eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
777 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 آدم وقتی هر روز با خودش میگه نکنه مادرشوهرم از فلان کارم خوشش نیاد، کم‌کم آرامشش رو از دست میده. قرار نیست برای جلب رضایت همه زندگی کنی. تا وقتی کاری به زندگی و خانواده خودتون مربوطه، نظر اصلی باید بین تو و همسرت شکل بگیره. 🍃🌸 خیلی‌ها میگن مادرشوهره دیگه، تحمل کن. ولی تحمل کردن با عادت دادن طرف مقابل به دخالت فرق داره. میشه هم احترام نگه داشت، هم مرز داشت. اتفاقاً مرز داشتن باعث میشه رابطه سالم‌تر بمونه و کدورت کمتر بشه. 🍃🌸 دلم می‌سوزه وقتی می‌بینم بعضی زن‌ها حتی توی خونه خودشون هم مدام احساس می‌کنن زیر ذره‌بینن. تو مسئول راضی نگه داشتن مادرشوهرت نیستی. اگر غذا ساده درست کردی، اگر خونه یه روز نامرتب بود، اگر برای بچه تصمیمی گرفتی، قرار نیست بابت همه اینا بازخواست بشی. 🍃🌸 به نظرم ریشه اصلی این مشکل باید با همسرت حل بشه. مادرشوهر هرچقدر هم دخالت کنه، اگر شوهر بدونه کجا باید محترمانه جلوی انتقال مسائل رو بگیره، خیلی از این اتفاق‌ها کمتر میشه. نه لازم داری با مادرش دعوا کنی، نه همه چیز رو تحمل کنی؛ فقط باید همسرت بفهمه آرامش خونه خودش هم مسئولیت اونه. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 . در جواب خانمی که از دخالت‌های مادرشوهرش خسته شده: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 واقعاً سخته وقتی آدم توی خونه خودش هم احساس کنه باید حواسش به نظر یه نفر دیگه باشه. مخصوصاً وقتی هر خرید و غذایی و حتی اختلاف کوچیک زن و شوهر تبدیل به موضوعی برای اظهار نظر میشه. احترام به مادرشوهر سر جاش، ولی زندگی دو نفره حریم خودش رو داره. 🍃🌸 من بیشتر از خود دخالت، از این ناراحتم که شوهرت اجازه میده مسائل بین خودتون به مادرش منتقل بشه. خیلی از مشکلات با یه مرز ساده حل میشه؛ یعنی زن و شوهر تصمیم بگیرن مسائل خونه‌شون رو برای خانواده‌ها تعریف نکنن. مادر و پدر هر دو عزیزن، ولی قرار نیست در جریان ریزترین اتفاقات زندگی بچه‌ها باشن. 🍃🌸 یه جایی آدم دیگه از اینکه مدام باید خودش رو توضیح بده خسته میشه. چرا این غذا رو درست کردی؟ چرا اون پرده رو خریدی؟ چرا بچه این لباس رو پوشیده؟ واقعاً زندگی کردن با این حجم از نظر دادن فرسایشی میشه. به نظرم خیلی محترمانه ولی محکم باید حد و مرز گذاشت. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 عصرای پاییز اون سال‌ها یه حال دیگه داشت... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 عصرای پاییز اون سال‌ها یه حال دیگه داشت... زن از مدرسه برمی‌گشت، کیفش رو انداخته بود روی شونه‌ش و از سر کوچه صدای دوچرخه‌ای می‌اومد که هر روز یه نفر باهاش از جلوی نونوایی رد می‌شد. اون روز بارون ریزی گرفته بود. وقتی رسید جلوی نونوایی، دید مرد ایستاده و دو تا نون سنگک تازه دستشه. تا چشمش به زن افتاد، یکی از نونا رو گرفت سمتش و گفت: «بگیر، هنوز گرمه.» زن خندید: «برای من گرفتی؟» مرد گفت: «نه... برای خودم گرفتم، ولی دیدمت گفتم شاید تو سردته.» زن نون رو گرفت و تا خونه، گرمای نون از توی دستش می‌رفت بالا. چند