🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌹داستان آموزنده🌹.
امام صادق عليهالسلام فرمودند: وقتى حضرت يوسف عليه السلام زندانى شد خداوند تعبير رؤيا را به او الهام نمود و ایشان خوابهاى زندانيان را تعبير مىكرد. همان روز كه او وارد زندان گرديد دو جوان ديگر هم با يوسف عليه السلام زندانى شدند صبح روز بعد پيش يوسف آمده عرض كردند ما ديشب خوابى ديده ايم؛ برايمان تعبير كن آنچه ديده ايم را بگو.
يكى گفت در خواب ديدم مقدارى نان بر روى سر گذاشته مىبرم و مرغى از نانها مىخورد؛ ديگرى گفت در خواب ديدم كه آب انگور مىگيرم، حضرت در جواب آن دو فرمود: اينك تعبيرى خواهم نمود كه قبل از غذا خوردن حقيقت آن آشكار شود.
يكى از شما ساقى ملك خواهد شد و به او شراب مىدهد. اما ديگرى را به دار مىآويزند، پرندگان بر سر او مىنشينند و با منقار از مغز سر وى تغذيه مىكنند.
آن يك كه تعبير خوابش به دار آويختن شد گفت دروغ گفتم خواب نديده بودم، فرمود آنچه پرسيديد گذشت دروغ و راستى ديگر تأثيرى ندارد همانطور كه گفتم خواهد شد، (ثم للذى ظن انه ناج منها اذكرنى عندربك) آنگاه حضرت يوسف به آن يك نفر كه میدانست نجات خواهد يافت فرمود از من هم در پيش پادشاه يادآورى كن؛ شيطان از خاطر جوان برد و در پيش پادشاه از يوسف عليه السلام يادى نكرد، مدت هفت سال ديگر در زندان ماند چون در آن حال متوجه پروردگار نشد و به ديگرى اعتماد كرد.
خداوند به يوسف عليه السلام وحى كرد چه كس آن رؤيا را به تو نشان داد و محبت را در قلب يعقوب انداخت؟ عرض كرد تو، پرسيد آن قافله را كه بر سر چاه فرستاد و كه آن دعا را به تو تعليم نمود تا از چاه نجات يافتى) جواب داد تو، سئوال كرد آن وقت كه تو را متهم كردند نسبت به زليخا چه كسى كودك را به زبان درآورد كه از زير بار تهمت خلاص شدى؟ گفت پروردگارا تو، فرمود چه كس حيله زن عزيز مصر و ساير زنان را از تو دور كرد؟ عرض كرد تو.
فرمود: پس چرا به ديگران پناه بردى و به من پناهنده نشدى و درخواست ننمودى تا از زندان نجاتت بدهم، اميدوار به يكى از بندگان من شدى كه او در پيش بنده ديگرى كه در اختيار من است از تو يادآورى كند؟ اينك هفت سال ديگر در زندان بمان چونكه بنده اى را پيش بنده ديگر فرستادى.
📕(منبع:تبيان)
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از تبلیغات گسترده ماهان
حراج ۵۰ درصدی 🔥😳
بافت های پارسال ۲۹۹ تومن👆
خانوما پیراهن های خاص #مجلسی
و#شومیزهای شیک وخاص حراج شده👌
مجلسیا با ۵۰ درصد تخفیف❗️
اگر دوست داری خاص باشی کلیک کن👇
https://eitaa.com/joinchat/973930763Cece0aa4b41
https://eitaa.com/joinchat/973930763Cece0aa4b41
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
همکارمه پیوستن رو بزن👆
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
⭕️دخترا خیلی سراغ کار در منزل بودین
اینجا کاملا معتبره با درامد عالی🤌
جهت بسته بندی #لباس #زعفران نیازمندیم...
