🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه خانوم
در جواب خانمی که بین مادر و شوهرش مونده خیلی سخته که آدم از یه طرف دلش میخواد مادرش خوشحال باشه و از یه طرف نمیخواد همسرش احساس کنه خانواده همسرش دارن زندگیشون رو کنترل میکنن. ولی به نظرم بهترین کار اینه که طرف هیچکدوم رو کورکورانه نگیری؛ اگر شوهرت اشتباه کرده، بگو اشتباه کرده، اگر مادرت از حد گذشته، اونم محترمانه بگو. انصاف داشتن یعنی همین.
🍃🌸
عزیزم تو قرار نیست تا آخر عمر هزینه ناراحتی دو نفر دیگه رو بدی. مادرت حق داره از دامادش ناراحت باشه و تو هم حق داری ناراحتیش رو بشنوی و کنارش باشی؛ ولی زندگی تو متعلق به خودته. دوست داشتن مادر با اطاعت از تمام خواستههاش یکی نیست. گاهی محکمترین کاری که یه دختر میتونه برای حفظ رابطهاش با مادرش بکنه، اینه که محترمانه بگه این قسمت از زندگی دیگه تصمیم خودمه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه چیزی رو جدی بگیر؛ هرچقدر بیشتر جزئیات زندگی زناشویی رو برای خانواده تعریف کنی، راه دخالت هم بیشتر باز میشه. اگر از این به بعد مسائل بین خودت و شوهرت رو کمتر منتقل کنی، مادرت هم اطلاعات کمتری برای ناراحت شدن یا دخالت کردن خواهد داشت. بعضی حریمها رو باید حتی جلوی نزدیکترین آدمها هم حفظ کرد
🍃🌸
اگر شوهرت آدم آزارگر یا خطرناکی نیست و مسئله فقط دلخوری و اختلاف با مادرتونه، به خاطر فشار هیچکس تصمیم عجولانه نگیر. نه به خاطر مادرت بمون، نه به خاطر شوهرت؛ اول خودت ببین واقعاً از این زندگی چی میخوای و مشکلی که بینشون پیش اومده چقدر جدیه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من بیشتر از همه دلم برای خودت سوخت که گفتی وقتی با شوهرت خوبی، عذاب وجدان میگیری. چرا باید محبت به همسرت تبدیل به عذاب وجدان بشه؟ تو حق داری هم دختر خوبی برای مادرت باشی، هم همسر خوبی برای شوهرت. این دو تا لزوماً مقابل هم نیستن.
🍃🌸
در جواب خانمی که مادرش میخواد زندگی مشترکش رو خراب کنه
به نظرم با مادرت وارد بحث و دعوا نشو، ولی یه مرز مشخص بذار. مثلاً هر بار بحث شوهرت رو پیش کشید، لازم نیست دفاع طولانی کنی یا وارد بدگویی بشی. فقط روشن کن که اختلاف خودشون رو نمیخوای وارد رابطه خودت با همسرت کنی. همین مرزبندی اگر تکرار بشه، کمکم اثر خودش رو میذاره.
🍃🌸
مادر آدم هرچقدر هم عزیز باشه، نمیتونه جای آدمی که باهاش زندگی میکنی تصمیم بگیره. اگر شوهرت واقعاً رفتار بدی با مادرت داشته، اون موضوع باید جداگانه بررسی بشه و حتی اگر لازم بود تو هم محترمانه موضعت رو بگی. ولی اینکه چون مادرت ناراحته، تو هم باید از شوهرت متنفر بشی، اصلاً منطقی نیست.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اتفاقاً باید یاد بگیری نه بگی. امروز گوشی، فردا یه خرج دیگه. اگر همیشه بفهمن هر وقت کم آوردن تو هستی، این توقع کمکم عادی میشه. محبت با باج دادن فرق داره.
🍃🌸
من یه سؤال دارم؛ اگر خودت پول لازم داشتی و برادرت برای خرید یه وسیله غیرضروری پولش رو نگه میداشت، باز هم از خودت انتظار داشتی بهش پول بدی؟ به نظرم نه گفتن اینجا کاملاً طبیعیه. مخصوصاً وقتی خودت هم دخل و خرجت به زور با هم جور میشه.
🍃🌸
عزیزم محکم باش و فقط بگو «ندارم». نه احساس گناه، نه توضیح اضافه. اگر واقعاً پول اضافه داشتی و دلت خواست کمک کنی، انتخاب خودته؛ ولی وقتی خودت نداری، برای خرید گوشی مدل بالاتر همسر برادرت از جیب خودت هزینه نکن. خانواده بودن مجوز استفاده از جیب همدیگه نیست.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پايين را نگاه كردم. بهرام روي پله اول ايستاده بود و خيره به من گفت: «فكر كن پري، خواهش ميكنم.»
