دیر میشه باید زود برگردم.»
باز هول شدم و گفت:« نباید بری بهرام!» این بار لحنش تندتر شد :« یا حرف بزن یا میرم.» انگشت نشانه اش را تکان میداد و من به انگشتش خیره شده بودم . به سرعت دستش را انداخت و بعد از این که نفس عمیقی کشید . با لحن نرم تری گفت: « نترس پری ! بگو ببینم چی شده؟»
ترسم ریخت. مهربانی را در چشمش خواندم. گذشت را در لحنش حس کردم ، زیر لب گفتم:« من شیلنگ ترمز ماشینت را بریدم.» مثل ناشنوایی که برای اولین بار میشنود ، سرش را جلو آورد.
طوری که نفس هایش را حس میکردم.
پرسید:« تو چیکار کردی پری؟»
گفتم ، همه را گفتم . با دل و جرات گفتم و بعد که باورش شد فقط دو بار گفتم :« ببخشید بهرام ، ببخشید.» و اتومبیل را ترک کردم. زیر باران خیس شده بودم. روی پله ها که رسیدم ، برگشتم و نگاهش کردم. خیس و خیره به من نگاه میکرد. از موها و صورتش آب می چکید.
گفت:« بیا پری !» دیگر از مغزم فرمان نمیگرفتم که دلم دستور می داد. قدمهایش به سوی من و من قدمهایم را به سویش برداشتم.
به هم رسیدیم. چشم در چشم هم
. گفت:« دیشب مرا نبخشیدی؟» آب از سر و رویش می چکید. موهای خیسم را کنار زدم و گفتم:« حالا بخشیدم ، تمام کینه هایت از دلم بیرون رفت بهرام. تو چی؟ مرا می بخشی؟» مهربان تر از دیشب گفت:« تو عزیز من میشی؟»
گفتم :« از خدا میخواهم.»
گفت:« صادقانه منتظرم میمانی؟» گفتم : « هرچه تو بگویی ، تا هر وقت تو بخواهی.» گفت:« چهار سال.» گفتم:« بگو چهل سال.» گفت :« باید از این لحظه یک عکس بگیرم موافقی؟»
خندیدم ، از ته دل خندیدم. بدون هیچ کینه و نفرتی ، رفت دوربین را از اتومبیل آورد و عکسم را گرفت و عکسش را گرفتم. زیر باران می چرخید و فریاد میزد:« خدایا شکر ، بالاخره حرف دلم را گفتم.» و من راضی و خوشحال عاشقانه نگاهش میکردم. تصمیمش عوض شد. همه با هم به رشت رفتیم. میگفت از این به بعد تنها دلخوشی زندگیم تو هستی. کمتر با شهرزاد صحبت میکرد و بیشتر حواسش به من بود.عکسم را گرفت و هرجا که میخواستیم بریم زیرکانه اول نظر مرا میخواس. میگفت هرجا که تو بخواهی میریم. هرجا که دوست داشته باشی ، هرچی که تو دوست داشته باشی می خوریم و هر وقت که تو بخواهی بر میگردیم. دنیا چه قدر زیبا شده بود..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
گفت : این طوری بغض نکن دردت به جونم . مگه من مرده م که تو نگران این چیزها هستی ! همین فردا می رم شهر و بهتر از این ها رو برات می خرم . یه زندگی برات درست می کنم که تو خواب هم نمی دیدی !
اذیت های خانوم بزرگ هم بلاخره تموم می شه . من خانوم بزرگ رو می شناسم . درسته یکم زبونش تلخ و نیش داره اما ته دلش هیچی نیست . چهار روز دیگه که بچه مون دنیا بیاد و با اون سرگرم شه ، دیگه یادش می ره ما کجا زندگی می کنیم و از مون کینه داشته یا نه ؟ الان هم بلند شو یه امشب رو برو پیش پوران خانوم تا فردا برای خونه وسیله بخرم بریم سر خونه و زندگی خودمون .
نگاه غمگینی به بهادر انداختم و با ناراحتی گفتم : من برم ؟! تنهایی ! پس تو کجا میری ؟!
بهادر با شرمندگی لبخند کوتاهی زد و گفت : من میرم پیش خانوم بزرگ . باید باهاش حرف بزنم بلکه از خر شیطون پیاده شه . اگر امشب بیام تو اتاق عبدالعلی ، واسه خانوم بزرگ گرون تموم می شه و بیشتر تو رو اذیت می کنه .
هر چند برام خیلی سخت بود تنهایی برم اتاق پوران خانوم اما به امید این که بهادر بتونه با خانوم بزرگ حرف بزنه و خانوم بزرگ دست از لجبازی برداره راضی شدم و با ناراحتی به اتاق پوران رفتم .
پوران با دیدنم لبخند دلنشینی زد و گفت : بیا تو دختر جان . بیا تو که خوب حال سکینه رو گرفتی . سکینه هیچ وقت فکرش رو نمی کرد بهادر این َطوری پشتش رو خالی کنه .
با تردید وارد اتاق شدم و کنج دیوار نشستم .
هر چند از نظر پوران بهادر پشت سکینه رو خالی کرده بود اما برای من همین که بهادر شب رو تو ساختمون اصلی مونده بود یه شکست بزرگ محسوب می شد . اما با این حال در جواب حرف های پوران لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم .
