🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه چیزی هست که شاید خیلی از ما ناخواسته انجامش میدیم؛ تا وقتی کاری با همسرمون داریم، مدام صداش میزنیم، اما وقتی کاری نداریم، انگار حضورش رو فراموش میکنیم.
مثلاً ازش میخوای خرید خونه رو انجام بده، وسیلهای رو تعمیر کنه، بچه رو برسونه یا توی یه کار کمکمون کنه. اما وقتی همه کارها تموم میشه، هرکدوم میریم سراغ گوشی و کارهای خودمون، بدون اینکه حتی چند دقیقه کنار هم بشینیم.
بعد هم ممکنه یه روز از خودمون بپرسیم چرا دیگه مثل قبل با هم حرف نمیزنیم، چرا همسرمون کمتر از روزش تعریف میکنه یا چرا برای وقت گذروندن با ما اشتیاق سابق رو نداره.
واقعیت اینه که رابطه فقط با تقسیم کارها و انجام مسئولیتها زنده نمیمونه. آدم دلش میخواد گاهی بدون اینکه کاری ازش بخوان، مورد توجه قرار بگیره.
گاهی برو کنارش بشین، نه برای اینکه چیزی ازش بخوای؛ فقط برای اینکه بپرسی روزش چطور گذشته. وقتی مشغول کاریه، یه لیوان چای براش ببر. یا حتی چند دقیقه درباره یه موضوع ساده باهاش حرف بزن که هیچ ربطی به خرج خونه، بچهها و گرفتاریهای روزمره نداشته باشه.
این کارهای کوچیک به همسرت نشون میده که ارزش حضورش برای تو، بیشتر از کارهاییه که برات انجام میده.
آدمها دوست دارن احساس کنن خودِ وجودشون دوستداشتنیه، نه فقط کارهایی که برای دیگران انجام میدن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سال ۱۳۷۳ بود؛ تازه بیست سالم شده بود و توی خونهمون همه مشغول آماده شدن برای عروسی دخترخالهم بودن. اون روزها یه خیاطی کوچیک سر کوچهمون بود که صاحبش مرد میانسالی بود و پسرش هم گاهی کمکش میکرد.
من برای کوتاه کردن آستین یه مانتو چند بار رفتم اونجا و راستش هر بار بیشتر از اینکه به مانتوم فکر کنم، حواسم به پسر خیاط بود! 😄
اسمش رضا بود. کمحرف و آروم، از اون آدمهایی که بیشتر با کارشون حرف میزنن تا با زبونشون.
یه روز که رفتم مانتوم رو بگیرم، دیدم یه دکمهی کوچیک هم توی پاکت گذاشته. گفتم: «این دیگه چیه؟»
لبخند زد و گفت: «دکمهی مانتوت شل بود، گفتم شاید بعداً بیفته.»
همین! نه حرف عاشقانهای، نه بهونهای برای نگه داشتنم. اما من تا خونه مدام به همون دکمه فکر میکردم.
چند ماه بعد، خانوادهش برای خواستگاری اومدن. وقتی فهمیدم خودش منو انتخاب کرده، باورم نمیشد. بعد از ازدواج، یه روز ازش پرسیدم از کِی به من علاقهمند شده.
گفت: «همون روزی که برای گرفتن مانتوت اومدی و دیدم دکمهی آستینت افتاده. میخواستم یه چیزی بگم که بفهمی حواسم بهت هست، ولی هرچی فکر کردم، همین به ذهنم رسید!»
سالها گذشته. خیاطی قدیمی دیگه نیست و جای اون مغازه یه فروشگاه باز شده، اما رضا هنوز هم وقتی لباس من دکمهای شل داشته باشه، قبل از اینکه خودم متوجه بشم، میره نخ و سوزن میاره و درستش میکنه.
