🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام و احترام
من ۲۲ساله هستم و دانشجو
اهل دوستدختر و مهمونی و این چیزا نیستم
تمام تمرکزم روی درسِ که معدلم رو بالا نگهدارم که بتونم برای ارشد از یه کشور خوب پذیرش بگیرم
اول رفتم سربازی،واسه همین الان تازه ترم ۳ مهندسی برق هستم
خانوادهم گیر دادن که باید هرچه زودتر ازدواج کنم که به گناه نیفتم!!
بابا من اصلا تو این فازا نیستم که بخوام تو گناه بیفتم
دلم میخواد اگه یه روزی قرار شد ازدواج کنم، عاشق بشم و خودم انتخاب کنم
ولی خواهر و مادرم هرجا دختر خوبی میبینن میگن«بریم خواستگاری؟»
وقتی مخالفت میکنم تا چند وقت با من سرسنگین میشن و اعصاب من بههم میریزه
لطفا بگید چیکار کنم که دست از سرم بردارن
من هنوز خیلی سنم کمه و واقعا دلم نمیخواد از الان مسئولیت یکی دیگه رو دوشم باشه
ولی چون خدمت رفتم و برام خونه خریدن(دست مستاجره)،فکر میکنن دیگه باید حتما ازدواج کنم!!
#ایده
تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸
آخه این رسم جهیزیه واقعاً خیلی از مادرها رو خسته کرده. یکی میگه فلان سرویس باید باشه، یکی میگه فرش چند جفت، یکی میگه فلان وسیله حتماً نو باشه. آخرش هم مادر میمونه و یه عالمه خرج. اگر داماد و خانوادهاش آدمهای منطقی باشن، باید بفهمن توان هر خانوادهای فرق داره و زندگی رو نباید با وسایل خونه شروع کرد.
🍃🌸
من جای تو بودم اصلاً به خاطر حرف مردم قرض سنگین نمیگرفتم. مردم وقتی جهیزیه رو میبینن تعریف میکنن و میرن، ولی قسطش میمونه برای خودت. دخترت هم اگر عاقل باشه، باید آرامش پدر و مادرش براش مهمتر از چند تا وسیله باشه.
🌸🍃
یه چیز دیگه هم هست، با شوهرت توی یه زمان آروم صحبت کن، نه وسط بحث خرید. بهش نگو تو هیچ مسئولیتی قبول نمیکنی؛ بگو من به تنهایی از پس این فکر و خیال برنمیام، بیا با هم ببینیم چقدر میتونیم کمک کنیم. شاید وقتی ببینه تو دنبال تجمل نیستی و فقط وسایل ضروری رو میخوای، بیشتر همراهی کنه.
🍃🌸
من خودم برای دخترم جهیزیه خیلی ساده گرفتم. اول فقط چیزهایی رو خریدم که واقعاً برای شروع زندگی لازم بود. ظرف اضافه، وسیله دکوری، سرویسهای چندتکه و این چیزها رو گذاشتم برای بعد. باور کن دخترم الان بیشتر از اینکه به نداشتن فلان وسیله فکر کنه، خوشحاله که اول زندگی پدر و مادرش زیر بار قرض نرفتن.
#ایده
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸
آخه این رسم جهیزیه واقعاً خیلی از مادرها رو خسته کرده. یکی میگه فلان سرویس باید باشه، یکی میگه فرش چند جفت، یکی میگه فلان وسیله حتماً نو باشه. آخرش هم مادر میمونه و یه عالمه خرج. اگر داماد و خانوادهاش آدمهای منطقی باشن، باید بفهمن توان هر خانوادهای فرق داره و زندگی رو نباید با وسایل خونه شروع کرد.
🍃🌸
من جای تو بودم اصلاً به خاطر حرف مردم قرض سنگین نمیگرفتم. مردم وقتی جهیزیه رو میبینن تعریف میکنن و میرن، ولی قسطش میمونه برای خودت. دخترت هم اگر عاقل باشه، باید آرامش پدر و مادرش براش مهمتر از چند تا وسیله باشه.
