🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من بیشتر دلم میخواد بهت بگم قدر اینو بدون که هنوز با وجود دیدن اون زندگی، گفتی شوهرتو دوست داری. خیلی فرق هست بین زنی که از زندگی خودش بریده و دنبال یه نفر دیگهست، با زنی که فقط یه لحظه گذشته براش زنده شده. به نظرم تو بیشتر دلت برای «راهی که نرفتی» سوخته، نه برای خود اون آدم.
9. این حسرتها گاهی خیلی بیرحمانهان چون ذهن آدم فقط خوبیهای مسیر دیگه رو نشونش میده. هیچوقت دعواها، سختیها، اختلافها و روزهای بد اون زندگی فرضی رو نشون نمیده. فقط یه زن و شوهر آروم رو میبینه و با خودش میگه کاش منم همینو داشتم. در حالی که شاید همون زندگی از نزدیک اصلاً شبیه چیزی که تصور کردی نباشه.
10. عزیزم خودتو بابت این حس بد نکن. یه خاطره قدیمی دوباره جلوی چشمت اومده و طبیعیه که چند ساعت یا چند روز ذهنت رو مشغول کنه. فقط نذار یه دیدار چند دقیقهای، ارزش سالهایی که خودت ساختی رو توی ذهنت کم کنه. اگر چیزی در رفتار اون زوج دلت رو تکون داده، به جای حسرت خوردن ببین چطور میتونی همون حس خوب رو توی زندگی خودت بیشتر کنی. بعضی وقتها گذشته فقط میاد یه چیزی رو یادمون بندازه، نه اینکه دوباره وارد زندگیمون بشه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
تلنگر
حکایت عشق زیر سایهی نان
روزی روزگاری در حاشیهی شهر، دختری بود به نام ریحانه و پسری به نام مسعود.
هر دو ساده، بیادعا، و از خانوادههایی که نانشان را با زحمت به دست میآوردند.
عشقشان از همان مدرسه آغاز شد؛ عشقی بینام، بینامه، ولی عمیق.
هر روز در راه برگشت از کارگاه خیاطی، ریحانه از کنار مغازهی کوچک مسعود میگذشت — مغازهای که با سه تا پیچگوشتی و یک میز چوبی به نام «تعمیر لوازم خانگی» سرپا بود.
او با لبخند سلام میکرد و او با سکوت، همهی دنیا را جواب میداد.
سالها گذشت، اما دنیا برای دلهای ساده همیشه سختتر میچرخد.
ریحانه کارش را از دست داد، پدرش بیمار شد، و بار خانه افتاد روی شانهی او.
مسعود هم زیر بار اجاره و قسطِ وام خم شد.
با این همه، عشقشان را با غرور پنهان کردند تا کسی نگوید:
«دو تا فقیر دنبال خیالان!»
روزی مسعود به دیدنش رفت. گفت:
«ریحانه، من دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم. نه برای اینکه خستهم، برای اینکه از بیپولی دارم از درون میپوسم. تو لیاقتت زندگی بهتره.»
ریحانه فقط گفت:
«تو نرو، من فقرو تحمل میکنم، بیعشقی رو نه.»
اما فردای همان روز، شنید که مسعود رفته؛ گفته بود میخواد بره شهر دیگه کار پیدا کنه.
رفت و دیگر برنگشت.
ماهها بعد، ریحانه فهمید او به اجبار، با دختری ازدواج کرده که پدرش صاحب همان کارگاهیست که به او وام داده بود.
عشق فروخته نشده بود، ولی زیر بار زندگی له شده بود.
سالها بعد، ریحانه زنی تنها شد که در داروخانهای کار میکرد.
یک روز پیرمردی آمد برای خرید دارو.
چشمهایش را دید، لرزید — همان چشمهای مسعود بود، اما خستهتر، شکستهتر، بینورتر.
فقط گفت:
«سلام… هنوز هم بوی همان روزها میآید.»
ریحانه لبخند زد، بیهیچ حرفی.
فقط نگاه کرد به چشمی که روزی خانهی دلش بود و امروز ویرانهای خاموش.
و بعد، او رفت و او ماند، با سکوتی که صدای هزار خاطره را در خودش خفه کرده بود.
در جامعهای که نان سختتر از عشق به دست میآید، خیلیها نمیمیرند چون عاشق نیستند؛
میمیرند چون بین عشق و زندهماندن، مجبور به انتخاب میشوند
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
📝برای خانمي مینویسم که 14 سکه م ر ش بوده 7تا گرفته
✏️عزیز مثل شما مثل کسی است که غذای سمی داره و کس دیگه میخواد بخوره میگه نه دوسش دارم ناراحت میشم کس دیگر بخوره
آخه خیلی خوبه!!!!!!
الان اگر شرایطش رو قبول کنی خیلی خیلی بدتره اوضاع.
یعنی امضا بدبختیت
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام در مورد دختر خانمی که گفتن دوستش 19سالشه واز 17سالگی با یکی دوست بوده و الان نامزد کردن تو رو خدا بهش بگو ازش دور بشه این جور آدم ها خطر ناک هستن و اصلا درست نمیشن
🍃🌸
بلدی_بگو
سلام سایه جان تورو خدا پیام منم داخل گروه بزار ممنون میشم
میخواستم از خانمهای گل گروه بپرسم ایا زگیل تن.اسلی واسه خانمها هم اتفاق میفته یانه ممنون میشم از دوستانی که راهنمایی کنن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند لحظه بعد ميرزا چتر به دست كتش را پوشيد و از اتاق خارج شد.