ماه بعد ازدواج کردن. سال‌ها گذشت... یک عصر پاییزی، زن خسته از خرید برگشت خونه. کفش‌هاشو درآورد و دید مرد زودتر رسیده. روی سفره، دو تا سنگک تازه گذاشته بود. زن همون‌جا ایستاد و خندید. گفت: «هنوزم یادت مونده؟» مرد گفت: «بعضی چیزا یاد آدم نمی‌ره.» زن نشست کنار سفره. نون رو باز کرد و بوی نون تازه پیچید توی خونه. یه لحظه برگشت به همون کوچه قدیمی، به بارون ریز اون عصر، به کیف مدرسه‌اش و پسری که بلد نبود حرف عاشقانه بزنه، ولی هر وقت هوا سرد می‌شد، یه نون گرم دستش می‌داد. شاید عشق واقعی همیشه گل و کادو و حرفای عجیب نیست... گاهی یه تکه نون گرم که سال‌ها بعد هنوز یادت می‌ندازه یکی یه روزی حواسش به سرد شدن دستات بوده، خودش یه دنیا عشقه. 🍂 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 گاهی آدم از بچه‌اش ناراحت نیست، از آینده‌ای که جلو چشمش می‌بینه می‌ترسه... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 گاهی آدم از بچه‌اش ناراحت نیست، از آینده‌ای که جلو چشمش می‌بینه می‌ترسه... پسر من نه اهل درس و مدرسه‌ست، نه دل به کار می‌ده. از صبح که بیدار میشه، یه جوری دنبال اینه که روز رو بگذرونه و تموم کنه. نه هدفی داره، نه برنامه‌ای. هرچی باهاش حرف می‌زنیم، میگه بعداً درست میشه. مدرسه رو ول کرده، چند جا هم بردیم سر کار که یه چیزی یاد بگیره، ولی دو سه روز بیشتر دوام نیاورده. صبح‌ها تا ظهر خوابه، عصر هم میره سر کوچه با رفیقاش می‌شینه. چیزی که منو بیشتر از همه می‌ترسونه اینه که انگار همین چند ساعت نشستن و خندیدن و خوش گذروندن براش شده کل زندگی. پولی هم که دستش میاد، خیلی زود خرج چیزهای همون لحظه میشه. فرداش هم دوباره دستش خالیه. پدرش چند بار سعی کرده باهاش جدی صحبت کنه، منم هزار جور راه رفتم؛ یه روز با محبت، یه روز با ناراحتی، یه روز خواهش کردم، یه روز دعوا کردم. حتی گفتم حداقل یه کار ساده پیدا کن، لازم نیست از همون اول درآمد زیادی داشته باشی، فقط از خونه بیرون برو و یه مسئولیتی قبول کن. ولی انگار نه انگار. من مادرشم، دلم نمیاد ولش کنم. وقتی می‌بینم هم‌سن‌وسال‌هاش دارن یه مهارتی یاد می‌گیرن، دنبال کار میرن، برای آینده‌شون نقشه دارن و بچه من فقط دنبال خوشی همون لحظه‌ست، دلم هزار تکه میشه. از یه طرف می‌ترسم هرچی بیشتر پول و امکانات در اختیارش بذاریم، همین وضع براش عادی‌تر بشه. از یه طرف هم وقتی دست رد به کمکش می‌زنم، وجدانم درد می‌گیره که نکنه مادر بدی شدم. بدتر از همه اینه که بعضی شب‌ها وقتی می‌خوابه، میرم یواشکی نگاهش می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم این همون بچه‌ایه که یه روز برای آینده‌ش هزار تا آرزو داشتم... من هنوز امیدوارم یه روز خودش به این نتیجه برسه که زندگی فقط خوش گذروندن امروز نیست. ولی راستش دیگه نمی‌دونم چطور باید کمکش کنم که قبل از اینکه دیر بشه، خودش بخواد مسیرش رو عوض کنه. