🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز رفتم نونوایی محلهمون نون بگیرم، یه جوری اعصابم خرد شد که هنوزم هر وقت یادم میافته حرص میخورم! 😂
از اون صفهای شلوغ بود که هرکی یه چیزی میگفت و همه عجله داشتن زودتر نونشون رو بگیرن. منم از خونه اومده بودم بیرون که سریع نون بگیرم و برگردم، چون کلی کار داشتم.
نوبت که رسید، یه خانمی که پشت سرم بود یهو اومد جلو و سفارش داد. منم گفتم ببخشید، من قبل از شما توی صف بودم. برگشت یه جوری نگام کرد که انگار من اومدم حقشو خوردم! گفت شما که هنوز نون نگرفتین، من فقط دو تا میخوام!
گفتم خب عزیزم، منم دو تا میخوام، مگه صف کشیدیم که هرکی زودتر حرف زد نون بگیره؟
خلاصه از همین یه جمله شروع شد و کمکم صدامون رفت بالا. اون میگفت من بیاحترامی کردم، منم میگفتم شما چرا نوبت مردم رو رعایت نمیکنین؟ بقیه هم هرکدوم یه چیزی میگفتن و نونوایی شده بود محل بحث و دعوا.
آخرشم نونمو گرفتم و اومدم بیرون، ولی از خودم بیشتر حرصم گرفت که چرا سر دو تا نون اینقدر اعصابم رو خرد کردم!
واقعاً نمیدونم چرا بعضیا فکر میکنن هرجا شلوغ بود، باید حق بقیه رو نادیده بگیرن تا کار خودشون زودتر راه بیفته.
حالا شما بگین، اگه توی صف یکی بیاد جلوتون و وقتی اعتراض میکنین طلبکار هم بشه، سکوت میکنین یا شما هم جوابشو میدین؟ 😅
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍁 پندانه
زندگی به کام آنانیست که کمتر فکر میکنند و بیشتر خوشبینند و با چیزهای ساده احساس خوشبختی میکنند.
زندگی به کام آنانیست که دلشان به جهان خودشان گرم است و کاری به کار هیچکس ندارند و به هیچ چیز جز هدفها و آرزوهای کوچک خودشان فکر نمیکنند.
زندگی به کام آنانیست که بیتوقع مهربانی میکنند و بیچشمداشت، عشق میورزند و بیمنت برای دیگران خوب میخواهند.
زندگی به کام آنانیست که تفاوتها و نسبی بودن جهان را پذیرفتهاند و پذیرفتهاند مسیرها و مقصدها جداست و نه خودشان را با کسی قیاس میکنند، نه به جهان کسی حسادت میورزند و نه هیچ داشتهای از دیگران آنقدر برایشان چشمگیر است که تلاشهای دیگران و دستاوردهای خودشان را نادیده بگیرند و احساس کمبود و ضعف کنند.
زندگی به کام آنانیست که درست مانند یک کودک، با کوچکترین دلخوشیهای موجود، عمیقترین احساسات خوشایند جهان را تجربه میکنند.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند وقت پیش تصمیم گرفتم خانواده شوهرم رو برای شام دعوت کنم. راستش اولش یه کم استرس داشتم، چون دوست داشتم همهچی خوب و مرتب باشه و بهم خوش بگذره. از صبح افتادم به جون خونه، سالاد درست کردم، برنج گذاشتم و مرغ زعفرونی آماده کردم. حتی دسر هم درست کردم که سفرهمون قشنگتر بشه.
وقتی اومدن، مادرشوهرم همین که وارد خونه شد، اومد بغلم کرد و گفت: «دستت درد نکنه دخترم، میدونم چقدر زحمت کشیدی.» همین یه جملهش خستگی رو از تنم درآورد.
سر سفره هم همه مشغول شوخی و خنده بودیم. پدرشوهرم از غذا تعریف میکرد، جاریم خاطره بامزهای تعریف میکرد و شوهرم هم هی با اشاره بهم میگفت چقدر همهچی خوب شده.
بعد از شام، برخلاف همیشه که من دوست دارم خودم همهچی رو جمع کنم، مادرشوهرم و جاریم اومدن کمکم. با هم ظرفها رو جمع کردیم و بعد نشستیم چای خوردیم و از هر دری حرف زدیم.
آخر شب وقتی داشتن میرفتن، مادرشوهرم دوباره بغلم کرد و گفت: «خیلی خوش گذشت، بازم دور هم جمع بشیم.»
وقتی در رو بستم و برگشتم توی خونه، یه حس قشنگی داشتم. با خودم گفتم چقدر خوبه آدم توی خانواده همسرش هم احساس راحتی و صمیمیت داشته باشه.
اون شب نه غذای عجیبغریبی درست کرده بودم، نه مهمونی گرونی گرفته بودم؛ فقط همه با دل خوش کنار هم بودیم و همین برای من از هر چیزی باارزشتر بود. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من یه اشتباهی کردم که این چند وقته عذاب وجدانش ولم نمیکنه... برادرم یه مدت بود از نظر مالی به مشکل خورده بود و اومد پیشم که ازم پول قرض بگیره. دلم نیومد دست رد به سینهش بزنم، بالاخره برادرمه، از بچگی با هم بزرگ شدیم، توی سختیها کنار هم بودیم. ولی میدونستم اگه به شوهرم بگم میخوام این مبلغ رو به برادرم قرض بدم، ناراحت میشه و احتمالاً مخالفت میکنه.
