🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام دوستان
این چند روزه خیلی میبینم که بعضی ها تشویق به ازدواج زیر بیست سال یا ازدواج با تفاوت سنی زیاد میکنن بیاید تجربه واقعی دختری که هم زیر بیست سال ازدواج کرده و هم تفاوت سنی زیادی با مرد داشته براتون شرح بدم
من در ۱۳ سالگی به اجبار با یک مرد ۱۵ سال بزرگتر از خودم ازدواج کردم در حالی که درسم خیلی خوب بود و آرزوی تحصیل داشتم موضوع اینجا که چه بیست سالگی ازدواج کنید چه چهل سالگی ازدواج تو ایران اونم برای زن خیلی دشواری داره یک سری چیز هایی که من مجبور شدم در ازدواج تحمل کنم پوشیدن چادر ترک تحصیل همیشه تحت کنترل مادر شوهر بودن به طوری که اگر میگفت بریم یه جایی و من نمیرفتم پسرش و خودش منو به ف.حش میبستن و این فح.ش شنیدن بی دلیل در هر دقیقه از روتین زندگی من بود من مجبور به زندگی کنار مادر شوهر در یک اتاق قدیمی نه متری شدم جوری که دوسال بعد ازدواج خ.ودکشی کردم و متاسفانه زنده موندم و بعدش بدون مهریه و هیچی طلاق گرفتم بعد از تمام چیز هایی که از سر گذروندم و آرزوهایی که خاک شدن حالا هر بار دختریو میبینم که تحصیل کرده و مستقله و خانواده ی حمایتگرم داره و الان معتقده باید تو سن کم ازدواج میکرده قلبم تیر میکشه برای اینکه زندگی شما آرزوی هزارن دختر مثل منه کاش منم میتونستم حداقل تحصیل کنم کاش خانواده ی حمایتگر داشتم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
تا حالا شده از دست همسرت ناراحت باشی، اما بهجای اینکه همون ناراحتی رو همون موقع حل کنی، چند روز با خودت نگهش داری و هر بار که بهش فکر میکنی، اتفاقهای قدیمی هم یادت بیاد؟
مثلاً یه روز سر یه موضوع ساده بحثتون میشه. چند ساعت بعد همسرت میاد کنارت میشینه، برات چای میریزه یا درباره اتفاقی که سر کار براش افتاده حرف میزنه، اما تو هنوز توی فکر حرفی هستی که صبح زده و نمیتونی مثل همیشه باهاش رفتار کنی.
گاهی هم اونقدر ناراحتی رو توی دلت نگه میداری که حتی وقتی همسرت سعی میکنه فضا رو بهتر کنه، با خودت میگی: «حالا که چی؟ مگه دفعه قبل چی شد؟»
این یعنی یه دلخوری کوچیک، کمکم داره روی لحظههای خوبتون هم سایه میندازه.
البته قرار نیست به خودمون فشار بیاریم که سریع ببخشیم یا وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده. بعضی حرفها واقعاً نیاز به توضیح و جبران دارن. اما خوبه هر ناراحتی رو جداگانه بررسی کنیم و نذاریم تمام گذشته وارد یه بحث تازه بشه.
اگر امروز از رفتاری ناراحتی، درباره همون رفتار حرف بزن. اگر موضوعی هنوز حل نشده، براش وقت بذارید و تکلیفش رو روشن کنید. نذارید هر اختلاف تازه، تبدیل به دادگاهی بشه که تمام اشتباهات سالهای گذشته توش دوباره مطرح میشن.
قرار نیست هیچوقت از هم ناراحت نشید؛ مهم اینه که اجازه ندید ناراحتیهای حلنشده، فرصتهای دوست داشتن و کنار هم بودن رو ازتون بگیرن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سال ۱۳۷۶ بود، تازه نامزد کرده بودیم. اون موقعها نه مثل امروز میشد هر لحظه زنگ زد، نه میشد ساعتها با هم حرف زد. دیدارها هم بیشتر با اجازهی خانواده و به بهونههای مختلف جور میشد.
