eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
750 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 بلدی بگو 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خسته نباشیدمدیرجان وگلهای توی خونه.سوالی داشتم اینکه آیاکسی ازقرص لاگوست برا چاقی استفاده کرده؟عوارض داره؟ برگشت پذیره یاکلا چه گورقرصی هست؟ممنونم منم مامان سامی پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آسمان دیگر آسمان گذشته نبود. ستاره ها دیگر به هم حسودی نمی کردند و عاشقانه چشمک میزدند. دریا لجبازی نمیکرد و موجها آرام و دوستانه به ساحل میومدن باران فقط برای دلهای عاشق می بارید. برگها از پاییز دل ناامیدها حرف نمیزدند. خاک بوی عشق میداد و دل من شاداب ، زنده و امیدوار شده بود. دیگر قلبم تندتند نمیتپید، رنگم نمی پرید، نفسم به شماره نمی افتاد ، دستها و زانوهایم نمی لرزیدند و همیشه خودم را در پناه بهرام میدیم. او را در قلبم نگه میداشتم و فقط به وجودش تکیه داده بودم. تکیه گاهی مهربان ، مغرور و زیبا و استوار . بهرام دیگر بهرام نبود بلکه یک کوه از محبت بود که من با خیال راحت در سایه اش به صخره هایش تکیه داده بودم. در راه بازگشت دیگر نه من پری گذشته بودم و نه لحظه ها تکرار میشد. لحظه هایی شاد ، پرامید ، هرجا که منظرۀ زیبایی بود می ایستادیم و عکس می انداختیم. آتش درست میکردیم و کباب درست میکردیم. صدای خنده ، صدای مهربان بهرام ، لحظه هایی که با هم چوب جمع می کردیم و همزمان دستهایمان را می بردیم تا تکه چوبی را برداریم و در یک لحظه چشمانمان با یکدیگر آشنایی جدیدتری پیدا می کردند. دیگر به شهرزاد حسودی نمیکردم. میدانستم که بهرام مرا با دنیا عوض نخواهد کرد، همانطور که من تار موی او را به دنیا نمیدادم. به تهران رسیدیم. به خانۀ خودمان ، خانه ای که دیگر بوی تازه و مهربانی میداد. در آنجا احساس آرامش میکردم. حالا دیگر همه امیدها را فقط در چهار دیوار آن خانه ، خانه ای که متعلق به بهرام بود می دیدم. بهرامی که بهرام من شده بود. بهرام فقط یک هفتۀ دیگر پیش ما بود ، در این یک هفته اولین کاری که کرد عوض کردن دبیرستان من و گرفتن دبیرهای خصوصی و خریدن کتابهای متفرقه بود. شب و روز به فکر من بود. در فکر امتحانات تحصیلم ، گفت:« سر ماه برایت پول و نامه میفرستم از این به بعد نمیخواهد نگران هیچ چیزی باشی. فقط به تحصیلت فکرکن.» فقط گفتم: « چشم .» که در تمام عمرم چنین چشمی از ته دل نگفته بودم. این بار چشم را به وجودم میگفتم. به امیدم و به آن که به خاطرش زندگی میکردم. بهرام. بهرام من. و به این ترتیب تلخ ترین آن روزها از راه رسید روز خداحافظی. روز رفتن بهرام به آمریکا روز جدایی روز ندیدن ساعتهای دلواپسی یکی پس از دیگری سپری میشدند. بهرام زیر درخت بید نشسته بود..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
