🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍁 پندانه
زندگی به کام آنانیست که کمتر فکر میکنند و بیشتر خوشبینند و با چیزهای ساده احساس خوشبختی میکنند.
زندگی به کام آنانیست که دلشان به جهان خودشان گرم است و کاری به کار هیچکس ندارند و به هیچ چیز جز هدفها و آرزوهای کوچک خودشان فکر نمیکنند.
زندگی به کام آنانیست که بیتوقع مهربانی میکنند و بیچشمداشت، عشق میورزند و بیمنت برای دیگران خوب میخواهند.
زندگی به کام آنانیست که تفاوتها و نسبی بودن جهان را پذیرفتهاند و پذیرفتهاند مسیرها و مقصدها جداست و نه خودشان را با کسی قیاس میکنند، نه به جهان کسی حسادت میورزند و نه هیچ داشتهای از دیگران آنقدر برایشان چشمگیر است که تلاشهای دیگران و دستاوردهای خودشان را نادیده بگیرند و احساس کمبود و ضعف کنند.
زندگی به کام آنانیست که درست مانند یک کودک، با کوچکترین دلخوشیهای موجود، عمیقترین احساسات خوشایند جهان را تجربه میکنند.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند وقت پیش تصمیم گرفتم خانواده شوهرم رو برای شام دعوت کنم. راستش اولش یه کم استرس داشتم، چون دوست داشتم همهچی خوب و مرتب باشه و بهم خوش بگذره. از صبح افتادم به جون خونه، سالاد درست کردم، برنج گذاشتم و مرغ زعفرونی آماده کردم. حتی دسر هم درست کردم که سفرهمون قشنگتر بشه.
وقتی اومدن، مادرشوهرم همین که وارد خونه شد، اومد بغلم کرد و گفت: «دستت درد نکنه دخترم، میدونم چقدر زحمت کشیدی.» همین یه جملهش خستگی رو از تنم درآورد.
سر سفره هم همه مشغول شوخی و خنده بودیم. پدرشوهرم از غذا تعریف میکرد، جاریم خاطره بامزهای تعریف میکرد و شوهرم هم هی با اشاره بهم میگفت چقدر همهچی خوب شده.
بعد از شام، برخلاف همیشه که من دوست دارم خودم همهچی رو جمع کنم، مادرشوهرم و جاریم اومدن کمکم. با هم ظرفها رو جمع کردیم و بعد نشستیم چای خوردیم و از هر دری حرف زدیم.
آخر شب وقتی داشتن میرفتن، مادرشوهرم دوباره بغلم کرد و گفت: «خیلی خوش گذشت، بازم دور هم جمع بشیم.»
وقتی در رو بستم و برگشتم توی خونه، یه حس قشنگی داشتم. با خودم گفتم چقدر خوبه آدم توی خانواده همسرش هم احساس راحتی و صمیمیت داشته باشه.
اون شب نه غذای عجیبغریبی درست کرده بودم، نه مهمونی گرونی گرفته بودم؛ فقط همه با دل خوش کنار هم بودیم و همین برای من از هر چیزی باارزشتر بود. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من یه اشتباهی کردم که این چند وقته عذاب وجدانش ولم نمیکنه... برادرم یه مدت بود از نظر مالی به مشکل خورده بود و اومد پیشم که ازم پول قرض بگیره. دلم نیومد دست رد به سینهش بزنم، بالاخره برادرمه، از بچگی با هم بزرگ شدیم، توی سختیها کنار هم بودیم. ولی میدونستم اگه به شوهرم بگم میخوام این مبلغ رو به برادرم قرض بدم، ناراحت میشه و احتمالاً مخالفت میکنه.
منم از ترس دعوا و ناراحتی، بدون اینکه به شوهرم بگم، پول رو به برادرم دادم و وقتی شوهرم پرسید پولها کجا رفته، مجبور شدم یه دروغ دیگه هم بگم تا دروغ اولم رو بپوشونم.
