eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
756 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به همه خب من وقتی بارداربودم خاله شوهرم به گوشم رسوند که آره مامانبزرگ وبابابزرگ شوهرم گفتن این بچش معلوم نیس ازکی هس انداخته گردن بچه ما😔(اخه من اوایل زندگی چون تنهابودم وشهرغریب هردوهفته یه بار،آخرهفته هامیرفتم مشهدپیش خانوادم) منم همونجاجلوهمسرم گفتم دستشون دردنکنه بروبه مامام بابات بگوتمام نمازوروزه هاشون مال منه سفرحجشون هم هرموقع بخوان برن من حلال نمیکنم😎 اگه خداقبول میکنه ازشون انشالاه حجشون قبول بعدگفتن نه مادرشوهرت گفته😒 منم گفتم برام فرقی نمیکنه کی گفته اماهرکی گفته این دنیاکاریش ندارم حسابمون بمونه روزقیامت بایدجواب پس بده😍 الان همگیشون پسرموخیلیییی دوسش دارن وبقول دوستم میگه ایناچرا زاویه فکشون حتی کپی همه😂 یعنی دراین حد پسروپدرکپی برابر اصل هستن😆😆😆 والبته که شوهرم یه دعوای توپی بخاطراین حرفشون راه انداخت امامن هرررگز تحت هیچ شرایطی حتی اگه طرف درحال جون دادن باشه نمیتونم ببخشمش چون مگه چی دیده بودن ک اجازه دادن تهمت حر...ومزادگی به بچه برگ گله من بزنن وخودمویه ه..رزه ببینن؟؟؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 🌹داستان آموزنده🌹. امام صادق عليه‌السلام فرمودند: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌹داستان آموزنده🌹. امام صادق عليه‌السلام فرمودند: وقتى حضرت يوسف عليه السلام زندانى شد خداوند تعبير رؤيا را به او الهام نمود و ایشان خوابهاى زندانيان را تعبير مى‌كرد. همان روز كه او وارد زندان گرديد دو جوان ديگر هم با يوسف عليه السلام زندانى شدند صبح روز بعد پيش يوسف آمده عرض كردند ما ديشب خوابى ديده ايم؛ برايمان تعبير كن آنچه ديده ايم را بگو. يكى گفت در خواب ديدم مقدارى نان بر روى سر گذاشته مى‌برم و مرغى از نانها مى‌خورد؛ ديگرى گفت در خواب ديدم كه آب انگور مى‌گيرم، حضرت در جواب آن دو فرمود: اينك تعبيرى خواهم نمود كه قبل از غذا خوردن حقيقت آن آشكار شود. يكى از شما ساقى ملك خواهد شد و به او شراب مى‌دهد. اما ديگرى را به دار مى‌آويزند، پرندگان بر سر او مى‌نشينند و با منقار از مغز سر وى تغذيه مى‌كنند. آن يك كه تعبير خوابش به دار آويختن شد گفت دروغ گفتم خواب نديده بودم، فرمود آنچه پرسيديد گذشت دروغ و راستى ديگر تأثيرى ندارد همانطور كه گفتم خواهد شد، (ثم للذى ظن انه ناج منها اذكرنى عندربك) آنگاه حضرت يوسف به آن يك نفر كه میدانست نجات خواهد يافت فرمود از من هم در پيش پادشاه يادآورى كن؛ شيطان از خاطر جوان برد و در پيش پادشاه از يوسف عليه السلام يادى نكرد، مدت هفت سال ديگر در زندان ماند چون در آن حال متوجه پروردگار نشد و به ديگرى اعتماد كرد. خداوند به يوسف عليه السلام وحى كرد چه كس آن رؤيا را به تو نشان داد و محبت را در قلب يعقوب انداخت؟ عرض كرد تو، پرسيد آن قافله را كه بر سر چاه فرستاد و كه آن دعا را به تو تعليم نمود تا از چاه نجات يافتى) جواب داد تو، سئوال كرد آن وقت كه تو را متهم كردند نسبت به زليخا چه كسى كودك را به زبان درآورد كه از زير بار تهمت خلاص شدى؟ گفت پروردگارا تو، فرمود چه كس حيله زن عزيز مصر و ساير زنان را از تو دور كرد؟ عرض كرد تو. فرمود: پس چرا به ديگران پناه بردى و به من پناهنده نشدى و درخواست ننمودى تا از زندان نجاتت بدهم، اميدوار به يكى از بندگان من شدى كه او در پيش بنده ديگرى كه در اختيار من است از تو يادآورى كند؟ اينك هفت سال ديگر در زندان بمان چونكه بنده اى را پيش بنده ديگر فرستادى. 📕(منبع:تبيان) پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بلدی بگو 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خسته نباشیدمدیرجان وگلهای توی خونه.سوالی داشتم اینکه آیاکسی ازقرص لاگوست برا چاقی استفاده کرده؟عوارض داره؟ برگشت پذیره یاکلا چه گورقرصی هست؟