یه روز قرار بود با خانوادهم برم شهر کناری برای خرید جهاز. نامزدم اومده بود ایستگاه راهآهن که فقط چند دقیقه منو ببینه. قطار که رسید، همه عجله داشتن سوار بشن. منم وسط شلوغی فقط تونستم یه خداحافظی کوتاه بکنم و برم.
وقتی توی قطار نشستم، دیدم یه بلیت تاخورده توی جیب مانتومه. پشتش با خودکار نوشته بود: «این بلیت رو نگه دار، اولین سفری که با هم میریم، دیگه مجبور نیستیم جدا خداحافظی کنیم.»
همون جملهی ساده رو بارها خوندم. بلیت رو گذاشتم لای دفتر خاطراتم و تا مدتها هر وقت دلم براش تنگ میشد، درش میآوردم و نگاهش میکردم.
چند ماه بعد ازدواج کردیم. اولین سفر دونفرهمون با قطار بود؛ یه کوپهی ساده، دو تا چمدون و کلی خوراکی که مادرهامون برامون گذاشته بودن!
وقتی قطار راه افتاد، دست برد توی کیفش و یه بلیت قدیمی درآورد. همون بلیتی بود که پشتش برام نوشته بود. خودش هم یکی نگه داشته بود.
گفت: «گفتم شاید یه روز بتونیم این خداحافظی رو تموم کنیم.»
بعد از این همه سال، هنوز اون دو تا بلیت توی آلبوم قدیمیمون هستن. گاهی که اتفاقی پیداشون میکنیم، میخندیم به روزهایی که برای چند دقیقه دیدن هم، چقدر ذوق داشتیم.
قشنگی عشق ما از همون روزها شروع شد؛ از وقتی که هنوز چیزی نداشتیم، جز چند تا خاطرهی کوچیک و دلی که برای ساختن یه زندگی مشترک، عجله داشت. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه چیزی هست که شاید خیلی از ما ناخواسته انجامش میدیم؛ تا وقتی کاری با همسرمون داریم، مدام صداش میزنیم، اما وقتی کاری نداریم، انگار حضورش رو فراموش میکنیم.
مثلاً ازش میخوای خرید خونه رو انجام بده، وسیلهای رو تعمیر کنه، بچه رو برسونه یا توی یه کار کمکمون کنه. اما وقتی همه کارها تموم میشه، هرکدوم میریم سراغ گوشی و کارهای خودمون، بدون اینکه حتی چند دقیقه کنار هم بشینیم.
بعد هم ممکنه یه روز از خودمون بپرسیم چرا دیگه مثل قبل با هم حرف نمیزنیم، چرا همسرمون کمتر از روزش تعریف میکنه یا چرا برای وقت گذروندن با ما اشتیاق سابق رو نداره.
واقعیت اینه که رابطه فقط با تقسیم کارها و انجام مسئولیتها زنده نمیمونه. آدم دلش میخواد گاهی بدون اینکه کاری ازش بخوان، مورد توجه قرار بگیره.
گاهی برو کنارش بشین، نه برای اینکه چیزی ازش بخوای؛ فقط برای اینکه بپرسی روزش چطور گذشته. وقتی مشغول کاریه، یه لیوان چای براش ببر. یا حتی چند دقیقه درباره یه موضوع ساده باهاش حرف بزن که هیچ ربطی به خرج خونه، بچهها و گرفتاریهای روزمره نداشته باشه.
این کارهای کوچیک به همسرت نشون میده که ارزش حضورش برای تو، بیشتر از کارهاییه که برات انجام میده.
آدمها دوست دارن احساس کنن خودِ وجودشون دوستداشتنیه، نه فقط کارهایی که برای دیگران انجام میدن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سال ۱۳۷۳ بود؛ تازه بیست سالم شده بود و توی خونهمون همه مشغول آماده شدن برای عروسی دخترخالهم بودن. اون روزها یه خیاطی کوچیک سر کوچهمون بود که صاحبش مرد میانسالی بود و پسرش هم گاهی کمکش میکرد.
من برای کوتاه کردن آستین یه مانتو چند بار رفتم اونجا و راستش هر بار بیشتر از اینکه به مانتوم فکر کنم، حواسم به پسر خیاط بود! 😄
اسمش رضا بود. کمحرف و آروم، از اون آدمهایی که بیشتر با کارشون حرف میزنن تا با زبونشون.
