eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
782 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 اون شب پاییزی، برق چند بار رفت و اومد و خونه توی یه سکوت عجیب فرو رفت. زن شمع روشن کرده بود و داشت ظرف‌ها رو جمع می‌کرد که چشمش افتاد به رادیوی قدیمی گوشه کمد؛ همونی که سال‌ها بود روشنش نکرده بودن. گرد و خاکش رو گرفت و روشنش کرد. یه آهنگ قدیمی پخش شد... همین که صدا توی خونه پیچید، مرد از اتاق اومد بیرون و چند ثانیه همون‌جا ایستاد. زن نگاهش کرد و گفت: «این آهنگو یادت میاد؟» مرد لبخند زد: «مگه می‌شه یادم بره؟» سال‌ها قبل، وقتی هنوز تازه ازدواج کرده بودن، همین آهنگ رو از رادیوی کوچیک خونه پدری زن شنیده بودن. اون شب برق رفته بود، مادر زن چراغ نفتی روشن کرده بود و این دوتا گوشه اتاق نشسته بودن و یواشکی درباره آینده‌شون حرف می‌زدن. نه خونه‌ای داشتن، نه زندگی‌شون اون‌قدر راحت بود، نه حتی می‌دونستن فردا قراره چی بشه. فقط همدیگه رو داشتن. حالا چند دهه گذشته بود... بچه‌ها بزرگ شده بودن، خونه عوض شده بود، وسایل قدیمی کم‌کم جاشون رو به چیزای جدید داده بودن؛ ولی اون آهنگ هنوز همون حس رو داشت. مرد کنار زن نشست و گفت: «عجیبه... اون موقع فکر می‌کردم خوشبختی یعنی یه روز همه‌چی داشته باشیم.» زن چای رو گذاشت جلویش و گفت: «حالا فهمیدی؟» مرد خندید: «آره... خوشبختی همون شبی بود که هیچی نداشتیم، ولی دلمون قرص بود به هم.» زن چیزی نگفت. فقط صدای رادیوی قدیمی توی خونه می‌پیچید و بیرون، بارون پاییزی آرام روی شیشه می‌زد. بعضی خاطره‌ها پیر نمی‌شن... فقط یه گوشه دل آدم می‌مونن تا یه روز با یه آهنگ، یه بو یا یه صدای آشنا دوباره برگردن. 🍂📻 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من بیشتر دلم می‌خواد بهت بگم قدر اینو بدون که هنوز با وجود دیدن اون زندگی، گفتی شوهرتو دوست داری. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من بیشتر دلم می‌خواد بهت بگم قدر اینو بدون که هنوز با وجود دیدن اون زندگی، گفتی شوهرتو دوست داری. خیلی فرق هست بین زنی که از زندگی خودش بریده و دنبال یه نفر دیگه‌ست، با زنی که فقط یه لحظه گذشته براش زنده شده. به نظرم تو بیشتر دلت برای «راهی که نرفتی» سوخته، نه برای خود اون آدم. 9. این حسرت‌ها گاهی خیلی بی‌رحمانه‌ان چون ذهن آدم فقط خوبی‌های مسیر دیگه رو نشونش میده. هیچ‌وقت دعواها، سختی‌ها، اختلاف‌ها و روزهای بد اون زندگی فرضی رو نشون نمی‌ده. فقط یه زن و شوهر آروم رو می‌بینه و با خودش میگه کاش منم همینو داشتم. در حالی که شاید همون زندگی از نزدیک اصلاً شبیه چیزی که تصور کردی نباشه. 10. عزیزم خودتو بابت این حس بد نکن. یه خاطره قدیمی دوباره جلوی چشمت اومده و طبیعیه که چند ساعت یا چند روز ذهنت رو مشغول کنه. فقط نذار یه دیدار چند دقیقه‌ای، ارزش سال‌هایی که خودت ساختی رو توی ذهنت کم کنه. اگر چیزی در رفتار اون زوج دلت رو تکون داده، به جای حسرت خوردن ببین چطور می‌تونی همون حس خوب رو توی زندگی خودت بیشتر کنی. بعضی وقت‌ها گذشته فقط میاد یه چیزی رو یادمون بندازه، نه اینکه دوباره وارد زندگیمون بشه. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 تلنگر حکایت عشق زیر سایه‌ی نان 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 تلنگر حکایت عشق زیر سایه‌ی نان روزی روزگاری در حاشیه‌ی شهر، دختری بود به نام ریحانه و پسری به نام مسعود. هر دو ساده، بی‌ادعا، و از خانواده‌هایی که نان‌شان را با زحمت به دست می‌آوردند. عشق‌شان از همان مدرسه آغاز شد؛ عشقی بی‌نام، بی‌نامه، ولی عمیق. هر روز در راه برگشت از کارگاه خیاطی، ریحانه از کنار مغازه‌ی کوچک مسعود می‌گذشت — مغازه‌ای که با سه تا پیچ‌گوشتی و یک میز چوبی به نام «تعمیر لوازم خانگی» سرپا بود. او با لبخند سلام می‌کرد و او با سکوت، همه‌ی دنیا را جواب می‌داد. سال‌ها گذشت، اما دنیا برای دل‌های ساده همیشه سخت‌تر می‌چرخد. ریحانه کارش را از دست داد، پدرش بیمار شد، و بار خانه افتاد روی شانه‌ی او. مسعود هم زیر بار اجاره‌ و قسط‌ِ وام خم شد. با این همه، عشق‌شان را با غرور پنهان کردند تا کسی نگوید: «دو تا فقیر دنبال خیال‌ان!» روزی مسعود به دیدنش رفت. گفت: «ریحانه، من دیگه نمی‌تونم این‌طوری ادامه بدم. نه برای اینکه خسته‌م، برای اینکه از بی‌پولی دارم از درون