اینجا ثبت نام کن👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/973930763Cece0aa4b41
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خسته نباشیدمدیرجان وگلهای توی خونه.سوالی داشتم اینکه آیاکسی
ازقرص لاگوست برا چاقی استفاده کرده؟عوارض داره؟
برگشت پذیره یاکلا چه گورقرصی هست؟ممنونم منم مامان سامی
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آسمان دیگر آسمان گذشته نبود. ستاره ها دیگر به هم حسودی نمی کردند و عاشقانه چشمک میزدند.
دریا لجبازی نمیکرد و موجها آرام و دوستانه به ساحل میومدن باران فقط برای دلهای عاشق می بارید. برگها از پاییز دل ناامیدها حرف نمیزدند. خاک بوی عشق میداد و دل من شاداب ، زنده و امیدوار شده بود.
دیگر قلبم تندتند نمیتپید، رنگم نمی پرید، نفسم به شماره نمی افتاد ، دستها و زانوهایم نمی لرزیدند و همیشه خودم را در پناه بهرام میدیم. او را در قلبم نگه میداشتم و فقط به وجودش تکیه داده بودم. تکیه گاهی مهربان ، مغرور و زیبا و استوار . بهرام دیگر بهرام نبود بلکه یک کوه از محبت بود که من با خیال راحت در سایه اش به صخره هایش تکیه داده بودم. در راه بازگشت دیگر نه من پری گذشته بودم و نه لحظه ها تکرار میشد. لحظه هایی شاد ، پرامید ، هرجا که منظرۀ زیبایی بود می ایستادیم و عکس می انداختیم. آتش درست میکردیم و کباب درست میکردیم. صدای خنده ، صدای مهربان بهرام ، لحظه هایی که با هم چوب جمع می کردیم و همزمان دستهایمان را می بردیم تا تکه چوبی را برداریم و در یک لحظه چشمانمان با یکدیگر آشنایی جدیدتری پیدا می کردند. دیگر به شهرزاد حسودی نمیکردم.
میدانستم که بهرام مرا با دنیا عوض نخواهد کرد، همانطور که من تار موی او را به دنیا نمیدادم. به تهران رسیدیم. به خانۀ خودمان ، خانه ای که دیگر بوی تازه و مهربانی میداد. در آنجا احساس آرامش میکردم. حالا دیگر همه امیدها را فقط در چهار دیوار آن خانه ، خانه ای که متعلق به بهرام بود می دیدم. بهرامی که بهرام من شده بود. بهرام فقط یک هفتۀ دیگر پیش ما بود ، در این یک هفته اولین کاری که کرد عوض کردن دبیرستان من و گرفتن دبیرهای خصوصی و خریدن کتابهای متفرقه بود. شب و روز به فکر من بود. در فکر امتحانات تحصیلم ، گفت:« سر ماه برایت پول و نامه میفرستم از این به بعد نمیخواهد نگران هیچ چیزی باشی. فقط به تحصیلت فکرکن.»
فقط گفتم: « چشم .» که در تمام عمرم چنین چشمی از ته دل نگفته بودم. این بار چشم را به وجودم میگفتم. به امیدم و به آن که به خاطرش زندگی میکردم. بهرام. بهرام من. و به این ترتیب تلخ ترین آن روزها از راه رسید روز خداحافظی. روز رفتن بهرام به آمریکا روز جدایی روز ندیدن ساعتهای دلواپسی یکی پس از دیگری سپری میشدند. بهرام زیر درخت بید نشسته بود..
هدایت شده از تبلیغات گسترده ریحون
یکم زیـــــــــادی احساســــیه
((ولی بهشت عاشقاس))💋
قربون صدقه های کاربردی
مذهبـــــ💔ـــــۍ و عاشقانــــ❤️ــــہ
https://eitaa.com/joinchat/2699166897Ceeb3d2adfa
❗️پیشنهـــــــاد ویـــــژه امـــــــــروز👇🏽👇🏽👇🏽
https://eitaa.com/joinchat/1626080585C505f553e9e