یه روز که رفتم مانتوم رو بگیرم، دیدم یه دکمهی کوچیک هم توی پاکت گذاشته. گفتم: «این دیگه چیه؟»
لبخند زد و گفت: «دکمهی مانتوت شل بود، گفتم شاید بعداً بیفته.»
همین! نه حرف عاشقانهای، نه بهونهای برای نگه داشتنم. اما من تا خونه مدام به همون دکمه فکر میکردم.
چند ماه بعد، خانوادهش برای خواستگاری اومدن. وقتی فهمیدم خودش منو انتخاب کرده، باورم نمیشد. بعد از ازدواج، یه روز ازش پرسیدم از کِی به من علاقهمند شده.
گفت: «همون روزی که برای گرفتن مانتوت اومدی و دیدم دکمهی آستینت افتاده. میخواستم یه چیزی بگم که بفهمی حواسم بهت هست، ولی هرچی فکر کردم، همین به ذهنم رسید!»
سالها گذشته. خیاطی قدیمی دیگه نیست و جای اون مغازه یه فروشگاه باز شده، اما رضا هنوز هم وقتی لباس من دکمهای شل داشته باشه، قبل از اینکه خودم متوجه بشم، میره نخ و سوزن میاره و درستش میکنه.
عشق برای من همیشه همین شکلی بوده؛ یکی که شاید بلد نباشه قشنگ حرف بزنه، اما حواسش به چیزهای کوچیک زندگیته. یکی که از همون روزهای اول، به جای وعدههای بزرگ، با کارهای کوچیکش جاش رو توی قلبت باز میکنه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
این ماجرا رو یکی از همسایههای قدیمیمون تعریف میکرد و هر بار یادش میافتم، دلم میلرزه... 🥹🤍
میگفت یه روز پسرم از خونه رفت بیرون و تا شب خبری ازش نشد. اول فکر کردم با دوستاشه و گوشیش شارژ نداره، ولی هرچی شب گذشت و تماس گرفتیم، جواب نداد. کمکم همه خانواده نگران شدیم. نمیدونستم باید کجا رو بگردم و از کی خبر بگیرم. اون شب تا صبح چشم روی هم نذاشتم و فقط از خدا میخواستم پسرم سالم برگرده.
صبح، یکی از خانمهای فامیل که از حالم خبر داشت، بهم گفت بیا با هم یه مجلس کوچیک به نیت حضرت امالبنین (س) بگیریم و برای سلامتی پسرت دعا کنیم. منم با دل شکسته نشستم و شروع کردم به صلوات فرستادن و دعا کردن. نه حالم خوب بود، نه میتونستم جلوی اشکام رو بگیرم؛ فقط میگفتم خدایا، پناهی جز خودت ندارم.
نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ خورد. پسرم بود؛ گفت گوشیش خاموش شده و به خاطر یه مشکل پیشاومده نتونسته زودتر خبر بده. وقتی صدای سلامش رو شنیدم، زانوهام سست شد و زدم زیر گریه. خودش نمیدونست توی اون چند ساعت به مادرش چی گذشته بود.
میگفت همون روز یه غذای ساده درست کردم و بین چند تا از همسایهها پخش کردم. تمام مدت فقط خدا رو شکر میکردم که دوباره صدای پسرم رو شنیدم. از اون روز به بعد، هر وقت دلم پر از نگرانی میشه، به حضرت امالبنین (س) متوسل میشم و برای آرامش همه مادرها دعا میکنم.
شاید برای یکی دیگه، برگشتن یه پسر به خونه اتفاق عجیبی نباشه؛ اما برای مادری که چند ساعت با هزار فکر و نگرانی گذرونده، شنیدن صدای فرزندش قشنگترین نعمت دنیاست. ❤️🤲🏻
خدایا، هیچ مادری رو چشمانتظار و دلنگران عزیزش نذار و به همه خانوادهها سلامتی و آرامش عطا کن. آمین یا ربالعالمین. 🌹
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7