می‌پوسم. تو لیاقتت زندگی بهتره.» ریحانه فقط گفت: «تو نرو، من فقرو تحمل می‌کنم، بی‌عشقی رو نه.» اما فردای همان روز، شنید که مسعود رفته؛ گفته بود می‌خواد بره شهر دیگه کار پیدا کنه. رفت و دیگر برنگشت. ماه‌ها بعد، ریحانه فهمید او به اجبار، با دختری ازدواج کرده که پدرش صاحب همان کارگاهی‌ست که به او وام داده بود. عشق فروخته نشده بود، ولی زیر بار زندگی له شده بود. سال‌ها بعد، ریحانه زنی تنها شد که در داروخانه‌ای کار می‌کرد. یک روز پیرمردی آمد برای خرید دارو. چشم‌هایش را دید، لرزید — همان چشم‌های مسعود بود، اما خسته‌تر، شکسته‌تر، بی‌نورتر. فقط گفت: «سلام… هنوز هم بوی همان روزها می‌آید.» ریحانه لبخند زد، بی‌هیچ حرفی. فقط نگاه کرد به چشمی که روزی خانه‌ی دلش بود و امروز ویرانه‌ای خاموش. و بعد، او رفت و او ماند، با سکوتی که صدای هزار خاطره را در خودش خفه کرده بود. در جامعه‌ای که نان سخت‌تر از عشق به دست می‌آید، خیلی‌ها نمی‌میرند چون عاشق نیستند؛ می‌میرند چون بین عشق و زنده‌ماندن، مجبور به انتخاب می‌شوند 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 📝برای خانمي مینویسم که 14 سکه م ر ش بوده 7تا گرفته 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 📝برای خانمي مینویسم که 14 سکه م ر ش بوده 7تا گرفته ✏️عزیز مثل شما مثل کسی است که غذای سمی داره و کس دیگه میخواد بخوره میگه نه دوسش دارم ناراحت میشم کس دیگر بخوره آخه خیلی خوبه!!!!!! الان اگر شرایطش رو قبول کنی خیلی خیلی بدتره اوضاع. یعنی امضا بدبختیت 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 در مورد دختر خانمی که گفتن دوستش 19سالشه واز 17سالگی با یکی دوست بوده و الان نامزد کردن تو 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام در مورد دختر خانمی که گفتن دوستش 19سالشه واز 17سالگی با یکی دوست بوده و الان نامزد کردن تو رو خدا بهش بگو ازش دور بشه این جور آدم ها خطر ناک هستن و اصلا درست نمیشن 🍃🌸 بلدی_بگو سلام سایه جان تورو خدا پیام منم داخل گروه بزار ممنون میشم میخواستم از خانمهای گل گروه بپرسم ایا زگیل تن.اسلی واسه خانمها هم اتفاق میفته یانه ممنون میشم از دوستانی که راهنمایی کنن 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند لحظه بعد ميرزا چتر به دست كتش را پوشيد و از اتاق خارج شد. گفتم: «سلام» و بعد از اينكه جواب سلامم را داد هر دو راه افتاديم. پرسيد: «كار واجبي داشتي كه صبح به اين زودي از خواب بيدار شدي؟» دستپاچه جواب دادم: «خوابم نميبرد ... آخه ميدونی آقا ميرزا ديشب يك فيلم ديدم كه عجيب در روحيه ام تأثير گذاشته.» پرسيد: «چه فيلمي؟ آهان همان مادرشوهري كه ...» ميان حرفش گفتم: «آفرين آقا ميرزا، درست حدس زدي.» گفت: «خيلي غم انگيز بود.» گفتم: «همين كه غم انگيز بود روحيه ام را ضعيف كرده، خيلي دلم ميخواهد بفهمم مادر شوهرش چه طور شيلنگ ترمز را بريد.» آقا ميرزا خنديد و گفت: «چه فرقي مي كند.» براي اينكه شك نكند، من هم با صداي بلند خنديدم و گفتم: «شايد يك روز من هم عروس چنين مادرشوهري شدم.» آقا ميرزا بدون هيچ ترديدي گفت: «البته بي ربط هم نميگويي، اگر فن ماشين را بداني خيلي خوب است، رانندگي بلدي؟» به دروغ گفتم: «بله، بله، فقط فني اش را خوب نميدانم.» بعد گفت: «پس نشانت ميدهم» و همراهش به در مغازه اش رفتم. آقا ميرزا يك اتومبيل كه براي تعمير آورده بودند را روي چال مغازه اش زد و برق چال را روشن كرد. بعد به من كه بالاي چال ايستاده بودم گفت:«خب بيا پايين تا نشانت بدهم.» با دل و جرأت بسيار از پله هاي چال پايين رفتم. آقا ميرزا مثل مادري كه به كودكش حرف زدن يا راه رفتن مي آموزد، دلسوزانه لوله ترمز و بعد شيلنگ ترمز را نشانم داد. با دقت نگاه ميكردم. مثل خ.ون آشامي كه به فكر خوردن خ.ون باشد به فكر انتقام از بهرام بودم. پرسيدم: «اين شيلنگ را با چي مي برند؟» خنده پيرمردانه‌اي سر داد. سرفه زنان گفت: «خب با يك چيز تيز و برنده، مثل چاقو، اره، اين كه سؤال ... ندارد. راستي پري خانم ... يك وقت نكند تو مادرشوهر شوي و چنين ... تصميمي بگيري.» غش غش خنديدم. بعد خداحافظي كردم و برگشتم. حال خودم را نمي فهميدم. حس كينه توزي نسبت به بهرام باعث از هم پاشيدگي افكارم شده بود. به نظر خودم رفتارم عجيب و غريب شده بود...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..