🌸🍃
یه چیز دیگه هم هست، با شوهرت توی یه زمان آروم صحبت کن، نه وسط بحث خرید. بهش نگو تو هیچ مسئولیتی قبول نمیکنی؛ بگو من به تنهایی از پس این فکر و خیال برنمیام، بیا با هم ببینیم چقدر میتونیم کمک کنیم. شاید وقتی ببینه تو دنبال تجمل نیستی و فقط وسایل ضروری رو میخوای، بیشتر همراهی کنه.
🍃🌸
من خودم برای دخترم جهیزیه خیلی ساده گرفتم. اول فقط چیزهایی رو خریدم که واقعاً برای شروع زندگی لازم بود. ظرف اضافه، وسیله دکوری، سرویسهای چندتکه و این چیزها رو گذاشتم برای بعد. باور کن دخترم الان بیشتر از اینکه به نداشتن فلان وسیله فکر کنه، خوشحاله که اول زندگی پدر و مادرش زیر بار قرض نرفتن.
#ایده
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸
آخه این رسم جهیزیه واقعاً خیلی از مادرها رو خسته کرده. یکی میگه فلان سرویس باید باشه، یکی میگه فرش چند جفت، یکی میگه فلان وسیله حتماً نو باشه. آخرش هم مادر میمونه و یه عالمه خرج. اگر داماد و خانوادهاش آدمهای منطقی باشن، باید بفهمن توان هر خانوادهای فرق داره و زندگی رو نباید با وسایل خونه شروع کرد.
🍃🌸
من جای تو بودم اصلاً به خاطر حرف مردم قرض سنگین نمیگرفتم. مردم وقتی جهیزیه رو میبینن تعریف میکنن و میرن، ولی قسطش میمونه برای خودت. دخترت هم اگر عاقل باشه، باید آرامش پدر و مادرش براش مهمتر از چند تا وسیله باشه.
🌸🍃
یه چیز دیگه هم هست، با شوهرت توی یه زمان آروم صحبت کن، نه وسط بحث خرید. بهش نگو تو هیچ مسئولیتی قبول نمیکنی؛ بگو من به تنهایی از پس این فکر و خیال برنمیام، بیا با هم ببینیم چقدر میتونیم کمک کنیم. شاید وقتی ببینه تو دنبال تجمل نیستی و فقط وسایل ضروری رو میخوای، بیشتر همراهی کنه.
🍃🌸
من خودم برای دخترم جهیزیه خیلی ساده گرفتم. اول فقط چیزهایی رو خریدم که واقعاً برای شروع زندگی لازم بود. ظرف اضافه، وسیله دکوری، سرویسهای چندتکه و این چیزها رو گذاشتم برای بعد. باور کن دخترم الان بیشتر از اینکه به نداشتن فلان وسیله فکر کنه، خوشحاله که اول زندگی پدر و مادرش زیر بار قرض نرفتن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جون خوبی عزیزم
از رسم و رسومات گفتین که وقتی عروس را میبرند چه رسمهایی اجرا میشه
منم میخوام از رسم مادرشوهرم بگم که توی کل طایفه فکر کنم مادرشوهر من فقط اینو اجرا کرده!
قبلا گفتم که مادرشوهرم خیلی اذیتم کرد
ما زمانی که عروسی کردیم،از در حیاط خونهی پدرشوهرم که خواستیم وارد بشیم،دیدم مادرشوهرم یه چیزی تو گوش شوهرم گفت!
شوهرم پاش رو فشار داد رو پام و یکی هم محکم کوبید تو سرم!!
فکرم خیلی درگیر شد،گفتم«خدایا حالا میگم اشتباهی فشار داد رو پام،چرا زد تو سرم؟!!»
سنم کم بود و خجالتی هم بودم
اون روزها نتونستم از شوهرم بپرسم«چرا زدی تو سرم»
کمکم که باهم راحت شدیم گفتم«چرا زدی تو سرم؟!»
