🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جون حرف از عروس خاله شدن شد میخواستم منم تجربمو بگم
من دقیقا سه سال پیش پسر خالم ازم خواستگاری کرد خب چطوری خاستگاری کرد
اقا خاله من ک میشه مادر ایشون یه جوری هست که ما دیر به دیر میرفتیم خونشون الان هم میریم این اقا پسر منو ندیده بود تا اون موقع اون موقع خواهر کوچیک ایشون شوهر کرده بود و ما هم دعوت شده بودیم به جشن ایشون این اقا هم منو اونجا دیدن و پسند کردن بعد به خاهرشون میگن من ازش خوشم اومده و میخوامش خواهرش به جای اینکه بیان با احترام خونه ما خواستگاری با گلی چیزی شیرینی اصلا هیچ کدوم اینارو نمی اوردن حداقل می اومدن حداقل مادرش می اومد یا بزرگ ترش خلاصه اینارو گفتم که قضاوتم نکنین ادامه شو میگم که خیلی مسخره اس و تجربه خوبی هم هس😉بله اقا به خواهرش میگ بعد اون جشن دو روز بعدش دیدم گوشیم زنگ میخوره برداشتم دیدم بله دختر خاله بزرگ ترم هست یعنی خواهر بزرگ اون اقا پسر گل ببینید چی میگه بهم با پر رویی برداشت بهم گفت برادرم ازت خوشش اومده اگ بیاد خواستگاری میای بهش من هاج و واج اینطور مونده بودم با دهن باز😳حالا بگذریم من که جوابی نداشتم بدم گوشی دادم به مامانم زدم به چاک
پسر خوبی بود منم ازش بدم نمی اومد اما جواب رد دادم حالا چرا ؟چون مادر ایشون دقیقا دو هفته پیش با ما دعواش شده بود و برداشته بود به مامانم گفته بود تو دخترتو میخوای بندازی به پسر من 😳😤اینجا هم دهنم وا مونده بود منم گفتم پس اینطور الان اون موقع ها که میگفتی من خودمو میندازم به پسرت پس چی شد ما ترکا یه ضرب المثلی داریم که میگی (دمیر گاپی بیرگون تخته گاپیا ایشی توشر)یعنی تویی که ادعا زیادی میکنی یه روزت کارت پیش من گیر میکنه حالا اینجاشو خواهرش برداشت بهم گفت مادرم از چیزی خبر نداره من زنگ زدم فقط این شد حرف اینا از من انتظار داشتن بهشون جواب بله بدم الان هم اون پسر ازدواج کرده و به مشکل خورده دختر اصلا عفریته و زشت هس برعکس من که زیبا قد بلند صورت تپل چشم ابرو مشکی مژه و ابرو پر تعریف از خود نباشه من خوشگلم خب😂اعتماد به نفس نیس که ب سقف هس🤣
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
دختری در کتابفروشی پدرش کار میکرد
و معشوقه اش را دید که بهسویش میاید
در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود.
به معشوقهاش گفت:
آیا بهخاطر گرفتنِ کتابیکه نامش " آیا پدر در خانه هست" از يورگ دنيل نویسندۀ آلمانی، آمده یی؟
پسر گفت: خیر! من بهخاطر گرفتنِ کتابی به اسم " کجا باید ببینمت" از توماس مونیز نویسندۀ انگلیسی، آمدهام.
دختر در پاسخ گفت: آن کتاب را ندارم، اما می توانم کتابی به نام " زیرِ درختِان سيب" از نویسندۀ آمریکایی، پاتریس اولفر را پيشنهاد كنم.
پسر گفت: خوب است واما؛ آیا میتوانی فردا کتابِ " بعد از ۵ دقیقه تماس میگیرم" از نویسندۀ بلژیکی، ژان برنار رابیاوری؟
دختر در پاسخش گفت: بلی! با کمالِ مَیل، ضمنا توصيه ميكنم کتاب " هرگز تنها نمی گذارمت" از نویسندۀ فرانسوی میشل دنیل را بخوانى.
بعد از آن پدر گفت: این كتاب ها زیاد است، آیا همهاش را مطالعه خواهد کرد؟!
دختر گفت: بلی پدر، او جوانى با هوش و کوشا است.
پدر گفت: خوب است دختر دوست داشتنیام، در اينصورت بهتر است کتابِ "من کودن نیستم" از نویسندۀ هلندى فرانک مرتینیز را هم بخواند.
و تو هم بد نيست کتاب" براى عروسی با پسر عمويت آماده شو" از نویسندۀ روسی، موریس استانكويچ را حتما بخوانی.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
من دخترِ فقیری بودم با موهای نارنجی که همه صدام میزدن آناشرلی، وقتی اون خانواده ی پولدار برای خواستگاری منِ فقیر اومدن همه ی فامیل از حسادت داشتن می ترکیدن😶🌫️
داماد اون قدر همه چی تموم بود که خانواده م همون اول قبول کردن و خیلی زود عقد کردیم. بعدش هم منو به عنوان عروس با خودشون به شهر شون بردن اوایل همه چی خوب بود اما خیلی زود فهمیدم این خانواده مشکوک وعجيبن...🫣
مخصوصاً شوهرم و برادر فلجش😓
شوهرم، برادرش خیلی دوست داشت همه ی کارهای شخصیش رو خودش انجام میداد، حتی خیلی وقتها اونو به من ترجیح می داد و این موضوع آزارم میداد...اما هربار رفتارها و عادت های عجیبشون منو شوکه میکرد از همون اول یه چیز بدجوری ذهنم درگیر کرده بود.
