشور.» کفشم را در آوردم و شروع کردم به شستن پاهایم. بهرام رفت لبه استخر نشست. در آن سکوت و تاریکی فقط صدای شرشر آب می آمد. بعد آسمان رعد و برق زد. بهرام گفت:«الان باران میگیره.» به آسمان نگاه کردم. رعد و برق بود و چند لحظه بعد بارش باران شروع شد. دانه های درشت باران همراه با بادی که میوزید. مثل اینکه باز تب کرده بودم. سردم بود و داشتم میلرزیدم. شیر آب را که بستم بهرام گفت: «میخواهی بری تو؟» خنده کوتاهی از روی تعجب کردم و گفتم:«پس توقع داری در این باران بیرون بمانم؟» او هم خندید ولی خنده ظاهری بعد آه کشید و گفت:«یادت هست وقتی بچه بودیم زیر باران چتر بازی میکردیم.» گفتم:«تو هم یادت هست چطور مرا می انداختی در آب گل آلود باران که در چاله ها جمع شده بود؟» مثل بچه ها گفت:«ولی آن موقع نمیفهمیدم. بچه بودم.» گفتم:«بزرگ شدنت هم دیدم.» با اشمئزاز گفت:«چه کار کردم؟» گفتم:«چه کار نکردی؟» گفت:«فکر میکنی خودت کم اذیت کردی سر به سرم گذاشتی شخصیتم را خرد کردی؟ ولی من با این همه...» رو به رویش ایستادم. باران هردویمان را کاملا خیس کرده بود. آب از سر و رویمان میچکید. نور رعد و برق گاهی روی صورت بهرام می افتاد و نیمی از صورتش را برای لحظه ای روشن میکرد که در آن لحظه من برق را در چشمانش میدیدم. دلم میخواست ساعت‌ها رو به رویش می ایستادم و نگاهش میکردم، ولی باز غرورم اجازه نمیداد حرفی از دوست داشتن بزنم. به سوی پله ها برگشتم و هنوز قدم اول را برنداشته بودم که گفت:«پری!» بی آن که برگردم و نگاهش کنم گفتم:«بله» فقط گفت:«کار من بود.» بعد یک دفعه غیبش زد. دیگر ندیدمش. صدایش کردم، ولی هیچ صدایی جز صدای رعد و برق نشنیدیم. بلند داد کشیدم:«بهرام کجا رفتی؟» و صدای شرشر باران روی نرده ها و پله ها. داخل رفتم. خیس شده بودم و آب از لباسهایم میچیکد. موهایم خیس و به صورتم چسبیده بودند. مادرم دوید جلو و گفت:«مجبورر بودی در باران بمانی؟ نگاه کن مثل موش آب کشیده شده. بدو برو لباسهایت را عوض کن.» باز تب کردم و میلرزیدم. پتو را تا زیر گردن کشیده بودم و ناله میکردم. فکر و خیال لحظه ای راحتم نمیگذاشت. به بهرام فکر میکردم و به حرفهایش. مخصوصا جمله آخری که گفت...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
زیر چشمی نگاهی به سکینه انداختم . با هر کلمه ای که از دهان صدیقه خارج می شد ، بیشتر سگرمه هاش توی هم می رفت و حرص می خورد ! با تموم شدن حرف های صدیقه ، سکينه نفس بلندی کشید و با لحن سردی گفت : می سپرم درست کنن . بعد هم رو کرد به من و یا لحن سردی گفت : نمی دونم چه مرضی داشتی که حاملگیت رو از من پنهون کردی ! هر چند بهادر که بیاد. تکلیف این موضوع رو حتما مشخص می کنم ! اما اگر حال و احوالت رو به راهه ، بلند شو رختخوابت رو جمع کن و برو تو اتاقت . پیش مرد ها خوبیت نداره لنگ هات رو دراز کنی ! امروز فرداست که حاجی برگرده روستا . خو‌ش ندارم از راه نرسیده سر هیچ و پوچ ناراحت شه ، بعد هم از اتاق بیرون رفت و در و رو بهم کوبید ! با دیدن سکینه تازه فهمیدم لحظه ی آخر در گوش زبیده چی گفت . اما این که زبیده چطور دلش اومده بود اون بلا رو سر من بیاره سوالی بود که باید حتما ازش می پرسیدم ! به سختی تکونی به خودم داد و با صدای ضعیفی که از شدت درد بند اومده بود گفتم : کمکم می کنی از این جا بلند شم صدیقه خانوم . صدیقه