گفت«هیچی همینجوری»
گذشت و گذشت تا یه روز شوهرم و مادرش باهم دعوا میکنند،بعد شوهرم ماجرا را تعریف کرد و گفت«مادرم گفت بزن تو سرش و پات فشار بده رو پاش، نیت کن تا زمانی که باهم زندگی میکنین دستت از تو سرش کوتاه نشه و همیشه همهی حرفا به نفع خودت باشه و همیشه از دستت کتک بخوره»
اون موقع هم از دست شوهرم ناراحت شدم و هم از دست مادرشوهرم
اینم بگم که چندساله دارم با شوهرم زندگی میکنم و واقعا هنوز روز خوش ندیدم و الانم افسرده شدم!
زمانی که مادرشوهرم میخواست بمیره چند روز تو بیمارستان فقط با دستگاه نفس میکشید
ما هفت تا جاری بودیم که همهی ما را اذیت کرد
یکی از برادرشوهرهام گفت«برید حلالش کنید» چون میدونست خیلی اذیتمون کرده
خدا شاهده حلالش کردیم اومدیم خونه،زنگ زدن گفتن«تمام کرد»
درسته حلالش کردم ولی الان که اینو نوشتم و یادم اومد دوباره ناراحت شدم
همیشه آدم باید خاطرهی خوب به یادگار بذاره🌺🌺
ممنونم سایه جون که این کانال بسیار زیبا را درست کردی قربونت برم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه خانم خسته نباشید لطفا پیام منو بزارید تو گروه
در جواب اون خانمی که به خانم دیگه
ای گفتن به شما ربطی نداره که کی موش بیرونه و کی بیرون نیست می خواستم بگم اتفاقا خیلی هم ربط
داره ، یعنی چی که به شما ربطی نداره ، همه ی ما خانواده داریم ،
جوون داریم چه دختر چه پسر فرقی نداره شوهر داریم وقتی میرن بیرون و
این خانم هایی که با وضع افتضاح میان بیرون میبینن ناخداگاه روی
زندگیمون اثر میزاره یه مقایسه ای میشه که خودش شروع اختلافه و
جنگ و دعوا میشه جوونا برای چی ازدواج نمیکنن ، چرا بی ح.یایی و بی
بند وباری تو جامعه زیاد شده ؟
از همین مو شروع میشه بعد میرسه
به شلوار کوتاه و پله پله میره بالاتر که الان میبینید با شلوارک با تاپ بیان تو کوچه و خیابون
وقتی شما میگی به کسی ربطی نداره درست مثل این میمونه که یه عده ای
تو یه قایق نشسته باشن یکی جای خودشو سوراخ کنه بقیه بگن به ما
ربطی نداره جای خودشه ولی در آخر همه با اون غرق میشن پس به همه ربط داره همه ی ما تو یک جامعه
زندگی میکنیم پس به همه ربط داره اگه همه جلوی این بی بند و باری و برهنگی بایستن اینقدر جوونا به گناه کشیده نمیشن
ان شاالله همه ی جوونا عاقبت بخیر و خوشبخت بشن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام
در پاسخ به اون خانم ناآگاه (واژه کاملا محترمانه) که راجع به خانمی گفتن که میگن اونایی که موهاش بیرونه عذاب وجدان
ندارن اومده و بیسوادی خودش رو به رخ کشیده و تازه در عین قضاوت گفته قضاوت نمیکنم😂
حتما خودت یا عزیزانت جزو همینهایی هستید که ل.خت میاین بیرون و مردم رو به گناه میکشونید خدا
از اینا بذاره تو کاسه خودتون تا بفهمید این بی حیاها چقدر خونه خراب کن هستن
چقدر دارن جوانهای مردم رو به بیراهه میکشونن خدا فقط خودش جواب
این بی حیاها رو بده اولش از مو شروع میشه و به ناکجا آباد ختم میشه اینو دیگه هرلقمه حلالی متوجه هست
شما متوجه نیستید برو به لقمه ت نگاه کن این بی حیاهایی که با لباس خواب میان تو خیابون
خودشونو برای هزاران مرد نامحرم عر..ضه میکنن شک داری؟! قطعا پست این زنان و دختران بی حیا مردان بی غیرتی هست...