ممنونم منم مامان سامی پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آسمان دیگر آسمان گذشته نبود. ستاره ها دیگر به هم حسودی نمی کردند و عاشقانه چشمک میزدند. دریا لجبازی نمیکرد و موجها آرام و دوستانه به ساحل میومدن باران فقط برای دلهای عاشق می بارید. برگها از پاییز دل ناامیدها حرف نمیزدند. خاک بوی عشق میداد و دل من شاداب ، زنده و امیدوار شده بود. دیگر قلبم تندتند نمیتپید، رنگم نمی پرید، نفسم به شماره نمی افتاد ، دستها و زانوهایم نمی لرزیدند و همیشه خودم را در پناه بهرام میدیم. او را در قلبم نگه میداشتم و فقط به وجودش تکیه داده بودم. تکیه گاهی مهربان ، مغرور و زیبا و استوار . بهرام دیگر بهرام نبود بلکه یک کوه از محبت بود که من با خیال راحت در سایه اش به صخره هایش تکیه داده بودم. در راه بازگشت دیگر نه من پری گذشته بودم و نه لحظه ها تکرار میشد. لحظه هایی شاد ، پرامید ، هرجا که منظرۀ زیبایی بود می ایستادیم و عکس می انداختیم. آتش درست میکردیم و کباب درست میکردیم. صدای خنده ، صدای مهربان بهرام ، لحظه هایی که با هم چوب جمع می کردیم و همزمان دستهایمان را می بردیم تا تکه چوبی را برداریم و در یک لحظه چشمانمان با یکدیگر آشنایی جدیدتری پیدا می کردند. دیگر به شهرزاد حسودی نمیکردم. میدانستم که بهرام مرا با دنیا عوض نخواهد کرد، همانطور که من تار موی او را به دنیا نمیدادم. به تهران رسیدیم. به خانۀ خودمان ، خانه ای که دیگر بوی تازه و مهربانی میداد. در آنجا احساس آرامش میکردم. حالا دیگر همه امیدها را فقط در چهار دیوار آن خانه ، خانه ای که متعلق به بهرام بود می دیدم. بهرامی که بهرام من شده بود. بهرام فقط یک هفتۀ دیگر پیش ما بود ، در این یک هفته اولین کاری که کرد عوض کردن دبیرستان من و گرفتن دبیرهای خصوصی و خریدن کتابهای متفرقه بود. شب و روز به فکر من بود. در فکر امتحانات تحصیلم ، گفت:« سر ماه برایت پول و نامه میفرستم از این به بعد نمیخواهد نگران هیچ چیزی باشی. فقط به تحصیلت فکرکن.» فقط گفتم: « چشم .» که در تمام عمرم چنین چشمی از ته دل نگفته بودم. این بار چشم را به وجودم میگفتم. به امیدم و به آن که به خاطرش زندگی میکردم. بهرام. بهرام من. و به این ترتیب تلخ ترین آن روزها از راه رسید روز خداحافظی. روز رفتن بهرام به آمریکا روز جدایی روز ندیدن ساعتهای دلواپسی یکی پس از دیگری سپری میشدند. بهرام زیر درخت بید نشسته بود..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
تنها دلخوشی خودم هم همین بود . تنها امیدی که من رو سر پا نگهداشته بود و بهم انگیزه ی زنده موندن می داد ! اون شب تا دم دمای صبح پوران برام از کارهایی که بهادر در آینده برام می خواست انجام بده ، گفت و من تو سرم نقشه های رنگی می کشیدم و دلم از زندگی شادی که قرار بود در آینده داشته باشم قنج می زد . فردای اون روز دم دمای ظهر بود که از خواب بیدار شدم . هیچ کس تو اتاق نبود و انگار خواب مونده بودم . کش و قوسی به تنم دادم و نگاهی به لباس هایی که پوران بهم داده بود انداختم . با این که از بچه دار شدنم خوشحال بودم اما این اولین بار بود که حس شیرینی ته دلم قنج می زد و حالم رو تا این اندازه خوب می کرد . تازه رختخوابم رو جمع کرده بودم که صدای بهادر رو از بیرون اتاق شنیدم . هول زده خودم رو به پنجره رسوندم و از پست پرده نگاهی به حیاط انداختم . بهادر توی حیاط ایستاده بود و داشت به به وانتی فرمون می داد که کنار اتاق بایسته . چیزی که می دیدم رو نمی تونستم باورم کنم . بهادر همه چیز برای خونه خریده بود . از قالی و پرده بگیر تا صندوقچه و آفتابه لگن ! ذوق زده از اتاق بیرون رفتم و کنار بهادر ایستادم . بهادر داشت به عبدالعلی سفارش می کرد مواظب وسیله ها باشن و سکینه از بالای ایوون به گا نگاه می کرد . می دونستم سکینه داره حرص می خوره. برای همین مدام لبخند می زدم و ذوق کنان وسایل رو نگاه می کردم ! عبدالعلی و صفدر که اسباب اثاثیه رو خالی کردند چشمم به گهواره ی کوچکی که ته ماشین بود افتاد . قدرشناسانه نگاهی به بهادر انداختم ! باورم نمی شد مردی که حالا عین کوه پشتم ایستاده و از هیچ کاری برای خوشحال کردن من دریغ نداره ، همون بهادری باشه که با سنگدلی من رو از خودش می روند و اصلا براش مهم نبود مادرش من رو توی طویله زندونی کرده . بعد از خالی شدن وسایل ، پوران و بهادر با حوصله شروع کردند به چیدن وسایل خونه ! چیزی به غروب نمونده بود که بهادر پرده رو به پنجره نصب کرد و همون طور که از چهار پایه پایین می اومد گفت : بفرما مهربانو خانوم . این هم از خونه ی شما . حالا دلت راضی شد ؟! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🍃 🤍 🍃🍃 مجادله ممنوع✨ مجادله ممنوع حتی اگر حق با شما باشد 📝 بدلیل اینکه در هنگام عصبانیت و خشم، موضوعی حل نمی شود. حریم بین شما شکسته می شود، فرزندان آسیب می بینند آتش کنیه و انتقام شعله ور می شود عیبهای شما آشکار می شود، هر وقت از رفتار همسرتان ناراحت شدید در اولین قدم خودتان را آرام کنید، و هیچ اقدام عجولانه ای نکنید🙂👩🏻‍🦯✨ 🍃🌸🍃
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________