🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
📝برای خانمي مینویسم که 14 سکه م ر ش بوده 7تا گرفته
✏️عزیز مثل شما مثل کسی است که غذای سمی داره و کس دیگه میخواد بخوره میگه نه دوسش دارم ناراحت میشم کس دیگر بخوره
آخه خیلی خوبه!!!!!!
الان اگر شرایطش رو قبول کنی خیلی خیلی بدتره اوضاع.
یعنی امضا بدبختیت
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام در مورد دختر خانمی که گفتن دوستش 19سالشه واز 17سالگی با یکی دوست بوده و الان نامزد کردن تو رو خدا بهش بگو ازش دور بشه این جور آدم ها خطر ناک هستن و اصلا درست نمیشن
🍃🌸
بلدی_بگو
سلام سایه جان تورو خدا پیام منم داخل گروه بزار ممنون میشم
میخواستم از خانمهای گل گروه بپرسم ایا زگیل تن.اسلی واسه خانمها هم اتفاق میفته یانه ممنون میشم از دوستانی که راهنمایی کنن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند لحظه بعد ميرزا چتر به دست كتش را پوشيد و از اتاق خارج شد.
گفتم: «سلام» و بعد از اينكه جواب سلامم را داد هر دو راه افتاديم. پرسيد: «كار واجبي داشتي كه صبح به اين زودي از خواب بيدار شدي؟»
دستپاچه جواب دادم: «خوابم نميبرد ... آخه ميدونی آقا ميرزا ديشب يك فيلم ديدم كه عجيب در روحيه ام تأثير گذاشته.»
پرسيد: «چه فيلمي؟ آهان همان مادرشوهري كه ...» ميان حرفش گفتم: «آفرين آقا ميرزا، درست حدس زدي.»
گفت: «خيلي غم انگيز بود.»
گفتم: «همين كه غم انگيز بود روحيه ام را ضعيف كرده، خيلي دلم ميخواهد بفهمم مادر شوهرش چه طور شيلنگ ترمز را بريد.»
آقا ميرزا خنديد و گفت: «چه فرقي مي كند.»
براي اينكه شك نكند، من هم با صداي بلند خنديدم و گفتم: «شايد يك روز من هم عروس چنين مادرشوهري شدم.»
آقا ميرزا بدون هيچ ترديدي گفت: «البته بي ربط هم نميگويي، اگر فن ماشين را بداني خيلي خوب است، رانندگي بلدي؟»
به دروغ گفتم: «بله، بله، فقط فني اش را خوب نميدانم.»
بعد گفت: «پس نشانت ميدهم» و همراهش به در مغازه اش رفتم. آقا ميرزا يك اتومبيل كه براي تعمير آورده بودند را روي چال مغازه اش زد و برق چال را روشن كرد. بعد به من كه بالاي چال ايستاده بودم گفت:«خب بيا پايين تا نشانت بدهم.»
با دل و جرأت بسيار از پله هاي چال پايين رفتم. آقا ميرزا مثل مادري كه به كودكش حرف زدن يا راه رفتن مي آموزد، دلسوزانه لوله ترمز و بعد شيلنگ ترمز را نشانم داد. با دقت نگاه ميكردم. مثل خ.ون آشامي كه به فكر خوردن خ.ون باشد به فكر انتقام از بهرام بودم.
پرسيدم: «اين شيلنگ را با چي مي برند؟»
خنده پيرمردانهاي سر داد. سرفه زنان گفت:
«خب با يك چيز تيز و برنده، مثل چاقو، اره، اين كه سؤال ... ندارد. راستي پري خانم ... يك وقت نكند تو مادرشوهر شوي و چنين ... تصميمي بگيري.»
غش غش خنديدم. بعد خداحافظي كردم و برگشتم. حال خودم را نمي فهميدم. حس كينه توزي نسبت به بهرام باعث از هم پاشيدگي افكارم شده بود. به نظر خودم رفتارم عجيب و غريب شده بود...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بعد از مدت ها که دوباره با ورود حاج مراد با من هم سفره شده بودن و من رو به جمع خودشون راه داده بودند هم اوقات حاج مراد تلخ بود ، هم سکینه با قیافه در هم سرش رو دستمال بسته بود و با همون ژست مریض احواالیش کنج اتاق دراز کشیده بود . از شانس بدم بهادر برای سرکشی به زمین های کشاورزی رفته بودو من تو عمارت غریب و تنها بودم !
حاج مراد جواب سلامم رو کوتاه و مختصر داد و بعد از این که نشستم و احوالپرسی کردم بی مقدمه گفت : چی شده دخترم ! چی اذیتت می کنه که با مادر شوهرت سر ناسازگاری گذاشتی و اوقاتش رو تلخ کردی !
لب باز کردم که چیزی بگم اما حاج مراد پیش دستی کرد و همون طور که به نشونه ی ساکت باش دستش رو روی لبش می گذاشت گفت : دختر رفیقمی، درست ! من به آقا جانت قول دادم عین چشم هام ازت مواظبت کنم ، درست ! اما این حرف ها دلیل نمی شه که تو حرمت بزرگ تر ها رو زیر پات بگذاری و حد و حدود خودت رو نشناسی !