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گفت:کار من بود.زیر لب ناله میکردم:«چیکار تو بود؟کدام کار؟»
مادرم پرسید:«با کس هستی؟»
گفتم:«با خودم.»فکر کرد هذیان میگویم.برایم دارو آورد و دوباره تبم پایین آمد.آخر شب بود.آهسته از پله ها پایین رفتم.همه خواب بودند جز بهرام و مادرم.بهرام داشت تلویزیون تماشا میکرد و ماردم ظرفها را میشست.بهرام کنار شومینه نشسته بود.از نم موهایش متوجه شدم تازه آمده است.مادر از آشپزخانه گفت:
«شامت را گرم کردم صبر کن الان میارم.»خودم را روی یک مبل راحتی پرت کردم و مشغول دیدن برنامه تلویزیون شدم.فیلم سینمایی بود.من هم مثل بهرام جذب فیلم شدم.خصوصا لحظه های آخرش که مادرشوهری از روی دشمنی با عروسش شلنگ ترمز اتومبیل را قطع کرد و عروس بیچاره هنگام رانندگی وقتی پایش را روی ترمز گذاشت متوجه شد ترمز خالی است و با آن سرعتی که داشت به دره سرازیر شد.بهرام بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد.
گفتم:«بهرام کجا غیببت زد؟من که نفهمیدم چی گفتی منظورت از این که گفتی کار من بود چی...»
حرفم را قطع کرد و گفت:«شطرنج بازی میکنی؟»
شانه هایم را بالا انداختم:«بدم نمیاد.»
بعد هردو به سوی جعبه شطرنج رفتیم.مهره ها را چیدم و بازی را شروع کردیم.مادرم گوشه ای نشسته بود و بافتنی میبافت.بهرام مهره اسبش را تکانی داد و گفت:
«پری؟»
گفتم:«بله»
«اسب چطور حرکت میکنه؟»
خندیدم و گفتم:«خب معلوم است دیگر با اِل»
گفت:«منظورم اسب واقعی است.»
لبهایم را جمع کردم و گفتم:«با پا»
پوزخندی زد و گفت:«تو باعث شدی که اسب من نتواند مسابقه بدهد.»
به چشمش خیره شدم ابروهایم را درهم کشیدم و گفتم:«عنکبوتهای خودت باعث شدند.»
بعد مهره دیگر حرکت داد و گفت:«من تلافی اسبم را درآوردم.»
با صدای بلند خندیدم و گفتم:«این یکی را دیگر نتوانستی.کاملا مواظب خودم لباسهایم شامپو و جزوه هایم حتی پاهایم و چشمم بودم.»
سرش را پایین انداخت و بعد نگاهی به مادرم انداخت.مطمئن شد که حواسش به بافتنی است و به حدی فاصله دارد که صدای مارا نمیشنود.
بعد زیر لب گفت:«مواظب مدیرتان هم بودی؟»
«چی؟»
سکوت کرد.
دوباره پرسیدم:«چی گفتی؟»
باز سکوت کرد.یک دفعه زدم زیر صفحه شطرنج و بلند شدم.«پس کار تو بود.تو؟...بهرام؟»
میخواستم با دندانهایم تکه پاره اش کنم که صدای مادرم بلند شد:«وای!باز که شما دونفر باهم نساختید.بابا نمیخواد بازی کنید.»
و دوباره مشغول بافتن شد.صدایم را پایین آوردم ولی هنوز عصبانی بودم.به خونش تشنه بودم.از لای دندانهایم که به یکدیگر فشارشان میدادم گفتم:
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..