پوران که دید سکوت کردم خنده ی کوتاهی کرد و همون طور که به سمت صندوقچه می رفت گفت : راستش وقتی خبر دار شدم بارداری با تیکه پارچه هایی که داشتم برای بچه ت یکی دو دست لباس دوختم .
بعد هم چند تا لباس کوچیک و قشنگ رو لای یه بقچه ی مخمل قشنگ پیجیده بود از گنجه بیرون آورد و با حسرت گفت : لباس دوختن رو وقتی خیلی جَوون بودم ننه کبری خدا بیامرز بهم یاد داد .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز بیست و ششم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۳۰ روز پنجـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد عـلـی اکـبـر رحـمـانـیـان، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
سردار پا برهنه ...🥺🕊
🌷شـهـیـد عـلـی اکـبـر رحـمـانـیـان🌷
تاریخ تولد: ۶ / ۵ / ۱۳۴۰
تاریخ شهادت: ۲۷ / ۱۲ / ۱۳۶۴
محل تولد: جهرم
محل شهادت: بندر فاو
همرزم شهید←ایام فاطمیه بود و عزای فاطمه سلاماللهعلیها که ترکش توپ، نیم تنه بالای علی اکبر را برد💥فقط دو پا از ایشان باقی مانده بود، پیکرش قابل شناسایی نبود🥺بعد از پایان عملیات والفجر ۸ نتوانستند او را شناسایی کنند💔تلفنی با مادرش تماس گرفته بودند تا یک نشانهای برای شناسایی علی اکبر بگیرند، مادرش تلفن را برداشت و گفت:📞 روی کمرش یه خال هست، همون نشونیش باشه🌱بچه ها پشت تلفن گریه شون گرفته بود که پیکرش از کمر به بالا ندارد!😭به کف پاهای شهید که نگاه کردند او را شناختند خود حاج علی اکبر بود، توی والفجر ۸ از اول پاهایش رو برهنه کرده بود نخلستانهای اروند پر از خار و سنگ بود، همون موقع بهش گفته بودند چرا پاهات رو برهنه کردی❓ حاج علیاکبر جواب میده: اینجا کربلاست و کربلا منطقهای است که حتما باید با پاهای برهنه روی آن راه بروی ،ما زائر حسین علیهالسّلام هستیم و برای زیارت امام حسین علیهالسّلام باید پا برهنه بود...آن موقع حرفهایش را درست نفهمیده بودند🥀اما بعد از شهادتش یک لقب برایش انتخاب کردند: سـردار پـا برهـنـه🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
+میگی چیکار کنم؟ دست رو دست بذارم تا این دو لجن تو این خونه برن و بیان و باز از یک غفلت ما استفاده کنن و ستاره رو اذیت کنن؟ یا اصلا ستاره رو ما حواسمون رو بهش جمع کردیم! باقی دخترا چی؟ من نمیخوام اتفاقی بیفته که پشیمونیش برای من بمونه
عطیه کمی فکر کرد و گفت
+به عباس بگیم؟ بهش بگیم به حساب جفتشون برسه! ها؟
سری تکون دادم و اشاره ای به صمیمیت بینشون کردم و گفتم
+ببین چقدر با خان صمیمی ان! به عباس بگیم اول اینکه به خان میگه، دوم اینکه معلوم نیست بتونه دور از چشم خان بلایی سر این دو نفر بیاره. یکم که مراسم جمع و جور شد خودم به خان میگم
بعد از اون منتظر فرصتی بودم تا ماجرا رو برای خان بگم و این فرصت درست یک هفته بعد فوت بلقیس خانم به دست اومد
تازه از سرخاک برگشته بودیم و داشتم به سمت خونه ام میرفتم که خان صدام زد، به سمتش که برگشتم خان عطیه رو صدا زد و پسرها رو بهش سپرد و با جدیت رو به من گفت
+بیا تو اتاقم باهات حرف دارم.
در جواب نگاه نگران عطیه سری تکون دادم و لب زدم
+نگران نباش...
بعدم پشت سر خان به سمت اتاقش رفتم، اول فکر کردم میخواد درباره ی عقد مجددمون صحبت کنه، اما برخلافِ تصورم خان پشت میزش نشست و بی مقدمه گفت
+تو و مادرم چی رو از من مخفی میکردید؟
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
🟢طلبه ای که خودش دست بکارشد برای فروش محصولات باغشون👌
تا ثابت کنه این گرونی دست خودمونم هست😇👌
زرشکِ خونی و پفکی رو ۷۸۰ میده✅
عسل طبیعی کوهی رو ۷۵۰ میده✅
روغن زرد درجه یک و اعلا ✅
نگم از انصافش براتون ! انقدر تو ارسال بهترین محصول #وسواس و #با_وجدانه که دیگه به سرشم قسم میخوری بیا😍😅👇
https://eitaa.com/joinchat/3005023026Cf72324393f
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
به نیت باز شدن #گره های زندگیت توسل کن به #امام_جواد_علیه السلام و روی کلمه #حرز لمس کن😍👇👇و #جایزه # پنج میلیون تومانی بگیر🌺🌺
🌕 🌕
🌕 🌕 🌕
🌕
🌕 🌕🌕🌕🌕🌕🌕
🌕 🌕
🌕 🌕
🌕 🌕
😍👆جایزه ۵ میلیونی رو از دست نده