با این که نگاهم به حاج مراد بود اما می تونستم لبخند موذیانه ای که روی لب سکینه نشسته رو به وضوح ببینم .
سعی کردم بهش فکر نکنم تا عصبانیتم زبونم رو تلخ نکنه و سکینه پیروز شه
برای همین نفس بلندی کشیدم و گفتم : من به کسی بی حرمتی نکردم . بهادر می خواست تو شهر یه خونه ی کوچیک دست و پا کنه و از این جا بریم که هم بتونه بیشتر کمک احوال شما باشه و هم شما بیشتر بتونید یه روستا سر بزنید و استراحت کنید که خانوم بزرگ مخالفت کرد . حالا هم تصمیم داره تو روستا یه خونه ی کوچیک بگیره و ما اون جا زندگی کنیم تا خدایی نکرده حرمت کسی نشکنه .
با تموم شدن حرف هام حاج مراد دستی به صورتش کشید و گفت : مگه این جا چشه ؟! چرا بهادر نمی خواد این جا زندگی کنه؟
یا بیخیالی شونه هام رو بالا دادم و گفتم: من اطلاعی ندارم . می تونید از خودش بپرسید .
هنوز حرفم تموم نشده بود که سکینه خود ش رو جلو کشید و گفت : دروغ می گه دختره ی موذی . این نشسته زیر پای بهادر ! چه قدر بهت گفتم این دختره وصله ی تن ما نیست گوش نکردی ! بفرما ! هنوز یک سال نشده می خواد از این جا بره تا ما رو پیش دوست و دشمن رسواکنه ! الان هم خودش رو زده به موش مردگی و می گه از هیچ چیز خبر نداره و گرنه هر کسی ندونه من یه نفر می دونم که همه ی این آتیش ها از گور خودش بلند می شه !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به همه
درجواب خواهری که ۶۰۰ داره وشوهرش میگه بریم گوسفند بخریم
تجربه ی سرمایه گذاری خودم رو میگم
عزیزم نکن اگه عقل الان رو چند سال
پیش داشتم فقط وفقط روی سکه وطلا سرمایه گذاری میکردم مادرم
ارزوی مکه داشت چندین سال هرچی پول پس انداز میخواست کنه طلا و سکه میخرید تا وقتی اسمش در بیاد
محتاج کسی نشه سال پیش اسمش در اومد الحمدالله بدون اینکه به ریال از کسی بگیره با فروش سکه ها و کمی
از طلاهاش رفت و برگشت و ولیمه هم داد دختر دایی م سکه هارو از
مادرم خرید پارسال قیمت سکه ۵۲ بود الان همون سکه ۲۶۰ تومن شده
پس ببین چقدر دختر دایی م تو یکسال روی هر سکه چقدر سود کرد
میدونم میگی امنیت نداره شاید دزد بزنه بهشون. ولی عزیزم نگهداری از گوسفند که سختره مرگ و میر و
مریضی داره جا میخواد فقط بهار و تابستون میره چرا توپاییز وزمستان علف و ینجه میخواد
یک کلام خودت رو به دردسر ننداز برو سکه یا طلا بخر هم خودت کیفش رو بکن هم تو دراز مدت سود خوبی نصیبت میشه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اون عصر پاییزی، بارون از صبح بند نیومده بود.
زن تازه از سر کار بیرون اومده بود و فهمید کیفش رو جا گذاشته و پول کرایه اتوبوس هم همراهش نیست.
جلوی ایستگاه ایستاده بود و به اتوبوسهایی که یکییکی رد میشدن نگاه میکرد.
همون موقع مردی که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود، یه بلیت اضافه از جیبش درآورد و گذاشت کف دست زن.
زن با تعجب نگاهش کرد و گفت:
«ولی من پولشو ندارم بدم.»
مرد لبخند زد:
«نگفتم پس بدی... یه روز به یکی دیگه کمک کن.»
زن سوار اتوبوس شد و تمام مسیر، بلیت رو توی دستش نگه داشت.
چند ماه بعد، همون دو نفر دوباره توی همون ایستگاه همدیگه رو دیدن.
این بار مرد عجله داشت و کیف پولش رو پیدا نمیکرد.
زن بدون حرف، یه بلیت از کیفش درآورد و گذاشت توی دستش.
مرد چند ثانیه نگاهش کرد و خندید:
«بالاخره پس دادی؟»
زن گفت:
«نه... فقط رسید نوبتم به یکی دیگه کمک کنم.»
همون بلیت ساده شد شروع آشناییشون.
سالها بعد، وقتی زندگیشون پر از خاطره شده بود، هنوز هر پاییز که بارون میگرفت، مرد شوخی میکرد و میگفت:
«اگه اون روز بلیت اضافه نداشتم، معلوم نبود الان کجا بودیم.»
زن میخندید و جواب میداد:
«شاید اصلاً قرار نبود من پول اون بلیت رو بدم... قرار بود یه عمر کنارت بشینم.» 🍂🚌🌧️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