eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
775 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 گاهی آدم از بچه‌اش ناراحت نیست، از آینده‌ای که جلو چشمش می‌بینه می‌ترسه... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 گاهی آدم از بچه‌اش ناراحت نیست، از آینده‌ای که جلو چشمش می‌بینه می‌ترسه... پسر من نه اهل درس و مدرسه‌ست، نه دل به کار می‌ده. از صبح که بیدار میشه، یه جوری دنبال اینه که روز رو بگذرونه و تموم کنه. نه هدفی داره، نه برنامه‌ای. هرچی باهاش حرف می‌زنیم، میگه بعداً درست میشه. مدرسه رو ول کرده، چند جا هم بردیم سر کار که یه چیزی یاد بگیره، ولی دو سه روز بیشتر دوام نیاورده. صبح‌ها تا ظهر خوابه، عصر هم میره سر کوچه با رفیقاش می‌شینه. چیزی که منو بیشتر از همه می‌ترسونه اینه که انگار همین چند ساعت نشستن و خندیدن و خوش گذروندن براش شده کل زندگی. پولی هم که دستش میاد، خیلی زود خرج چیزهای همون لحظه میشه. فرداش هم دوباره دستش خالیه. پدرش چند بار سعی کرده باهاش جدی صحبت کنه، منم هزار جور راه رفتم؛ یه روز با محبت، یه روز با ناراحتی، یه روز خواهش کردم، یه روز دعوا کردم. حتی گفتم حداقل یه کار ساده پیدا کن، لازم نیست از همون اول درآمد زیادی داشته باشی، فقط از خونه بیرون برو و یه مسئولیتی قبول کن. ولی انگار نه انگار. من مادرشم، دلم نمیاد ولش کنم. وقتی می‌بینم هم‌سن‌وسال‌هاش دارن یه مهارتی یاد می‌گیرن، دنبال کار میرن، برای آینده‌شون نقشه دارن و بچه من فقط دنبال خوشی همون لحظه‌ست، دلم هزار تکه میشه. از یه طرف می‌ترسم هرچی بیشتر پول و امکانات در اختیارش بذاریم، همین وضع براش عادی‌تر بشه. از یه طرف هم وقتی دست رد به کمکش می‌زنم، وجدانم درد می‌گیره که نکنه مادر بدی شدم. بدتر از همه اینه که بعضی شب‌ها وقتی می‌خوابه، میرم یواشکی نگاهش می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم این همون بچه‌ایه که یه روز برای آینده‌ش هزار تا آرزو داشتم... من هنوز امیدوارم یه روز خودش به این نتیجه برسه که زندگی فقط خوش گذروندن امروز نیست. ولی راستش دیگه نمی‌دونم چطور باید کمکش کنم که قبل از اینکه دیر بشه، خودش بخواد مسیرش رو عوض کنه. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 خدمت تمام دوستانم چند وقتی هست که آنقدر حالم بده که هیچ چیز نمیتونه آرومم کنه سیزده ساله راه دور ازدواج کردم اوایل ازدواجمون شوهرم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خدمت تمام دوستانم چند وقتی هست که آنقدر حالم بده که هیچ چیز نمیتونه آرومم کنه سیزده ساله راه دور ازدواج کردم اوایل ازدواجمون شوهرم هیچی نداشت صفرصفر کم کم پولدار شد خیلی پولدار یه پسر 12ساله دارم یه دختر 7ساله تقریبا دوسال میشه که شوهرم ویلا باغ درست کرده از وقتی ویلا باغ درست کرده به بهونه های مختلف قهر می‌کنه وسایلش جمع می‌کنه می‌ره من باید با هزار درد سر بیارمش خونه الآنم دوماهی میشه که رفته اصلا نمیاد خونه میگه من دیگه نمیام دوست داری بمون دوست نداری برو واین هم بگم که همسرم خیلی آدم هوس باز وکثیفیه همزمان با پنجاه تا زن ارتباط داره من تو این شهر غریبم خیلی سخته که هفته ای یکبار هم نمیاد به بچه هایش سر بزنه اگه می‌خوام