eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
770 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام 💐 دوست عزیزی که ۶۰۰ پول داری و شوهر جانت میگه گوسفند بخری نه عزیزم این کار رو نکن الکی شرایط گوسفند داری رو برات آسون و پرسود نشون میده بعدا کم کم زحمت رسیدگیشو میندازه گردنت بعد نمیتونی جمعش کنی ، والا اونایی که دامپرور هستن همچین ریسکی نمی کنن مگر اینکه شغلشون ایجاب کنه پولت رو یا طلا بخر یا بزار بانکی که سودش خوبه(داره گرونتر میشه ها ) یه کاری کن بره سر کار و مشغول باشه از قدیم گفتن مرد و کارش اصلا جای مرد تو خونه نیست راست بری میگه چرا راست رفتی چپ بری میگه چرا چپ رفتی و کم کم عادت میکنه تو همه کارات سرک بکشه و خودتم از خونه زندگیت میوفتی بفرستش یه کاری پیدا کنه دوستمون راست گفت مرد بیکار مسئولیت پذیر نمیشه و یا دوست باز میشه کمک کردن خوبه ولی اول به فکر سلامتی و آینده خودت باش🙏 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
چند ساعتی گذشته بود و هنوز وسایلم زیرایوون بود . دلم می خواست بهادر بیاد و ببینه مادرش چه بلایی سر جهزیه ام آورده و چطور من رو با رسوایی از ساختمون اصلی پرت کرده بیرون . برای همین زیر اندازی توی اتاق پهن کردم و بی رمق روش دراز کشیدم . دلم از عالم و آدم گرفته بود و احساس غربت می کردم ! تو اون چند ماه خانواده م حتی یک بار هم سراغم رو نگرفته بودند و خیلی طبیعی بود که این موضوع دستمایه ی سکینه بشه و جرأت کنه هر بلایی دلش خواست سرم بیاره.! دم دمای غروب بود که بهادر به عمارت برگشت . اون قدر ناراحت بودم که حتی به استقبالش نرفتم ، بلاخره باید بقیه متوجه می شدن من هم تو این خونه آدمم و احساس دارم . بس بود هر چی تو سری خورده بودم و تحقیر شده بودم . بهادر قبل از این که به اتاق بیاد با صدای بلندی زبیده رو صدا زد و گفت : این چه وضعیه ! چرا این وسایل رو ریختید این جا ؟! هر چند چهره ی زبیده رو نمی دیدم اما از لحن هول زده ش مشخص بود حسابی ترسیده و می خواد یه جوری خودش رو بی تقصیر جلوه بده ، چون با دستپاچگی گفت : خانوم بزرگ دستور دادن ! بهادر با گیجی پرسید : مگه این وسیله ها به دردش نمی خوردن ! خب چرا نبردیشون تو انباری . چرا این جا ریختیدشون ؟! قبل از این که زبیده جواب بهادر رو بده ، خانوم بزرگ با صدای بلندی گفت : چون اسباب اثاثیه ی زنتن ! مگه به خواسته ی اون زن مارمولک خونتون رو از من سوا نکردی ! مگه نمی خوای جدا زندگی کنی ! من هم زحمتت رو کم کردم و وسایلتون رو ریختم تو حیاط که زودتر جا به جا شید . بهادر با حرص نفس بلندی کشید و گفت : من چی بهت بگم خانوم بزرگ چرا این کارها رو می کنی ! جرا آدم رو به مرز جنون می رسونی ! چرا کاری می کنی که دست زنم رو بگیرم و از این خراب شده برم ! با تموم شدن حرف بهادر سکینه با صدای بلندی زد زیر گریه و گفت : آره برو . برو تا دل زنت خنک شه . برو تا اون عفریته خانوم به آرزوش برسه . اصلا روز اول نقشه ش همین بود . از روز اول هم می خواست میونه ی ما رو بهم بریزه تا تو روی من وایسی و هر چی از دهنت در میاد بهم بگی . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چشمهایش قرمز و متورم شده بودند. حتما! دیشب نخوابیده. فکر میکرده. حتماً فکر مرا میکرده . نمیدانم چرا دستهایم می لرزیدند و نمی توانستم صورتش را نگاه کنم . مادر سینی چای را آورد و همراه او فرانک و شهرزاد هم نشستند. شهرزاد پرسید:« چی شده بهرام؟ چرا صبحانه نمیخوری؟» حس کردم بهرام به من نگاه میکند. دزدانه و زیر چشمی نگاهش کردم. حدسم درست بود. باز دلم فرو ریخت. و یاد حرفهای دیشب افتادم. بعد یاد عمل خطرناکی که خودم انجام داده بودم. بهرام دو جرعه از فنجان چای را نوشید و در حالیکه دو دستش را روی میز گذاشته بود بلند شد و گفت:« من میخواهم برم رشت. تا عصر هم بر می گردم، حاضر باشید چون وقتی برگشتم بر میگردیم تهران.» راستی نکند بر نگردد؟ نکند بمیرد؟ بعد صحنه ای را مجسم کردم که برام تصادف کرده و پیکرش خو.نین روی زمین افتاده. بعد صحنه های وحشتناک تر از جلوی چشمم عبور میکردند. بدن زخمی بهرام ، چشمهایش که سفیده شده بودند ، خ.ونریزی اعضای بدنش ، بعد چهرۀ فرانک را روی سر بهرام و ناگهان با صدای بوق اتومبیل بهرام از جا پریدم و گفتم: « نه.» فرانک و شهرزاد که فکر کردند دوباره تب کردم همزمان پرسیدند:« باز تب کردی پری؟» و من بی توجه به آنها به سوی حیاط دویدم. بهرام پشت فرمان نشسته بود و ماشین روشن بود. شانس آوردم که قصد داشت اتومبیل را گرم کند . به سویش دویدم. وقتی رسیدم نفس نفس زنان در ماشین را باز کردم و گفتم:« نرو بهرام ، حرکت نکن.» نمیدانم چه فکری از مغزش گذشت ، فقط لبخندی زد و گفت: « زود برمی گردم.» شاید چون فکر کرده بود که دلم برایش تنگ میشود چون گفت« اگر میخواهی با من بیا.» گفتم:« نمیخواد بری بهرام!» باز خندید و گفت:« آخه چرا؟» و دندۀ ماشین را حرکت داد و خواست در را ببندد که داد زدم :« ترمز ماشین بریده ، نرو بهرام.» بغض کرده بودم و می ترسیدم راستش را بگویم. بهرام دوباره اتومبیل را خلاص کرد و پیاده شد. پرسید:« تب داری پری؟» سرم را تکان دادم و گفتم:« نه به خدا بهرام ، راستش را می گویم ؛ من ... من ...» گفت:« بگو ! تو چی؟» گفتم:« من کار خطرناکی کردم.» با تعجب پرسید:« چی؟» مِن مِن کردم. گفت:« جان به سر شدم. اگر حرف نمی زنی من برم.» 