عشق برای من همیشه همین شکلی بوده؛ یکی که شاید بلد نباشه قشنگ حرف بزنه، اما حواسش به چیزهای کوچیک زندگیته. یکی که از همون روزهای اول، به جای وعدههای بزرگ، با کارهای کوچیکش جاش رو توی قلبت باز میکنه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
این ماجرا رو یکی از همسایههای قدیمیمون تعریف میکرد و هر بار یادش میافتم، دلم میلرزه... 🥹🤍
میگفت یه روز پسرم از خونه رفت بیرون و تا شب خبری ازش نشد. اول فکر کردم با دوستاشه و گوشیش شارژ نداره، ولی هرچی شب گذشت و تماس گرفتیم، جواب نداد. کمکم همه خانواده نگران شدیم. نمیدونستم باید کجا رو بگردم و از کی خبر بگیرم. اون شب تا صبح چشم روی هم نذاشتم و فقط از خدا میخواستم پسرم سالم برگرده.
صبح، یکی از خانمهای فامیل که از حالم خبر داشت، بهم گفت بیا با هم یه مجلس کوچیک به نیت حضرت امالبنین (س) بگیریم و برای سلامتی پسرت دعا کنیم. منم با دل شکسته نشستم و شروع کردم به صلوات فرستادن و دعا کردن. نه حالم خوب بود، نه میتونستم جلوی اشکام رو بگیرم؛ فقط میگفتم خدایا، پناهی جز خودت ندارم.
نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ خورد. پسرم بود؛ گفت گوشیش خاموش شده و به خاطر یه مشکل پیشاومده نتونسته زودتر خبر بده. وقتی صدای سلامش رو شنیدم، زانوهام سست شد و زدم زیر گریه. خودش نمیدونست توی اون چند ساعت به مادرش چی گذشته بود.
میگفت همون روز یه غذای ساده درست کردم و بین چند تا از همسایهها پخش کردم. تمام مدت فقط خدا رو شکر میکردم که دوباره صدای پسرم رو شنیدم. از اون روز به بعد، هر وقت دلم پر از نگرانی میشه، به حضرت امالبنین (س) متوسل میشم و برای آرامش همه مادرها دعا میکنم.
شاید برای یکی دیگه، برگشتن یه پسر به خونه اتفاق عجیبی نباشه؛ اما برای مادری که چند ساعت با هزار فکر و نگرانی گذرونده، شنیدن صدای فرزندش قشنگترین نعمت دنیاست. ❤️🤲🏻
خدایا، هیچ مادری رو چشمانتظار و دلنگران عزیزش نذار و به همه خانوادهها سلامتی و آرامش عطا کن. آمین یا ربالعالمین. 🌹
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اون سالها پاییز که میرسید، مادربزرگم بساط بافتنیشو کنار پنجره پهن میکرد و تا شب برای همه شال و کلاه میبافت. منم به بهونه کمک کردن، هر عصر میرفتم خونهشون؛ ولی راستش رو بخواین، بیشتر به عشق دیدن پسر همسایه میرفتم که گاهی برای آوردن نون تازه میاومد دم در خونه مادربزرگ.
یه عصر بارونی، وقتی از خونهشون بیرون اومدم، دیدم پسر همسایه کنار درخت چنار کوچه ایستاده. یه جفت دستکش بافتنی قهوهای دستش بود.
گفت:
«این رو مادربزرگت داده بهم که بدم به تو... گفته دستات زود سرد میشه.»
دستکشها رو گرفتم و سرم رو انداختم پایین. نمیدونستم مادربزرگ واقعاً خودش فرستاده بود یا اون بهونهای پیدا کرده بود که بهم نزدیک بشه!
از اون روز به بعد، هر وقت بارون میگرفت، یه جوری مسیر برگشتم رو طولانی میکردم که شاید ببینمش.
چند ماه بعد، وقتی فهمیدیم خانوادهها با ازدواجمون موافقن، اولین چیزی که بهم هدیه داد یه جفت دستکش قهوهای دیگه بود.