بمونم عمرم الکی داره میره اگه می‌خوام برم خیلی از بچه هام دور میشم شوهرم هم بچه هام ول می‌کنه می‌ره پی خوش گذرانی یکبار گذاشتم رفتم همش بچه هام سرگردون خونه این فامیل اون فامیل بودند یه شب شوهرم عرضه نداشت از بچه ها نگهداری کنه دوباره برگشتم می‌خوام بچه هارا ببرم نمیزاره ببرم و میگه باید مهریتا ببخشی تا طلاقت بدم واقعا نمیدونم چیکار کنم توروخدا هرکس راهی داره کمکم کنه کمتر غصه بخورم 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 اون شب پاییزی، برق چند بار رفت و اومد و خونه توی یه سکوت عجیب فرو رفت... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 اون شب پاییزی، برق چند بار رفت و اومد و خونه توی یه سکوت عجیب فرو رفت. زن شمع روشن کرده بود و داشت ظرف‌ها رو جمع می‌کرد که چشمش افتاد به رادیوی قدیمی گوشه کمد؛ همونی که سال‌ها بود روشنش نکرده بودن. گرد و خاکش رو گرفت و روشنش کرد. یه آهنگ قدیمی پخش شد... همین که صدا توی خونه پیچید، مرد از اتاق اومد بیرون و چند ثانیه همون‌جا ایستاد. زن نگاهش کرد و گفت: «این آهنگو یادت میاد؟» مرد لبخند زد: «مگه می‌شه یادم بره؟» سال‌ها قبل، وقتی هنوز تازه ازدواج کرده بودن، همین آهنگ رو از رادیوی کوچیک خونه پدری زن شنیده بودن. اون شب برق رفته بود، مادر زن چراغ نفتی روشن کرده بود و این دوتا گوشه اتاق نشسته بودن و یواشکی درباره آینده‌شون حرف می‌زدن. نه خونه‌ای داشتن، نه زندگی‌شون اون‌قدر راحت بود، نه حتی می‌دونستن فردا قراره چی بشه. فقط همدیگه رو داشتن. حالا چند دهه گذشته بود... بچه‌ها بزرگ شده بودن، خونه عوض شده بود، وسایل قدیمی کم‌کم جاشون رو به چیزای جدید داده بودن؛ ولی اون آهنگ هنوز همون حس رو داشت. مرد کنار زن نشست و گفت: «عجیبه... اون موقع فکر می‌کردم خوشبختی یعنی یه روز همه‌چی داشته باشیم.» زن چای رو گذاشت جلویش و گفت: «حالا فهمیدی؟» مرد خندید: «آره... خوشبختی همون شبی بود که هیچی نداشتیم، ولی دلمون قرص بود به هم.» زن چیزی نگفت. فقط صدای رادیوی قدیمی توی خونه می‌پیچید و بیرون، بارون پاییزی آرام روی شیشه می‌زد. بعضی خاطره‌ها پیر نمی‌شن... فقط یه گوشه دل آدم می‌مونن تا یه روز با یه آهنگ، یه بو یا یه صدای آشنا دوباره برگردن. 🍂📻 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من بیشتر دلم می‌خواد بهت بگم قدر اینو بدون که هنوز با وجود دیدن اون زندگی، گفتی شوهرتو دوست داری. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من بیشتر دلم می‌خواد بهت بگم قدر اینو بدون که هنوز با وجود دیدن اون زندگی، گفتی شوهرتو دوست داری. خیلی فرق هست بین زنی که از زندگی خودش بریده و دنبال یه نفر دیگه‌ست، با زنی که فقط یه لحظه گذشته براش زنده شده. به نظرم تو بیشتر دلت برای «راهی که نرفتی» سوخته، نه برای خود اون آدم. 9. این حسرت‌ها گاهی خیلی بی‌رحمانه‌ان چون ذهن آدم فقط خوبی‌های مسیر دیگه رو نشونش میده. هیچ‌وقت دعواها، سختی‌ها، اختلاف‌ها و روزهای بد اون زندگی فرضی رو نشون نمی‌ده. فقط یه زن و شوهر آروم رو می‌بینه و با خودش میگه کاش منم همینو داشتم. در حالی که شاید همون زندگی از نزدیک اصلاً شبیه چیزی که تصور کردی نباشه. 