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
بدترین روزهای عمرم رو سپری میکردم و در عین حال حواسم به ستاره هم بود، به عطیه سپرده بودم همونطور که مراقب پسرهاست چشم از ستاره هم برنداره. مادرجون بین بهت و ناباروری ما به خاک سپرده شد، موقعی که گذاشتنش تو مزار با دیدن صورت رنگ پریده اش یاد و خاطره ی اولین روزی که دیده بودمش برام زنده شد... سال‌ها از اون روزها میگذشت و تنها کسی که تو تمام اون سال‌ها هوای من رو داشت دیگه بینمون نبود و من احساس تنهایی عجیبی میکردم. حس میکردم بدبخت‌ترین موجود روی زمینم و گله داشتم از خدا بابت مرگ زنی که تنها حامی و پشتیبانم بود. یادمه سوم مادرجون بود و خان دستور داده بود کل ده رو غذا بدن، داشتم میرفتم تو مطبخ تا مطمئن بشم غذا سروقت حاضر میشه که از دور چشمم به اون دو جوون افتاد و لرز بدی به تنم افتاد، داشتن با خان حرف میزدن و مشخص بود رابطه‌ی خوبی هم با هم دارن، عطیه رو صدا زدم و خان و اون دو نفر رو نشونش دادم و گفتم +باید حقیقت رو به خان بگم، مگه نه؟ عطیه با نگرانی گفت +معلوم نیست خان چه عکس العملی نشون میده! من خیلی میترسم خانم... بلقیس خانم یک چیزی میدونست که نمیخواست خان چیزی بفهمه...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
سکینه بلند بلند زار می زد و من رو نفرین می کرد و صدای بهادر در نمی اومد . آروم از لای پنجره سرک کشیدم تا ببینم بهادر کجاست . با دیدن بهادر که با عصبانیت توی حیاط راه می رفت و به موهاش چنگ می زد خیالم کمی آسوده شد که بهادر متوجه ی حیله ی جدید مادرش شده و محاله که این بار فریب بخوره . کمی که گذشت بهادر عبدالعلی رو صدا زد و گفت : این خرت و پرت ها رو از این جا جمع کن . عبدالعلی با درموندگی نگاهی به وسایل ها انداخت و گفت : چی کارشون کنم آقا . بهادر نیم نگاهی به سکینه انداخت و با حرص لب زد : به درد بخور ها رو بردار برای خودت یا بده به کلفت ها ، بقیه شدن رو هم از عمارت بیرون ببر . عبدالعلی با تاسف گفت : اما آقا... این ها.... بهادر اجازه ی حرف زدن به عبدالعلی نداد و گفت : اما و اگر نداریم ، کاری که گفتم رو انجام بده ! بعد هم بی توجه به صدای ناله ی سکینه با قدم های بلندی به سمت اتاق اومد . زانو هام رو بغل گرفته بودم و همش می ترسیدم سیکنه با کولی بازی همه چیز رو به نفع خودش تغییر بده . دلم گرفته بود و اگر عشق و محبت بهادر نبود واقعا نمی تونستم تو این عمارت دووم بیارم . بهادر که وارد اتاق شد بی رمق سرم رو ازش چرخوندم و با بغض گفتم : چه بخوای چه نخوای خانوم بزرگ ما رو نفرین می کنه ، پس چرا نمیای از این جا بریم . هیچ فکر کردی من چطور باید برم سر چشمه ! هیچ فکر کردی مردم اگر من رو ببین چی کار می کنن ؟! بهادر دستم رو توی دست هاش گرفت و دلجویانه گفت : نمی تونم این کار رو بکنم . به خدا که نمی تونم ! و گرنه یک لحظه هم این جا نمی موندم . خانوم بزرگ الان سر لج افتاده ، حرص داره ! دلش از این که ما واقعا داریم ازش جدا می شیم گرفته . یه چند روزی که بگذره از خر شیطون میاد پایین و دست از لجبازی برمی‌داره . نگاه غمگینی به اطرافم انداختم و گفتم : این جا رو چی کار کنیم ! الان دیگه هیچ وسیله ای نداریم که تو اتاق بچینیم . مگه می شه تو اتاق خالی زندگی کنیم . من با این وضعیتی که دارم چطور روی زمین خشک دراز بکشم . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