تنها دلخوشی خودم هم همین بود . تنها امیدی که من رو سر پا نگهداشته بود و بهم انگیزه ی زنده موندن می داد ! اون شب تا دم دمای صبح پوران برام از کارهایی که بهادر در آینده برام می خواست انجام بده ، گفت و من تو سرم نقشه های رنگی می کشیدم و دلم از زندگی شادی که قرار بود در آینده داشته باشم قنج می زد . فردای اون روز دم دمای ظهر بود که از خواب بیدار شدم . هیچ کس تو اتاق نبود و انگار خواب مونده بودم . کش و قوسی به تنم دادم و نگاهی به لباس هایی که پوران بهم داده بود انداختم . با این که از بچه دار شدنم خوشحال بودم اما این اولین بار بود که حس شیرینی ته دلم قنج می زد و حالم رو تا این اندازه خوب می کرد . تازه رختخوابم رو جمع کرده بودم که صدای بهادر رو از بیرون اتاق شنیدم . هول زده خودم رو به پنجره رسوندم و از پست پرده نگاهی به حیاط انداختم . بهادر توی حیاط ایستاده بود و داشت به به وانتی فرمون می داد که کنار اتاق بایسته . چیزی که می دیدم رو نمی تونستم باورم کنم . بهادر همه چیز برای خونه خریده بود . از قالی و پرده بگیر تا صندوقچه و آفتابه لگن ! ذوق زده از اتاق بیرون رفتم و کنار بهادر ایستادم . بهادر داشت به عبدالعلی سفارش می کرد مواظب وسیله ها باشن و سکینه از بالای ایوون به گا نگاه می کرد . می دونستم سکینه داره حرص می خوره. برای همین مدام لبخند می زدم و ذوق کنان وسایل رو نگاه می کردم ! عبدالعلی و صفدر که اسباب اثاثیه رو خالی کردند چشمم به گهواره ی کوچکی که ته ماشین بود افتاد . قدرشناسانه نگاهی به بهادر انداختم ! باورم نمی شد مردی که حالا عین کوه پشتم ایستاده و از هیچ کاری برای خوشحال کردن من دریغ نداره ، همون بهادری باشه که با سنگدلی من رو از خودش می روند و اصلا براش مهم نبود مادرش من رو توی طویله زندونی کرده . بعد از خالی شدن وسایل ، پوران و بهادر با حوصله شروع کردند به چیدن وسایل خونه ! چیزی به غروب نمونده بود که بهادر پرده رو به پنجره نصب کرد و همون طور که از چهار پایه پایین می اومد گفت : بفرما مهربانو خانوم . این هم از خونه ی شما . حالا دلت راضی شد ؟! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🍃 🤍 🍃🍃 مجادله ممنوع✨ مجادله ممنوع حتی اگر حق با شما باشد 📝 بدلیل اینکه در هنگام عصبانیت و خشم، موضوعی حل نمی شود. حریم بین شما شکسته می شود، فرزندان آسیب می بینند آتش کنیه و انتقام شعله ور می شود عیبهای شما آشکار می شود، هر وقت از رفتار همسرتان ناراحت شدید در اولین قدم خودتان را آرام کنید، و هیچ اقدام عجولانه ای نکنید🙂👩🏻‍🦯✨ 🍃🌸🍃
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
با تعجب گفتم +هیچی... خان با خشم گفت +دروغ نگو زرتاج... هم خجسته هم کبری میگن مادرم قبل اومدن به خونه ی شما حالش خوب بوده، دو سه روز با تو رفت و آمد داشته و بعد تو خواب فوت شده! بین شما چی گذشته که مادرم حالش بد شد؟ چرا تو رو همراه خودش برد دکتر؟ یک هفته اس هزار جور سوال تو سرمه، صبر کردم مراسم خلوت بشه توام آماده ی حرف زدن بشی و حقیقت رو بهم بگی نفس عمیقی کشیدم و روی زمین نشستم، ناخودآگاه اشک نشست روی گونه ام... +آبغوره نگیر زرتاج... به ولای علی بفهمم ذره ای تو مرگ مادرم نقش داشتی از هستی ساقطتت میکنم، این دیگه عین خطاهای گذشته ات نیست که ازش بگذرم... نمیدونستم چطور ماجرا رو براش بگم، واقعا حرف زدن در مورد ستاره و بلایی که سرش اومده بود سخت بود به سختی لب باز کردم و گفتم +خودتون میدونید مادرجون برای من عین مادرم بود، دروغ نیست اگر بگم از مادم بیشتر دوستش داشتم. به خدا قسم، به جون پسرهام قسم حال بدش ربطی به من نداشت، حقیقتی رو در مورد ستاره فهمیده بود که حالش رو بد کرده بود...