eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
755 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز بیست و پنجم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۹ روز چـهارشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شهیــد مـحـمـدحسیـن یوسـف‌الهـی، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
حق داشت، هنوز یک سال از مرگ پدرش نگذشته بود که داغدار مادرش شده بود. پسرها رو به عطیه سپردم و با قدم های کوتاه به سمت جسم بی جون زنی که هرگز فکر نمیکردم تنهام بذاره رفتم، نزدیک که شدم خجسته نگاه بدی بهم انداخت و با خشم گفت +راحت شدی؟ مادرجون رو به کشتن دادی راحت شدی؟ با تعجب نگاهش کردم، خجسته بی توجه به شلوغی اتاق رو به خان گفت +مادرجون حالش خوب بود، از دیروز که این زنک شوم بردش خونه و بعد با هم رفتن دکتر حالش بد ‌شد، معلوم نیست چی به خوردش داده! اصلا معلوم نیست چی بینشون گذشته! من خودم امروز مادرجون رو دیدم که رنگ به صورت نداشت. دیروزم که از خونه ی این زن برگشت حال خوبی نداشت. لب گزیدم و زیر لب گفتم +دهنت رو ببند خجسته، حرمت سرت نمیشه؟ بالای سر جنازه ی مادرجون هم دست از دشمنی برنمیداری؟ خجسته خواست جوابم رو بده که با صدای خشمگین خان ساکت شد و سرجاش نشست. اما حرفی که زده بود باعث همهمه و شلوغی بین جمعیت شده بود. هرکسی میخواست بدونه چی به سر بلقیس خانم اومده که تو خواب فوت شده یا به قول خجسته دق کرده! شک نداشتم از غصه ستاره این بلا سرش اومده و حالا که اون فوت ‌شده بود نمیدونستم گفتن حقیقت به خان کار درستیه یا نه...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
من فقط اومدم بهت بگم از امروز به بعد نه حق داری از کلفت های من کار بکشی ، نه از غذایی که اون ها مهیا می کنن بخوری . از فردا صبح ظرف و ظروفت رو می بری چشمه و عین بقیه ی مردم رخت و لباست رو اون جا می شوری ! یه اجاق هم کنج حیاط برای خودت دست و پا می کنی برای غذا درست کردن ! با ناراحتی نگاهی به سکینه انداختم و گفتم : چطوری برم سر چشمه ! مردم این روستا نمی دونن من هنوز هم این جام . اگر بفهمن من هنوز هم هستند دوباره اذیتم می کنن . اصلا از کجا معلوم بلایی سرم نیارن ؟! از این حرف ها گذشته ، مردم بفهمن من هنوز هم این جام میریزن این جا و یقه ی حاج بابا رو می گیرن ! سکینه با بی خیالی شونه هاش رو بالا داد و گفت : مرگ یک بار ، شیون هم یک بار ! تا کی می خوای خودت رو بیخ این عمارت قایم کنی ؟ بلاخره که چی ؟! ما که تا ابد نمی تونیم سپر بلای تو باشیم ! بهرحال هرکس خربزه می خوره پای لرزش هم می نشینه ! حاج بابا هم بلاخره می فهمه یه شراکت ارزش بدبخت کردن خودش و بچه ش رو نداشته و نداره ! بعد هم همون طور که به سمت در می رفت لگدی به وسایلم زد و گفت : تا یک ساعت دیگه وسایلت رو این جا نبینم و از اتاق بیرون رفت . اون قدر از شنیدن حرف های سکینه شوکه شده بودم که تا چند دقیقه خیره به جای خالیش به این فکر می کردم که اگر مردم من رو ببینن چه عکس العملی از خودشون نشون می دن . باید با بهادر حرف می زدم و فکری به حال این موضوع می کردم . اما تا بیشتر از این صدای سکینه در نیومده بود باید اتاق رو خالی می کردم . به هر جون کندنی بود ، چند تا از وسایل ریز رو بردم و بعد از این که کمرم تیر کشید تصمیم گرفتم تا اومدن بهادر صبر کنم . هر چند صبر سکینه اندازه ی من نبود و وقتی دید دیگه دست به وسایل نمی زنم به زبیده و گل نسا دستور داد که وسایلم رو از بالای ایوون پرت کنن تو حیاط ! اون قدری جرأت نداشتم دنبال وسایلم برم و جلوی سکینه رو بگیرم ، می ترسیدم سکینه وسط این هاگیر واگیر بلایی سرم بیاره و کاری دستم بده برای همین تکیه به دیوار مطبخ به زبیده که با لذت تمام و گل نسا که با شرمندگی از ایوون پایین می ریخت نگاه می کردم ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 اگه میشه این پیام منو هم بزارین گروه تا دوستان یه راه حلی بدن..مربوط به خواهرمه که چند روزه یکی سیاهدانه با شن ریز میریزه توخونه 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام وقت بخیر عذر میخوام مزاحم شدم اگه میشه این پیام منو هم بزارین گروه تا دوستان یه راه حلی بدن..