الان بیشتر از اینکه نگران پولم باشم، از این ناراحتم که چرا کاری کردم که باید از شوهر خودم پنهانش کنم. از یه طرف دلم برای برادرم میسوزه و نمیخوام توی سختی تنهاش بذارم، از طرف دیگه میدونم شوهرم حق داره بدونه پول زندگیمون کجا میره. بدتر از همه اینه که برادرم خبر نداره من برای کمک به اون، چه فشاری رو تحمل میکنم و هر روز با چه استرسی کنار شوهرم زندگی میکنم.
کاش میتونستم برگردم به همون روز و قبل از هر کاری، با شوهرم حرف بزنم. الان موندم چطور حقیقت رو بگم که هم اعتمادش رو از دست ندم، هم برادرم رو شرمنده نکرده باشم. فقط یه چیزی رو فهمیدم؛ گاهی آدم از روی محبت کاری میکنه که آخرش هم خودش عذاب میکشه، هم آدمهایی که دوستشون داره، ناخواسته آسیب میبینن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام 💐
دوست عزیزی که ۶۰۰ پول داری و شوهر جانت میگه گوسفند بخری
نه عزیزم این کار رو نکن الکی شرایط گوسفند داری رو برات آسون و پرسود نشون میده بعدا کم کم زحمت رسیدگیشو میندازه گردنت
بعد نمیتونی جمعش کنی ، والا اونایی که دامپرور هستن همچین ریسکی نمی کنن مگر اینکه شغلشون ایجاب کنه
پولت رو یا طلا بخر یا بزار بانکی که سودش خوبه(داره گرونتر میشه ها )
یه کاری کن بره سر کار و مشغول باشه از قدیم گفتن مرد و کارش
اصلا جای مرد تو خونه نیست
راست بری میگه چرا راست رفتی چپ بری میگه چرا چپ رفتی و کم کم
عادت میکنه تو همه کارات سرک بکشه و خودتم از خونه زندگیت میوفتی بفرستش یه کاری پیدا کنه
دوستمون راست گفت مرد بیکار مسئولیت پذیر نمیشه و یا دوست باز میشه
کمک کردن خوبه ولی اول به فکر سلامتی و آینده خودت باش🙏
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
چند ساعتی گذشته بود و هنوز وسایلم زیرایوون بود . دلم می خواست بهادر بیاد و ببینه مادرش چه بلایی سر جهزیه ام آورده و چطور من رو با رسوایی از ساختمون اصلی پرت کرده بیرون . برای همین زیر اندازی توی اتاق پهن کردم و بی رمق روش دراز کشیدم .
دلم از عالم و آدم گرفته بود و احساس غربت می کردم ! تو اون چند ماه خانواده م حتی یک بار هم سراغم رو نگرفته بودند و خیلی طبیعی بود که این موضوع دستمایه ی سکینه بشه و جرأت کنه هر بلایی دلش خواست سرم بیاره.!
دم دمای غروب بود که بهادر به عمارت برگشت . اون قدر ناراحت بودم که حتی به استقبالش نرفتم ، بلاخره باید بقیه متوجه می شدن من هم تو این خونه آدمم و احساس دارم .
بس بود هر چی تو سری خورده بودم و تحقیر شده بودم .
بهادر قبل از این که به اتاق بیاد با صدای بلندی زبیده رو صدا زد و گفت : این چه وضعیه ! چرا این وسایل رو ریختید این جا ؟!
هر چند چهره ی زبیده رو نمی دیدم اما از لحن هول زده ش مشخص بود حسابی ترسیده و می خواد یه جوری خودش رو بی تقصیر جلوه بده ، چون با دستپاچگی گفت : خانوم بزرگ دستور دادن !
بهادر با گیجی پرسید : مگه این وسیله ها به دردش نمی خوردن ! خب چرا نبردیشون تو انباری . چرا این جا ریختیدشون ؟!
