eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
783 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
کمی که گذشت بهادر با کلافگی دستی به صورتش کشید و گفت : باید از این جا بریم اما خانوم بزگ اجازه نمیده ! موندمون این جا هم فقط حرمت ها رو می شکنه . خانوم بزرگ نمی تونه تو رو به جای خواهر زاده ش قبول کنه و دیدن تو عذابش می ده . راستش با شنیدن حرف های بهادر دلم گرفت ! بیشتر از این که دلش برای غربت و بدبختی من بسوزه نگران خانوم بزرگ بود و سنگ اون رو به سینه می زد . بهادر که دید سکوت کردم گفت : یه مدت به عنوان مهمون میریم شهر تا ماه های بارداریت بیشتر شه ! راستش... راستش می ترسم این جا بلایی سرتون بیارن مهربانو ! نمی دونم بهادر تازه متوجه ی کینه ی مادرش شده بود یا این بار داشت پیش من همچین اعترافی می کرد اما هر چی که بود نباید به شهر می رفتیم . اگر ایوب بو می برد من باردارم حتما یه بلایی سرم می آورد ! اگر از دست خانوم بزرگ جون سالم به در برده بودم ، محال بود بتونم از دست ایوب خودم رو نجات بدم ! افکار پریشون به ذهنم هجوم می آوردند و حالم رو پریشون تر می کردند . با تعجب ابروهام رو بالا دادم و در حالی که سعی می کردم حال پریشونم رو از بهادر پنهون کنم گفتم : نمی تونیم بریم خونه ی مادرم . مگه ندیدی وضعیتشون رو ! طلعت به خاطر مال دنیا خو... نشون رو تو شیشه کرده و پدرشون رو درآورده . اگر برم اون جا نمی گذاره آب خوش از گلوم پایین بره . بهادر با کلافگی نفس بلندی کشید و گفت : تو رو خدا تو دیگه ساز مخالف نزن مهربانو ! نبرمت اون جا پس میگی چی کارت کنم که این چند ماه به خیر و خوشی بگذره و بره ؟! هول زده خودم رو جلو کشیدم و گفتم : بریم شهر . خونه ی آقا جانم نه ، یه خونه ی جدا بگیریم . بهادر نیم نگاهی بهم انداخت و با شرمندگی گفت : نمی شه ! اگر ما بریم شهر خانوم بزرگ دق می کنه ! همه ی دلخوشیش منم ! من هم اگر برم ، طاقت نمیاره . با حرص نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم : تو همین روستا خونه بگیر یه اتاق کوچیک هم باشه من راضی ام . فقط از این جا بریم ! بهادر سرزنش وار نگاهم کرد و گفت : نمی شه مهربانو . نمی شه ! مردم این جا فکر می کنن ما این جا زندگی نمی کنیم . مگه یادت رفته ! حالا چطور دست تو رو بگیرم و ببرم وسط این جمعیت ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز بیست و چهارم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۸ روز سـه‌شـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد بـهـنـام مـحـمـدی، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
بزرگ مَرد کوچک🥺🕊 🌷شـهـیـد بـهـنـام مـحـمـدی🌷 تاریخ تولد: ۱۲ / ۱۱ / ۱۳۴۵ تاریخ شهادت: ۲۷ / ۷ / ۱۳۵۹ محل تولد: خرمشهر محل شهادت: خرمشهر مزار: مسجد سلیمان ۱۳ سال داشت ریزه بود و استخوانی اما فرز، چابک، بازیگوش و سر زبان دار☺️در جنگ خرمشهر حضور اثرگذاری داشت💥بهنام می‌رفت شناسایی گاهی گیر عراقی‌ها می‌افتاد🥺چند بار گفته بود:«دنبال مامانم می‌گردم، گمش کردم» عراقی‌ها فکر نمی‌کردند بچه ۱۳ ساله برود شناسایی؛ رهایش می‌کردند😁بهنام می‌جنگید،و زمان بمباران به داد مجروحین میرسید❗️این کودک شجاع بارها به دست دشمن افتاد و اسیر شد اما هر بار به روشی از دست آنها میگریخت⚡️بهنام با کمک جسارت و هوش خود توانست اطلاعات خیلی مهمی از دشمن به دست بیاورد و به فرماندهان جنگ برساند🌱یک اسلحه به غنیمت گرفته بود؛ با همان اسلحه ۷ عراقی را اسیر کرده بود⚡️شهر دست عراقی‌ها افتاده بود، در هر خانه چند عراقی پیدا می‌شد که کمین کرده بودند، بهنام خودش را خاکی می‌کرد، موهایش را آشفته می‌کرد و گریه‌کنان میگشت خانه‌هایی را که پر از عراقی بود به‌خاطر می‌سپرد و به فرماندهان اطلاع میداد🥲عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند⚡️گاه میرفت داخل خانه ها پیش عراقی‌ها می‌نشست مثل کر و لال‌ها از غفلت عراقی‌ها استفاده می‌کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو برمی‌داشت.🌱 راوی←خمپاره‌ها امان شهر را بریده بودند و درگیری شدت گرفته بود💥ناگهان بچه‌ها متوجه شدند که بهنام گوشه‌ای افتاده است و از سر و سینه‌اش خون می‌جوشد🥀پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود او در ۲۷ مهر ۱۳۵۹ پَر کشید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