مربوط به خواهرمه که چند روزه یکی سیاهدانه با شن ریز میریزه توخونه.. یعنی بعضی مواقع شب میریزه روحیاط؟ خونه بعضی مواقع هم طرف ظهر .موقع ای هم میریزه که میدونه کسی رو حیاط خونه نیست خواهرم خیلی نگرانه کسی راهکاری چیزی میدونه کمک کنه.اصلا کسی این موارد براش پیش اومده. اگه پیش اومده چکار کرده..خواهشا جوابمو بدن ممنونم از همتون پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 امروز یه چیزی شد که از صبح تا الان هی توی ذهنم مرورش می‌کنم و دلم می‌گیره. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امروز یه چیزی شد که از صبح تا الان هی توی ذهنم مرورش می‌کنم و دلم می‌گیره. برای مدرسه یه مقدار پول لازم داشتم. چند روز بود با خودم حساب‌وکتاب می‌کردم که چطور از بابام بخوام. نمی‌دونم چرا هر بار برای پول خواستن ازش استرس می‌گیرم، حتی وقتی می‌دونم برای یه چیز ضروری لازم دارم. بالاخره امروز رفتم بهش گفتم برای مدرسه پول لازم دارم. هنوز حرفم تموم نشده بود که با ناراحتی جوابم رو داد و شروع کرد به غر زدن که چرا همیشه پول می‌خوایم و چرا خرج‌هامون تمومی نداره. منم دیگه چیزی نگفتم. فقط سرم رو انداختم پایین و ساکت شدم. شاید واقعاً شرایط مالی‌مون خوب نباشه، اینو می‌فهمم. می‌دونم پول به‌راحتی به دست نمیاد و بابام هم برای زندگی زحمت می‌کشه. ولی من که برای خوش‌گذرونی یا خرید چیزای غیرضروری ازش پول نخواسته بودم. برای مدرسه‌م لازم داشتم. بیشتر از اینکه از جوابش ناراحت بشم، از این ناراحت شدم که چرا باید برای گفتن یه نیاز معمولی این‌قدر احساس خجالت کنم. بعدش دیگه نرفتم چیزی بگم. با خودم گفتم شاید خودش آروم بشه و یادش بیفته که من برای چی پول خواسته بودم. گاهی دلم می‌خواد پدر و مادرا بفهمن که ما بچه‌ها هم شرایطشون رو می‌فهمیم، هم متوجه سختی‌های زندگی هستیم؛ ولی با این حال، وقتی برای یه نیاز ضروری جواب تند می‌شنویم، دلمون می‌شکنه. من از بابام انتظار ندارم همیشه هرچی می‌خوام برام فراهم کنه. فقط دلم می‌خواد وقتی چیزی لازم دارم، قبل از اینکه سرم داد بزنه یا سرزنشم کنه، یه لحظه هم به احساس من فکر کنه. آخه آدم برای پول مدرسه‌ش هم باید از پدرش خجالت بکشه؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 امروز از مدرسه زنگ زدن گفتن بیا بچه‌تو ببر... هنوزم نمی‌دونم باید چیکار کنم، فقط دلم گرفته. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امروز از مدرسه زنگ زدن گفتن بیا بچه‌تو ببر... هنوزم نمی‌دونم باید چیکار کنم، فقط دلم گرفته. بچه‌م کلاس اوله. از همون روزهای اول مدرسه متوجه شدم با بقیه بچه‌ها یه کم فرق داره توی درس یاد گرفتن. معلم یه چیزی توضیح می‌ده، انگار اصلاً متوجه نمی‌شه چی گفته. حروف رو چند بار براش تکرار می‌کنم، همون لحظه یاد می‌گیره، ولی فرداش دوباره انگار از اول باید شروع کنیم. هر روز باهاش می‌شینم تمرین می‌کنم. با مداد و دفتر و کارت‌های رنگی سعی می‌کنم درس رو براش آسون کنم، ولی بعضی وقت‌ها خودم هم خسته و کلافه می‌شم. بعد که می‌بینم بچه‌م نگام می‌کنه و نمی‌فهمه چرا ناراحتم، عذاب وجدان می‌گیرم. آخه اون که تقصیری نداره. امروز معلمش گفت که بچه اصلاً متوجه درس نمی‌شه و ازم خواست برم مدرسه. جوری گفت که انگار دیگه نمی‌دونه باید باهاش چیکار کنه. از وقتی برگشتم خونه، هزار تا فکر توی سرمه. نکنه بچه‌م نتونه درس بخونه؟ نکنه از مدرسه زده بشه؟ نکنه هر روز که می‌ره مدرسه، احساس کنه از بقیه عقب‌تره؟ از همه بدتر اینه که نمی‌دونم مشکل از کجاست. نمی‌دونم باید بیشتر باهاش تمرین کنم، معلمش رو عوض کنم یا دنبال دلیل دیگه‌ای بگردم. من از بچه‌م انتظار ندارم شاگرد اول بشه. فقط می‌خوام بتونه درس‌هاش رو یاد بگیره و با خیال راحت بره مدرسه، بدون اینکه احساس کنه از بقیه کمتره. دلم می‌خواد یکی که تجربه مشابهی داشته، بهم بگه چیکار کرده. چون واقعاً نمی‌دونم از کجا شروع کنم و چطور به بچه‌م کمک کنم. مادرهایی که بچه‌شون کلاس اول همین شرایط رو داشته، شما چطور متوجه شدید مشکل از کجاست و چه کاری به بچه‌تون کمک کرد؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