10. عزیزم خودتو بابت این حس بد نکن. یه خاطره قدیمی دوباره جلوی چشمت اومده و طبیعیه که چند ساعت یا چند روز ذهنت رو مشغول کنه. فقط نذار یه دیدار چند دقیقه‌ای، ارزش سال‌هایی که خودت ساختی رو توی ذهنت کم کنه. اگر چیزی در رفتار اون زوج دلت رو تکون داده، به جای حسرت خوردن ببین چطور می‌تونی همون حس خوب رو توی زندگی خودت بیشتر کنی. بعضی وقت‌ها گذشته فقط میاد یه چیزی رو یادمون بندازه، نه اینکه دوباره وارد زندگیمون بشه. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 تلنگر حکایت عشق زیر سایه‌ی نان 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 تلنگر حکایت عشق زیر سایه‌ی نان روزی روزگاری در حاشیه‌ی شهر، دختری بود به نام ریحانه و پسری به نام مسعود. هر دو ساده، بی‌ادعا، و از خانواده‌هایی که نان‌شان را با زحمت به دست می‌آوردند. عشق‌شان از همان مدرسه آغاز شد؛ عشقی بی‌نام، بی‌نامه، ولی عمیق. هر روز در راه برگشت از کارگاه خیاطی، ریحانه از کنار مغازه‌ی کوچک مسعود می‌گذشت — مغازه‌ای که با سه تا پیچ‌گوشتی و یک میز چوبی به نام «تعمیر لوازم خانگی» سرپا بود. او با لبخند سلام می‌کرد و او با سکوت، همه‌ی دنیا را جواب می‌داد. سال‌ها گذشت، اما دنیا برای دل‌های ساده همیشه سخت‌تر می‌چرخد. ریحانه کارش را از دست داد، پدرش بیمار شد، و بار خانه افتاد روی شانه‌ی او. مسعود هم زیر بار اجاره‌ و قسط‌ِ وام خم شد. با این همه، عشق‌شان را با غرور پنهان کردند تا کسی نگوید: «دو تا فقیر دنبال خیال‌ان!» روزی مسعود به دیدنش رفت. گفت: «ریحانه، من دیگه نمی‌تونم این‌طوری ادامه بدم. نه برای اینکه خسته‌م، برای اینکه از بی‌پولی دارم از درون می‌پوسم. تو لیاقتت زندگی بهتره.» ریحانه فقط گفت: «تو نرو، من فقرو تحمل می‌کنم، بی‌عشقی رو نه.» اما فردای همان روز، شنید که مسعود رفته؛ گفته بود می‌خواد بره شهر دیگه کار پیدا کنه. رفت و دیگر برنگشت. ماه‌ها بعد، ریحانه فهمید او به اجبار، با دختری ازدواج کرده که پدرش صاحب همان کارگاهی‌ست که به او وام داده بود. عشق فروخته نشده بود، ولی زیر بار زندگی له شده بود. سال‌ها بعد، ریحانه زنی تنها شد که در داروخانه‌ای کار می‌کرد. یک روز پیرمردی آمد برای خرید دارو. چشم‌هایش را دید، لرزید — همان چشم‌های مسعود بود، اما خسته‌تر، شکسته‌تر، بی‌نورتر. فقط گفت: «سلام… هنوز هم بوی همان روزها می‌آید.» ریحانه لبخند زد، بی‌هیچ حرفی. فقط نگاه کرد به چشمی که روزی خانه‌ی دلش بود و امروز ویرانه‌ای خاموش. و بعد، او رفت و او ماند، با سکوتی که صدای هزار خاطره را در خودش خفه کرده بود. در جامعه‌ای که نان سخت‌تر از عشق به دست می‌آید، خیلی‌ها نمی‌میرند چون عاشق نیستند؛ می‌میرند چون بین عشق و زنده‌ماندن، مجبور به انتخاب می‌شوند 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 📝برای خانمي مینویسم که 14 سکه م ر ش بوده 7تا گرفته 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 📝برای خانمي مینویسم که 14 سکه م ر ش بوده 7تا گرفته ✏️عزیز مثل شما مثل کسی است که غذای سمی داره و کس دیگه میخواد بخوره میگه نه دوسش دارم ناراحت میشم کس دیگر بخوره آخه خیلی خوبه!!!!!! الان اگر شرایطش رو قبول کنی خیلی خیلی بدتره اوضاع. یعنی امضا بدبختیت 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