خندیدم و گفتم:
«این همه سال گذشت، هنوز دستکش؟»
گفت:
«آخه اولین بار که دستات رو دیدم، دلم خواست هیچوقت از سرما نلرزن.»
حالا بیشتر از سی سال از اون روز گذشته. دستکشهای قدیمی دیگه رنگورو ندارن و اون پسر همسایه، همسر منه؛ با موهای جوگندمی و عینکی که موقع خوندن روزنامه روی بینیش میذاره.
ولی هر پاییز که هوا سرد میشه، از کمد یه جفت دستکش بافتنی درمیاره و میذاره کنار کیفم.
دیگه لازم نیست چیزی بگه... من میدونم هنوز همون پسر همسایهست که یه عصر بارونی دلش میخواست دستهای من سردشون نشه. 🤎🍂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز رفتم نونوایی محلهمون نون بگیرم، یه جوری اعصابم خرد شد که هنوزم هر وقت یادم میافته حرص میخورم! 😂
از اون صفهای شلوغ بود که هرکی یه چیزی میگفت و همه عجله داشتن زودتر نونشون رو بگیرن. منم از خونه اومده بودم بیرون که سریع نون بگیرم و برگردم، چون کلی کار داشتم.
نوبت که رسید، یه خانمی که پشت سرم بود یهو اومد جلو و سفارش داد. منم گفتم ببخشید، من قبل از شما توی صف بودم. برگشت یه جوری نگام کرد که انگار من اومدم حقشو خوردم! گفت شما که هنوز نون نگرفتین، من فقط دو تا میخوام!
گفتم خب عزیزم، منم دو تا میخوام، مگه صف کشیدیم که هرکی زودتر حرف زد نون بگیره؟
خلاصه از همین یه جمله شروع شد و کمکم صدامون رفت بالا. اون میگفت من بیاحترامی کردم، منم میگفتم شما چرا نوبت مردم رو رعایت نمیکنین؟ بقیه هم هرکدوم یه چیزی میگفتن و نونوایی شده بود محل بحث و دعوا.
آخرشم نونمو گرفتم و اومدم بیرون، ولی از خودم بیشتر حرصم گرفت که چرا سر دو تا نون اینقدر اعصابم رو خرد کردم!
واقعاً نمیدونم چرا بعضیا فکر میکنن هرجا شلوغ بود، باید حق بقیه رو نادیده بگیرن تا کار خودشون زودتر راه بیفته.
حالا شما بگین، اگه توی صف یکی بیاد جلوتون و وقتی اعتراض میکنین طلبکار هم بشه، سکوت میکنین یا شما هم جوابشو میدین؟ 😅
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍁 پندانه
زندگی به کام آنانیست که کمتر فکر میکنند و بیشتر خوشبینند و با چیزهای ساده احساس خوشبختی میکنند.
زندگی به کام آنانیست که دلشان به جهان خودشان گرم است و کاری به کار هیچکس ندارند و به هیچ چیز جز هدفها و آرزوهای کوچک خودشان فکر نمیکنند.
زندگی به کام آنانیست که بیتوقع مهربانی میکنند و بیچشمداشت، عشق میورزند و بیمنت برای دیگران خوب میخواهند.
زندگی به کام آنانیست که تفاوتها و نسبی بودن جهان را پذیرفتهاند و پذیرفتهاند مسیرها و مقصدها جداست و نه خودشان را با کسی قیاس میکنند، نه به جهان کسی حسادت میورزند و نه هیچ داشتهای از دیگران آنقدر برایشان چشمگیر است که تلاشهای دیگران و دستاوردهای خودشان را نادیده بگیرند و احساس کمبود و ضعف کنند.
زندگی به کام آنانیست که درست مانند یک کودک، با کوچکترین دلخوشیهای موجود، عمیقترین احساسات خوشایند جهان را تجربه میکنند.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7