شوهرم هر شب یه لیوان شیر با یه بادمجون خام میزاشت توی سینی و میرفت اتاق برادرش🙄
اوایل سعی می کردم اهمیت ندم اما وقتی هر شب تکرار شد کنجکاوی مثل خوره افتاده بود به جونم یه شب بالاخره صبرم تموم شد وقتی شوهرم مثل همیشه با یه لیوان شیر و بادمجون رفت سمت اتاق برادرش دیگه نتونستم تحمل کنم.آروم دنبالش رفتم و از پنجره یواشکی داخل اتاق رو نگاه کردم یه قسمت کوچیک از پرده کنار رفته بود.
با کنجکاوی چشمم رو به همون شکاف دوختم و داخل نگاه کردم که به لحظه خشکم زد،اصلاً باورم نمیشد چیزی که می دیدم واقعی باشه...😔♨️
https://eitaa.com/joinchat/575602711C53cd5437f1
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به همه
خب من وقتی بارداربودم خاله شوهرم به گوشم رسوند که آره مامانبزرگ وبابابزرگ شوهرم گفتن این بچش معلوم نیس ازکی هس انداخته گردن بچه ما😔(اخه من اوایل زندگی چون تنهابودم وشهرغریب هردوهفته یه بار،آخرهفته هامیرفتم مشهدپیش خانوادم)
منم همونجاجلوهمسرم گفتم دستشون دردنکنه بروبه مامام بابات بگوتمام نمازوروزه هاشون مال منه سفرحجشون هم هرموقع بخوان برن من حلال نمیکنم😎 اگه خداقبول میکنه ازشون انشالاه حجشون قبول
بعدگفتن نه مادرشوهرت گفته😒
منم گفتم برام فرقی نمیکنه کی گفته اماهرکی گفته این دنیاکاریش ندارم حسابمون بمونه روزقیامت بایدجواب پس بده😍
الان همگیشون پسرموخیلیییی دوسش دارن وبقول دوستم میگه ایناچرا زاویه فکشون حتی کپی همه😂 یعنی دراین حد پسروپدرکپی برابر اصل هستن😆😆😆
والبته که شوهرم یه دعوای توپی بخاطراین حرفشون راه انداخت
امامن هرررگز تحت هیچ شرایطی حتی اگه طرف درحال جون دادن باشه نمیتونم ببخشمش چون مگه چی دیده بودن ک اجازه دادن تهمت حر...ومزادگی به بچه برگ گله من بزنن وخودمویه ه..رزه ببینن؟؟؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده شاپرک🏅
مادرم با مردی ازدواج کرد که من عاشقش بودم!
فرار کردم وزباله گرد شدم و شبا توی خرابه میخوابیدم و لباس پسرونه می پوشیدم؛ تا اینکه یه شب بارونی که سرم تو آشغالا بود، یه پیرمرد با ماشین مدلبالا جلوم ترمز کرد.
فکر کردم مزاحمِ و میخواد یه شب باهام باشه... اما پیشنهادی که داد، خیلی شوکهکنندهتر بود:
«رَحِمت رو به پسر مریضم اجاره بده و بچهاش رو به دنیا بیار!»
با شنیدن این حرف، دنیا روی سرم خراب شد... اما چیزی که بعدش فهمیدم، از این پیشنهاد هم تکاندهندهتر بود!
ادامه رمان جذاب و واقعی دختر زباله گرد اینجاس👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4142073583C2a8d4e1643
هدایت شده از اعترافات زنونه (محرمونه)
فکرشو بکن، دختر زباله گرد مجبور میشه تن به خواسته اون مرده بده و... 😨
دوست داری بدونی زندگی تلناز زباله گرد با پسر پولدار به کجا میرسه؟
این رمان بخاطر چالش های بین اون دوتا زوج محدودیت سنی داره، پس تا لینک پاک نشده عضو شو که این سرگذشت خوندن داره ❌👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4142073583C2a8d4e1643
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده شاپرک🏅
برادرم روز عقدش فرار کرد و من نامزدشو عقد کردم...
من قبادم، پسر ارشد حاج یونس فخار یکی از حجرهداران به نام بازار بزرگ تهران.
از جنس زن جماعت متنفر بودم، با خودم عهد بستم هیچوقت زن نگیرم، حتی برام مهم نبود که فامیل پشت سرم چه حرفهایی درست کرده بودن، تا اینکه برادرم زن گرفت و روز عقدش وسط اون همه مهمون غیبش زد، پدرم منو کشوند یه گوشه و گفت باید بشینی جای دوماد و زنداداشتو عقد کنی، تو اون لحظه شوکه بودم و حتی نتونستم مخالفت کنم چون پای آبرومون در میون بود، و کلی رقیب داشتیم که منتظر همچین آبرو ریزی بودن. به ناچار سر سفره عقد نشستم، عاقد خطبه رو خوند و نامزد داداشم شد زن شرعی و قانونی من.
بعد مهمونی وقتی رفتیم خونه و تو اتاق تنها شدیم، عروس روی تخت نشسته بود شونههاش میلرزید، نزدیکش رفتم و تور رو از روی صورتش بالا زدم، وقتی چشمم به صورتش افتاد، همون شب...
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
هدایت شده از اعترافات زنونه (محرمونه)
پسره بخاطر ابروی خانوادهش مجبور میشه نامزد داداششو عقد کنه، چون پدرش یکی از کله گندههای تهرانه!
این سرگذشت واقعی خیلی خفننن و بدون حذفیاته معروفترین رمان اینستاگرامه😭😍👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11