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 خدمت تمام دوستانم چند وقتی هست که آنقدر حالم بده که هیچ چیز نمیتونه آرومم کنه سیزده ساله راه دور ازدواج کردم اوایل ازدواجمون شوهرم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خدمت تمام دوستانم چند وقتی هست که آنقدر حالم بده که هیچ چیز نمیتونه آرومم کنه سیزده ساله راه دور ازدواج کردم اوایل ازدواجمون شوهرم هیچی نداشت صفرصفر کم کم پولدار شد خیلی پولدار یه پسر 12ساله دارم یه دختر 7ساله تقریبا دوسال میشه که شوهرم ویلا باغ درست کرده از وقتی ویلا باغ درست کرده به بهونه های مختلف قهر می‌کنه وسایلش جمع می‌کنه می‌ره من باید با هزار درد سر بیارمش خونه الآنم دوماهی میشه که رفته اصلا نمیاد خونه میگه من دیگه نمیام دوست داری بمون دوست نداری برو واین هم بگم که همسرم خیلی آدم هوس باز وکثیفیه همزمان با پنجاه تا زن ارتباط داره من تو این شهر غریبم خیلی سخته که هفته ای یکبار هم نمیاد به بچه هایش سر بزنه اگه می‌خوام بمونم عمرم الکی داره میره اگه می‌خوام برم خیلی از بچه هام دور میشم شوهرم هم بچه هام ول می‌کنه می‌ره پی خوش گذرانی یکبار گذاشتم رفتم همش بچه هام سرگردون خونه این فامیل اون فامیل بودند یه شب شوهرم عرضه نداشت از بچه ها نگهداری کنه دوباره برگشتم می‌خوام بچه هارا ببرم نمیزاره ببرم و میگه باید مهریتا ببخشی تا طلاقت بدم واقعا نمیدونم چیکار کنم توروخدا هرکس راهی داره کمکم کنه کمتر غصه بخورم 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 اون شب پاییزی، برق چند بار رفت و اومد و خونه توی یه سکوت عجیب فرو رفت... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 اون شب پاییزی، برق چند بار رفت و اومد و خونه توی یه سکوت عجیب فرو رفت. زن شمع روشن کرده بود و داشت ظرف‌ها رو جمع می‌کرد که چشمش افتاد به رادیوی قدیمی گوشه کمد؛ همونی که سال‌ها بود روشنش نکرده بودن. گرد و خاکش رو گرفت و روشنش کرد. یه آهنگ قدیمی پخش شد... همین که صدا توی خونه پیچید، مرد از اتاق اومد بیرون و چند ثانیه همون‌جا ایستاد. زن نگاهش کرد و گفت: «این آهنگو یادت میاد؟» مرد لبخند زد: «مگه می‌شه یادم بره؟» سال‌ها قبل، وقتی هنوز تازه ازدواج کرده بودن، همین آهنگ رو از رادیوی کوچیک خونه پدری زن شنیده بودن. اون شب برق رفته بود، مادر زن چراغ نفتی روشن کرده بود و این دوتا گوشه اتاق نشسته بودن و یواشکی درباره آینده‌شون حرف می‌زدن. نه خونه‌ای داشتن، نه زندگی‌شون اون‌قدر راحت بود، نه حتی می‌دونستن فردا قراره چی بشه. فقط همدیگه رو داشتن. حالا چند دهه گذشته بود... بچه‌ها بزرگ شده بودن، خونه عوض شده بود، وسایل قدیمی کم‌کم جاشون رو به چیزای جدید داده بودن؛ ولی اون آهنگ هنوز همون حس رو داشت. مرد کنار زن نشست و گفت: «عجیبه... اون موقع فکر می‌کردم خوشبختی یعنی یه روز همه‌چی داشته باشیم.» زن چای رو گذاشت جلویش و گفت: «حالا فهمیدی؟» مرد خندید: «آره... خوشبختی همون شبی بود که هیچی نداشتیم، ولی دلمون قرص بود به هم.» زن چیزی نگفت. فقط صدای رادیوی قدیمی توی خونه می‌پیچید و بیرون، بارون پاییزی آرام روی شیشه می‌زد. بعضی خاطره‌ها پیر نمی‌شن... فقط یه گوشه دل آدم می‌مونن تا یه روز با یه آهنگ، یه بو یا یه صدای آشنا دوباره برگردن. 🍂📻 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من بیشتر دلم می‌خواد بهت بگم قدر اینو بدون که هنوز با وجود دیدن اون زندگی، گفتی شوهرتو دوست داری. 🍃