گفتم: «سلام» و بعد از اينكه جواب سلامم را داد هر دو راه افتاديم. پرسيد: «كار واجبي داشتي كه صبح به اين زودي از خواب بيدار شدي؟»
دستپاچه جواب دادم: «خوابم نميبرد ... آخه ميدونی آقا ميرزا ديشب يك فيلم ديدم كه عجيب در روحيه ام تأثير گذاشته.»
پرسيد: «چه فيلمي؟ آهان همان مادرشوهري كه ...» ميان حرفش گفتم: «آفرين آقا ميرزا، درست حدس زدي.»
گفت: «خيلي غم انگيز بود.»
گفتم: «همين كه غم انگيز بود روحيه ام را ضعيف كرده، خيلي دلم ميخواهد بفهمم مادر شوهرش چه طور شيلنگ ترمز را بريد.»
آقا ميرزا خنديد و گفت: «چه فرقي مي كند.»
براي اينكه شك نكند، من هم با صداي بلند خنديدم و گفتم: «شايد يك روز من هم عروس چنين مادرشوهري شدم.»
آقا ميرزا بدون هيچ ترديدي گفت: «البته بي ربط هم نميگويي، اگر فن ماشين را بداني خيلي خوب است، رانندگي بلدي؟»
به دروغ گفتم: «بله، بله، فقط فني اش را خوب نميدانم.»
بعد گفت: «پس نشانت ميدهم» و همراهش به در مغازه اش رفتم. آقا ميرزا يك اتومبيل كه براي تعمير آورده بودند را روي چال مغازه اش زد و برق چال را روشن كرد. بعد به من كه بالاي چال ايستاده بودم گفت:«خب بيا پايين تا نشانت بدهم.»
با دل و جرأت بسيار از پله هاي چال پايين رفتم. آقا ميرزا مثل مادري كه به كودكش حرف زدن يا راه رفتن مي آموزد، دلسوزانه لوله ترمز و بعد شيلنگ ترمز را نشانم داد. با دقت نگاه ميكردم. مثل خ.ون آشامي كه به فكر خوردن خ.ون باشد به فكر انتقام از بهرام بودم.
پرسيدم: «اين شيلنگ را با چي مي برند؟»
خنده پيرمردانهاي سر داد. سرفه زنان گفت:
«خب با يك چيز تيز و برنده، مثل چاقو، اره، اين كه سؤال ... ندارد. راستي پري خانم ... يك وقت نكند تو مادرشوهر شوي و چنين ... تصميمي بگيري.»
غش غش خنديدم. بعد خداحافظي كردم و برگشتم. حال خودم را نمي فهميدم. حس كينه توزي نسبت به بهرام باعث از هم پاشيدگي افكارم شده بود. به نظر خودم رفتارم عجيب و غريب شده بود...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بعد از مدت ها که دوباره با ورود حاج مراد با من هم سفره شده بودن و من رو به جمع خودشون راه داده بودند هم اوقات حاج مراد تلخ بود ، هم سکینه با قیافه در هم سرش رو دستمال بسته بود و با همون ژست مریض احواالیش کنج اتاق دراز کشیده بود . از شانس بدم بهادر برای سرکشی به زمین های کشاورزی رفته بودو من تو عمارت غریب و تنها بودم !
حاج مراد جواب سلامم رو کوتاه و مختصر داد و بعد از این که نشستم و احوالپرسی کردم بی مقدمه گفت : چی شده دخترم ! چی اذیتت می کنه که با مادر شوهرت سر ناسازگاری گذاشتی و اوقاتش رو تلخ کردی !
لب باز کردم که چیزی بگم اما حاج مراد پیش دستی کرد و همون طور که به نشونه ی ساکت باش دستش رو روی لبش می گذاشت گفت : دختر رفیقمی، درست ! من به آقا جانت قول دادم عین چشم هام ازت مواظبت کنم ، درست ! اما این حرف ها دلیل نمی شه که تو حرمت بزرگ تر ها رو زیر پات بگذاری و حد و حدود خودت رو نشناسی !
با این که نگاهم به حاج مراد بود اما می تونستم لبخند موذیانه ای که روی لب سکینه نشسته رو به وضوح ببینم .
سعی کردم بهش فکر نکنم تا عصبانیتم زبونم رو تلخ نکنه و سکینه پیروز شه
برای همین نفس بلندی کشیدم و گفتم : من به کسی بی حرمتی نکردم . بهادر می خواست تو شهر یه خونه ی کوچیک دست و پا کنه و از این جا بریم که هم بتونه بیشتر کمک احوال شما باشه و هم شما بیشتر بتونید یه روستا سر بزنید و استراحت کنید که خانوم بزرگ مخالفت کرد . حالا هم تصمیم داره تو روستا یه خونه ی کوچیک بگیره و ما اون جا زندگی کنیم تا خدایی نکرده حرمت کسی نشکنه .
با تموم شدن حرف هام حاج مراد دستی به صورتش کشید و گفت : مگه این جا چشه ؟! چرا بهادر نمی خواد این جا زندگی کنه؟
یا بیخیالی شونه هام رو بالا دادم و گفتم: من اطلاعی ندارم . می تونید از خودش بپرسید .
هنوز حرفم تموم نشده بود که سکینه خود ش رو جلو کشید و گفت : دروغ می گه دختره ی موذی . این نشسته زیر پای بهادر ! چه قدر بهت گفتم این دختره وصله ی تن ما نیست گوش نکردی ! بفرما ! هنوز یک سال نشده می خواد از این جا بره تا ما رو پیش دوست و دشمن رسواکنه ! الان هم خودش رو زده به موش مردگی و می گه از هیچ چیز خبر نداره و گرنه هر کسی ندونه من یه نفر می دونم که همه ی این آتیش ها از گور خودش بلند می شه !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