قبل از این که زبیده جواب بهادر رو بده ، خانوم بزرگ با صدای بلندی گفت : چون اسباب اثاثیه ی زنتن ! مگه به خواسته ی اون زن مارمولک خونتون رو از من سوا نکردی ! مگه نمی خوای جدا زندگی کنی ! من هم زحمتت رو کم کردم و وسایلتون رو ریختم تو حیاط که زودتر جا به جا شید .
بهادر با حرص نفس بلندی کشید و گفت : من چی بهت بگم خانوم بزرگ
چرا این کارها رو می کنی !
جرا آدم رو به مرز جنون می رسونی ! چرا کاری می کنی که دست زنم رو بگیرم و از این خراب شده برم !
با تموم شدن حرف بهادر سکینه با صدای بلندی زد زیر گریه و گفت : آره برو . برو تا دل زنت خنک شه . برو تا اون عفریته خانوم به آرزوش برسه . اصلا روز اول نقشه ش همین بود . از روز اول هم می خواست میونه ی ما رو بهم بریزه تا تو روی من وایسی و هر چی از دهنت در میاد بهم بگی .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چشمهایش قرمز و متورم شده بودند. حتما! دیشب نخوابیده. فکر میکرده. حتماً فکر مرا میکرده . نمیدانم چرا دستهایم می لرزیدند و نمی توانستم صورتش را نگاه کنم
. مادر سینی چای را آورد و همراه او فرانک و شهرزاد هم نشستند. شهرزاد پرسید:« چی شده بهرام؟ چرا صبحانه نمیخوری؟» حس کردم بهرام به من نگاه میکند. دزدانه و زیر چشمی نگاهش کردم. حدسم درست بود. باز دلم فرو ریخت. و یاد حرفهای دیشب افتادم. بعد یاد عمل خطرناکی که خودم انجام داده بودم. بهرام دو جرعه از فنجان چای را نوشید و در حالیکه دو دستش را روی میز گذاشته بود بلند شد و گفت:« من میخواهم برم رشت. تا عصر هم بر می گردم، حاضر باشید چون وقتی برگشتم بر میگردیم تهران.»
راستی نکند بر نگردد؟ نکند بمیرد؟ بعد صحنه ای را مجسم کردم که برام تصادف کرده و پیکرش خو.نین روی زمین افتاده. بعد صحنه های وحشتناک تر از جلوی چشمم عبور میکردند. بدن زخمی بهرام ، چشمهایش که سفیده شده بودند ، خ.ونریزی اعضای بدنش ، بعد چهرۀ فرانک را روی سر بهرام و ناگهان با صدای بوق اتومبیل بهرام از جا پریدم و گفتم:
« نه.» فرانک و شهرزاد که فکر کردند دوباره تب کردم همزمان پرسیدند:« باز تب کردی پری؟» و من بی توجه به آنها به سوی حیاط دویدم. بهرام پشت فرمان نشسته بود و ماشین روشن بود. شانس آوردم که قصد داشت اتومبیل را گرم کند . به سویش دویدم. وقتی رسیدم نفس نفس زنان در ماشین را باز کردم و گفتم:« نرو بهرام ، حرکت نکن.» نمیدانم چه فکری از مغزش گذشت ، فقط لبخندی زد و گفت:
« زود برمی گردم.»
شاید چون فکر کرده بود که دلم برایش تنگ میشود چون گفت« اگر میخواهی با من بیا.»
گفتم:« نمیخواد بری بهرام!»
باز خندید و گفت:« آخه چرا؟» و دندۀ ماشین را حرکت داد و خواست در را ببندد که داد زدم :« ترمز ماشین بریده ، نرو بهرام.» بغض کرده بودم و می ترسیدم راستش را بگویم.
بهرام دوباره اتومبیل را خلاص کرد و پیاده شد. پرسید:« تب داری پری؟» سرم را تکان دادم و گفتم:« نه به خدا بهرام ، راستش را می گویم ؛ من ... من ...» گفت:« بگو ! تو چی؟» گفتم:« من کار خطرناکی کردم.» با تعجب پرسید:« چی؟» مِن مِن کردم. گفت:« جان به سر شدم. اگر حرف نمی زنی من برم.»