منم از ترس دعوا و ناراحتی، بدون اینکه به شوهرم بگم، پول رو به برادرم دادم و وقتی شوهرم پرسید پولها کجا رفته، مجبور شدم یه دروغ دیگه هم بگم تا دروغ اولم رو بپوشونم.
الان بیشتر از اینکه نگران پولم باشم، از این ناراحتم که چرا کاری کردم که باید از شوهر خودم پنهانش کنم. از یه طرف دلم برای برادرم میسوزه و نمیخوام توی سختی تنهاش بذارم، از طرف دیگه میدونم شوهرم حق داره بدونه پول زندگیمون کجا میره. بدتر از همه اینه که برادرم خبر نداره من برای کمک به اون، چه فشاری رو تحمل میکنم و هر روز با چه استرسی کنار شوهرم زندگی میکنم.
کاش میتونستم برگردم به همون روز و قبل از هر کاری، با شوهرم حرف بزنم. الان موندم چطور حقیقت رو بگم که هم اعتمادش رو از دست ندم، هم برادرم رو شرمنده نکرده باشم. فقط یه چیزی رو فهمیدم؛ گاهی آدم از روی محبت کاری میکنه که آخرش هم خودش عذاب میکشه، هم آدمهایی که دوستشون داره، ناخواسته آسیب میبینن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام 💐
دوست عزیزی که ۶۰۰ پول داری و شوهر جانت میگه گوسفند بخری
نه عزیزم این کار رو نکن الکی شرایط گوسفند داری رو برات آسون و پرسود نشون میده بعدا کم کم زحمت رسیدگیشو میندازه گردنت
بعد نمیتونی جمعش کنی ، والا اونایی که دامپرور هستن همچین ریسکی نمی کنن مگر اینکه شغلشون ایجاب کنه
پولت رو یا طلا بخر یا بزار بانکی که سودش خوبه(داره گرونتر میشه ها )
یه کاری کن بره سر کار و مشغول باشه از قدیم گفتن مرد و کارش
اصلا جای مرد تو خونه نیست
راست بری میگه چرا راست رفتی چپ بری میگه چرا چپ رفتی و کم کم
عادت میکنه تو همه کارات سرک بکشه و خودتم از خونه زندگیت میوفتی بفرستش یه کاری پیدا کنه
دوستمون راست گفت مرد بیکار مسئولیت پذیر نمیشه و یا دوست باز میشه
کمک کردن خوبه ولی اول به فکر سلامتی و آینده خودت باش🙏
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
چند ساعتی گذشته بود و هنوز وسایلم زیرایوون بود . دلم می خواست بهادر بیاد و ببینه مادرش چه بلایی سر جهزیه ام آورده و چطور من رو با رسوایی از ساختمون اصلی پرت کرده بیرون . برای همین زیر اندازی توی اتاق پهن کردم و بی رمق روش دراز کشیدم .
دلم از عالم و آدم گرفته بود و احساس غربت می کردم ! تو اون چند ماه خانواده م حتی یک بار هم سراغم رو نگرفته بودند و خیلی طبیعی بود که این موضوع دستمایه ی سکینه بشه و جرأت کنه هر بلایی دلش خواست سرم بیاره.!
دم دمای غروب بود که بهادر به عمارت برگشت . اون قدر ناراحت بودم که حتی به استقبالش نرفتم ، بلاخره باید بقیه متوجه می شدن من هم تو این خونه آدمم و احساس دارم .
بس بود هر چی تو سری خورده بودم و تحقیر شده بودم .
بهادر قبل از این که به اتاق بیاد با صدای بلندی زبیده رو صدا زد و گفت : این چه وضعیه ! چرا این وسایل رو ریختید این جا ؟!
هر چند چهره ی زبیده رو نمی دیدم اما از لحن هول زده ش مشخص بود حسابی ترسیده و می خواد یه جوری خودش رو بی تقصیر جلوه بده ، چون با دستپاچگی گفت : خانوم بزرگ دستور دادن !
بهادر با گیجی پرسید : مگه این وسیله ها به دردش نمی خوردن ! خب چرا نبردیشون تو انباری . چرا این جا ریختیدشون ؟!
قبل از این که زبیده جواب بهادر رو بده ، خانوم بزرگ با صدای بلندی گفت : چون اسباب اثاثیه ی زنتن ! مگه به خواسته ی اون زن مارمولک خونتون رو از من سوا نکردی ! مگه نمی خوای جدا زندگی کنی ! من هم زحمتت رو کم کردم و وسایلتون رو ریختم تو حیاط که زودتر جا به جا شید .
بهادر با حرص نفس بلندی کشید و گفت : من چی بهت بگم خانوم بزرگ
چرا این کارها رو می کنی !
جرا آدم رو به مرز جنون می رسونی ! چرا کاری می کنی که دست زنم رو بگیرم و از این خراب شده برم !
با تموم شدن حرف بهادر سکینه با صدای بلندی زد زیر گریه و گفت : آره برو . برو تا دل زنت خنک شه . برو تا اون عفریته خانوم به آرزوش برسه . اصلا روز اول نقشه ش همین بود . از روز اول هم می خواست میونه ی ما رو بهم بریزه تا تو روی من وایسی و هر چی از دهنت در میاد بهم بگی .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