دلم آتش گرفت ولي عصباني بودم. دوستش داشتم ولي به روي خودم نياوردم و وارد اتاقم شدم. پشت سر من مادرم هم آمد. گفتم: «برق را خاموش كن!» خودم را روي تخت پرت كردم، هنوز باران مي باريد. لحظه هاي تار را ميكشتم و در عوض ثانيه هاي اميد را مي شمردم. داشتم فرار ميكردم، از گذشته، از خاطرات تلخ و در اين پاييز فقط به حرفهاي عاشقانه بهرام فكر ميكردم. بهرام كه با عشق و نگاهش تازه بيدارم كرده بود. شب از نيمه گذشته بود و من از شدت خشم، عشق، خودم هم نميدانم از چه بابت جدال داشتم. گاهي عصباني ميشدم و ناسزا و نفرين مي گفتم. گاهي ياد نگاهها و حرفهايش مي افتادم و فروكش ميكردم. در رختخوابم غلت ميزدم و سعي ميكردم خودم را به آرامش دعوت كنم. صداي غرش ابرها و امواج دريا و بارش تند باران و نفهميدم كه چه طور به خواب رفتم. تا صبح چند بار از خواب پريدم و دوباره به خواب رفتم. صبح هنوز خورشيد كاملاً بالا نيامده بود كه بيدار شدم. عصباني و كسل. باورم نميشد هنوز بهرام را نبخشيدم، هنوز از او تنفر دارم يا نه، دوست داشتم تا آخرين نفس حقم را بگيرم. خودم را تشويق به انتقام ميكردم. حقت را بگير پري! نبايد او را ببخشي. مگر او از حق خودش گذشت؟با زندگي من بازي كرده. حالا چه طور با يك معذرت خواهي همه چيز را فراموش كنم. نه پري تو هم انتقامت را بگير بعد پوزش بطلب، مثل خودش نگذار به ريشت بخندد. نگذار فكر كند برنده شده. حالش را بگير بايد بفهمد با من سر به سر گذاشتن يعني چه. از روي تخت بلند شدم و گفتم: بلايي سرت بيارم بهرام كه ناگهان جرقه اي در مغزم زده شد. فيلم سينمايي ديشب، ترمز اتومبيل، فهميدم. و در حالي كه مشتهايم را گره كرده بودم با صداي بلند گفتم: «با زندگي من بازي مي كني؟» و به سوي حياط دويدم. هنوز همه خواب بودند. باران نم نم مي باريد و زمين كاملاً خيس بود. بالاخره در اطاق ميرزا رسيدم در زدم. صداي خانمش بود گفت: «كيه؟» گفتم: «منم پري. آقا ميرزا هستند؟» زن ميرزا در را باز كرد و گفت: «بفرما، تازه بيدار شده» لهجه شمالي داشت. گفتم: «خيلي ممنون كار واجبي داشتم.» بعد ميرزا با صداي خواب آلود گفت: «آمدم پري خانم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
کمی که گذشت بهادر با کلافگی دستی به صورتش کشید و گفت : باید از این جا بریم اما خانوم بزگ اجازه نمیده !
موندمون این جا هم فقط حرمت ها رو می شکنه . خانوم بزرگ نمی تونه تو رو به جای خواهر زاده ش قبول کنه و دیدن تو عذابش می ده .
راستش با شنیدن حرف های بهادر دلم گرفت ! بیشتر از این که دلش برای غربت و بدبختی من بسوزه نگران خانوم بزرگ بود و سنگ اون رو به سینه می زد .
بهادر که دید سکوت کردم گفت : یه مدت به عنوان مهمون میریم شهر تا ماه های بارداریت بیشتر شه ! راستش... راستش می ترسم این جا بلایی سرتون بیارن مهربانو !
نمی دونم بهادر تازه متوجه ی کینه ی مادرش شده بود یا این بار داشت پیش من همچین اعترافی می کرد اما هر چی که بود نباید به شهر می رفتیم . اگر ایوب بو می برد من باردارم حتما یه بلایی سرم می آورد !
اگر از دست خانوم بزرگ جون سالم به در برده بودم ، محال بود بتونم از دست ایوب خودم رو نجات بدم !
افکار پریشون به ذهنم هجوم می آوردند و حالم رو پریشون تر می کردند .
با تعجب ابروهام رو بالا دادم و در حالی که سعی می کردم حال پریشونم رو از بهادر پنهون کنم گفتم : نمی تونیم بریم خونه ی مادرم . مگه ندیدی وضعیتشون رو ! طلعت به خاطر مال دنیا خو... نشون رو تو شیشه کرده و پدرشون رو درآورده . اگر برم اون جا نمی گذاره آب خوش از گلوم پایین بره .
بهادر با کلافگی نفس بلندی کشید و گفت : تو رو خدا تو دیگه ساز مخالف نزن مهربانو ! نبرمت اون جا پس میگی چی کارت کنم که این چند ماه به خیر و خوشی بگذره و بره ؟!
هول زده خودم رو جلو کشیدم و گفتم : بریم شهر . خونه ی آقا جانم نه ، یه خونه ی جدا بگیریم .
بهادر نیم نگاهی بهم انداخت و با شرمندگی گفت : نمی شه ! اگر ما بریم شهر خانوم بزرگ دق می کنه !
همه ی دلخوشیش منم ! من هم اگر برم ، طاقت نمیاره .
با حرص نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم : تو همین روستا خونه بگیر
یه اتاق کوچیک هم باشه من راضی ام . فقط از این جا بریم !
بهادر سرزنش وار نگاهم کرد و گفت : نمی شه مهربانو . نمی شه ! مردم این جا فکر می کنن ما این جا زندگی نمی کنیم . مگه یادت رفته ! حالا چطور دست تو رو بگیرم و ببرم وسط این جمعیت
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