نگاه چپ چپی به در اتاق انداخت و چینی به پیشونیش انداخت و با صدای آرومی گفت : این ها انگار. مسلمون نیستن و این چیزها حالیشون نیست اما تو چرا حرف حالیت نمی شه دختر جان . تو چرا پوستت کلفته ! هنوز چند دقیقه از حرف هام نگذشته ! گفتم تا جایی که می تونی از جات تکون نخور ! خیال نکن حالا که بچه ت سالم مونده همه چیز تموم شده و رفته پی کارش ! نه خیر این خبر ها نیست خانوم . خدا بهت رحم کرده که بلایی سر بچه ت نیومده . الان هم به جای این که راه بیافتی توی عمارت و ورجه وورجه کنی چند وقتی یه جا بشین تا خطر از سرت بگذره . با ناراحتی نگاهی به اتاق انداختم و گفتم : این جا اتاق نشیمن هست . حاج مراد برگرده همه این جا جمع می شن . خانوم بزرگ درست می گه ! نباید جلوی دست و پا باشم . می خوام برم اتاق خودم . با تموم شدن حرف هام ، صدیقه زیر لب چیزی گفت که من خیلی متوجه نشدم ! بعد هم دستم رو گرفت و کمک کرد تا سر پا بایستم ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
باز اومدم یکم بخوابم ، خواب موندم 🤕 هنوز کمرم درد می کرد و تیر می کشید از درد صورتم رو جمع کردم و به سختي دستم رو به دیوار گرفتم و قدم کوتاهی برداشتم . دلم برای بچه ای که هنوز چشم به دنیا باز نکرده اسیر کینه و نفرت سکينه شده بود می سوخت و به خاطر اتفاقی که افتاده بود احساس گناه می کردم به هر جون کندنی بود به کمک صدیقه خودم رو به اتاق رسوندم . انگار حالا که به اتاق خودم رسیده بودم احساس امنیت بیشتری می کردم . دلم می خواست بهادر زودتر به خونه برگرده و ماجرا رو براش تعریف کنم و بهش نشون بدم مادرش چه ذات پلیدی داره اما از اون جایی که سکینه از بارداری من بی خبر بود ممکن بود این موضوع به ضرر خودم تموم بشه و سکینه دوباره بهم انگ دیوانگی بزنه ! حدود نیم ساعتی گذشته بود و صدیقه از زائو هایی که براشون قابلگی کرده بود و اتفاقاتی که براشون افتاده بود می گفت و من خیره به صدیقه به این فکر می کردم که مگه چه گناهی کردم که سکینه دست از سرم بر نمیداره و این طور عذابم میده . چیزی به ظهر نمونده بود که در باز شد و زبیده همراه با یک سینی وارد اتاق شد . با دیدن من نگاهش رو ازم دزدید و همون طور که هول زده خم می شد تا سینی رو روی زمین بگذاره ، گفت : خانوم بزرگ گفتن براتون کاچی درست کنم ! سریع خودم رو جلو کشیدم و دست زبیده رو تو زمین و هوا گرفتم و با خشم نگاهش کردم و از لای دندون های کلید شده م گفتم : خانوم بزرگ بهت گفت من رو هول بدی درسته ؟! نگاه هراسون زبیده بین چشم هام چرخید و بریده بریده گفت : چی...! چی داری میگی ! من متوجه نمی شم و خواست دستش رو از توی دستم بیرون بکشه اما دستش رو محکم تر گرفتم و گفتم : تو هولم دادی ! از قصد این کار رو کردی ، مگه نه ! زبیده با حرص دستش رو بیرون کشید و با غیظ گفت : نه دختر جان . مگه من آدم نیستم ! آخه کدوم آدم بی وجدانی با زن حامله این کار رو می کنه که من بکنم ؟! بعد هم رو کرد به صدیقه و با درموندگی گفت : می بینی تو رو خدا صدیقه خانوم ! این پاش به اون یکی مهلت راه رفتن نداده ، اون وقت شرش داره دامن من رو می گیره ! این وسط از من بی زبون تر پیدا نکرده ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 یه مدت خواهرشوهرم خیلی درگیر کار و زندگی شده بود و واقعاً به هم ریخته بود. یه روز که باهاش حرف زدم،.. 🍃