اتاق تاریک بود و چشمم به درستی جایی رو نمیدید. صدای وحشت زده ی عطیه رو شنیدم که گفت +خانم بیدار شید... بیدار شید که خاک به سرمون شد... سراسیمه نشستم و گفتم +چی شده عطیه؟ سکته ام دادی... چی شده؟ پسرا کجان؟ +اونا خوبن خانم... بلقیس خانم... بلقیس خانم... اینو گفت و گریه اش شدت گرفت، با خشم دستش رو گرفتم و گفتم +درست حرف بزن ببینم چی میگی... عطیه بین هق هق و گریه اش نالید +بیچاره شدیم خانم...بلقیس خانم فوت شد... با بهت و تعجب نگاهش کردم، باورم نمیشد، چند بار پلک زدم و با صدای خفه ای گفتم +چی میگی عطیه؟ دیوونه شدی؟ زده به سرت؟ بلقیس خانم که حالش خوب بود... +بعد رفتن شما گفتن سرشون درد میکنه رفتن بخوابن... دو ساعتی گذشت دیدم ستاره از اتاقش بیرون زد، سابقه نداشت بلقیس خانم برای نماز بیدار نشه، واسه همین تا ستاره در رو باز کرد رفتم داخل، هرچی از دور صداش زدم تکون نخورد.... جلوتر رفتم و دست گذاشتم رو بدنش دیدم یخ یخه... وحشت کل وجودم رو گرفته بود، بلقیس خانم... بلقیس خانم مادرم بود، محکم‌ترین حامی و پشتیبانم بود، هيچ وقت فکر نکرده بودم که این زن مادرشوهرمه چون حق مادری داشت گردنم... چنگی به گلوم زدم تا راه نفسم باز شه
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با درموندگی توی سرم کوبیدم و با گریه گفتم : پس میگی چی کار کنیم ؟! بمونم این جا تا جون بچه مو بگیرن و بعد هم انگ دست و پا چلفتی بودن بزنن و بگن این پام به اون یکی راه نداد ؟! آره ! یه نگاه به من بنداز بهادر ! ببین چه ریختی شدم ! هنوز موهام بلند نشده . ریخت آدمیزاد ندارم ! از روزی که پا به این عمارت گذاشته م صد تا بلا سرم اومده اما طاقت این یکی رو ندارم ! اگر بلایی سر بچه م بیارن خودم رو می کشم ! بهادر نگاه تندی بهم انداخت و با تشر گفت : بس کن مهربانو . از یه طرف تو به جونم غر می زنی از طرف دیگه خانوم بزرگ راحتم نمی گذاره ، خودم هم که عین خر تو گل گیر کردم ، صبر کن آقا جان بیاد باهاش حرف بزنم ببینم چه گلی باید به سرم بگیرم . با تموم شدن حرف بهادر دیگه چیزی نگفتم اما این جنگی بود که خانوم بزرگ راه انداخته بود و نباید بهش اجازه می دادم برنده شه . چند روزی گذشته بود و چند باری لکه دیده بودم . دیدن لکه ها چنان ترسی به دلم انداخته بود که همچنان تو رختخواب استراحت می کردم تا بلکه خطر از سرم بگذره و دلم کمی آروم بگیره . تو اون چند روز اصلا خانوم بزرگ بهم سر نزده بود و حتی وقت هایی که برای رفع حاجت از اتاق بیرون می رفتم هم به طور اتفاقی ندیده بودمش . انگار خانوم بزرگ هم فعلا دست از این جنگ خیالی برداشته بود و منتظر بود تا حاج مراد به عمارت بیاد و تکلیف خودش رو با من مشخص کنه . تو اون مدت صدیقه خانوم به دستور بهادر کنارم مونده بود تا هم حواسش به من باشه و هم اگر خدایی نکرده اتفاقی افتاد دم دست باشه تا مشکلی پیش نیاد تقریبا آخر هفته بود که حاج مراد بعد از بیست روز به عمارت برگشت . از لب های خندونش مشخش بود توی شهر اوضاع رو به راهه و هیچ مشکلی نیست . سکینه تا خبردار شد حاج مراد داره به عمارت میاد ، دست پیش گرفت و خودش رو به مریضی زد تا بتونه اوضاع رو به نفع خودش تغییر بده . ُظاهرا سکینه پیش دستی کرده بود و قبل از این که عرق تن حاج مراد خشک شه و خستگی راه از تنش در بیاد همه چیز رو اون طور که خودش می خواست برای حاج مراد توضیح داده بود . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 در جواب خانمی که می‌گه نمی‌تونه به برادرش نه بگه: 🍃