✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
زبیده با کلافگی گفت : من نمی دونم باید چی کار کنی . اما همین قدر می دونم که خانوم بزرگ فعلا خیلی از دستت عصبانیه . بو ببره پات به مطبخ خورده ، روزگار من و تو رو با هم سیاه می کنه. بیا برو بیرون تا چند روزی بگذره و آب ها از آسیاب بیافته ! من خانوم بزرگ رو می شناسم . یه چند وقتی که بگذره و جلوی چشمش نباشی دلش نرم می شه و دست از سرت بر می داره !
با تموم شدن حرف های زبیده با تعجب ابروهام رو بالا دادم و با تمسخر گفتم : تو الان نگران منی یا خودت ؟!
زبیده با نگرانی دست هاش رو بهم گره کرد و بی حوصله گفت : من یا تو چه فرقی داره !
اگر قرار باشه تو ، توی درد سر بیافتی باز هم بدبختیش مال منه دختر جان . والا بِلا باور کنی یا نکنی من هم آدمم ! وجدان دارم . خدا رو می شناسم !
بعد هم نگاهش رو ازم دزدید و با ناله ادامه داد. : به خدا قسم از روزی که از پله افتادی من یک شب هم راحت سرم رو بالشت نگذاشتم !
نمی دونم چرا این قدر سر به سر خانوم بزگ می گذاری اما به خداوندی خدا من هم دلم نمی خواد اتفاق بدی برات بیافته !
هیچ وقت فکرش رو نمی کردم روزی برسه که زبیده این حرف ها رو بهم بزنه ! برای همین چند قدمی جلوتر رفتم و گفتم : پس عذاب وجدان داری ! درسته !؟ خوبه.! هیچ فکرش نمی کردم بویی از انسانیت برده باشی ! اما انگار اون قدر ها هم که فکرش رو می کردم بد جنس و بد ذات نیستی .
زبیده که از بحث پیش اومده حسابی کلافه بود خودش رو جمع و جور کرد و هول زده گفت : بیا برو بیرون تا بهادر خان برات اجاق دست و پا کنه ، من هم امروز برات غذا میآورم که گرسنه نمونید !
هر چند به نظر می رسید سر زبیده به سنگ خورده و از کارهاش پشیمون شده اما باز هم محال بود اجازه بده توی مطبخ آشپزی کنم ، برای همین همون طور که با عصبانیت از مطبخ بیرون می رفتم رو به زبیده گفتم : من هیچ وقت نمی بخشمت زبیده . کاری ندارم پشیمونی یا نه اما بدون ، تو هم به اندازه ی خانوم بزرگ گناهکاری !
نمی دونم زبیده داشت نقش بازی می کرد یا واقعا از کاری کرده بود پشیمون بود . چون طبق چیزی که گفته بود اون روز یواشکی برای ما غذا آورد و فردای اون روز وقتی می خواستم برم سر چشمه ، هول زده خودش رو به من رسوند و همون طور که صدام می زد گفت : صبرکن مهربانو !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🍃🍃🍃🌸
#ایده_معنوی_اعضا
برکت
ترجمه دعای بعد نماز صبح:
خدایا محبت مرا در قلب بندگانت قرار بده و رزق مرا در آسمان و زمین ضمانت کن و در قلب دشمنانت، رعب مرا بینداز و رحمتت را بر من گسترش بده و نعمتت را بر من تمام کن و نعمتت را به کرامتت متصل فرما و شکرت را قسمتم کن و از جانب خود زیادی(فضل) را قسمت من کن و یاد خودت را از یادم مبر و مرا از غافلین قرار مده.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهیدی که روی سیمهای خاردار خوابید و بدنش پُلی شد برای عبور😭💔
🌷شـهـیـد حـاج قـاسـم اصـغـری🌷
تاریخ تولد: ۱۳۴۳
تاریخ شهادت: ۱۰ / ۸ / ۱۳۶۶
همرزم شهید←۲۵ مرداد ۶۴ بود عملیات عاشورای۳، عبور از سیم خاردارها غیر ممکن بود⛓حاج قاسم خودشو انداخت روی سیمها تا رزمندهها از روی بدنش رد شوند😭 بچهها شوکه شده بودند اما حاج قاسم آنها رو به حضرت زهرا(س) قسم داد که از رویش رد شوند💔رزمندگان از روی بدن غرق به خون حاج قاسم که در سیم خاردارها فرو رفته بود گذر کردند؛ انگار هزاران تیر به او اصابت کرده بود فشار سیم خاردار تمامی سطح جلوی بدنش را پاره کرده بود🥀در اثر فشار روی سیم خاردار سیستم های عصبیاش فشرده شده و دست و پاهایش سوراخ شده بود، مویرگهای بدنش پاره شده و تشنج داشت، همه فکر میکردند حاج قاسم به شهادت رسیده؛ ایشان این ایثار را انجام داد تا عملیات به سرانجام برسد.
از مرداد ماه ۶۴ تا دی ماه ۶۴ در بیمارستان مشغول مداوا بود🏥 زخمهای بدنش هنوز التیام پیدا نکرده بود که خود را به جبهه رساند و لباس غواصی به تن کرد و از اروند گذشت و دشمن را شناسایی کرد🌊 و چند روز بعد دوباره معبری باز نمود برای حمله رزمندگان به دشمن و باز مجروحیت🩸
همسر شهید← ثمره ازدواجمان یک دختر به اسم زهراست که پس از شهادت پدرش به دنیا آمد🥀حاج قاسم عکس مین والمر رو گرفته بود و همیشه میگفت این مین از همه زیباتره❗️عاقبت سال ۶۶ به عنوان فرمانده گردان تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهدا در پاکسازی میادین مین سردشت در اثر انفجار مین والمر به آرزوی خود رسید🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
با تعجب گفتم
+هیچی...
خان با خشم گفت
+دروغ نگو زرتاج... هم خجسته هم کبری میگن مادرم قبل اومدن به خونه ی شما حالش خوب بوده، دو سه روز با تو رفت و آمد داشته و بعد تو خواب فوت شده! بین شما چی گذشته که مادرم حالش بد شد؟ چرا تو رو همراه خودش برد دکتر؟ یک هفته اس هزار جور سوال تو سرمه، صبر کردم مراسم خلوت بشه توام آماده ی حرف زدن بشی و حقیقت رو بهم بگی
نفس عمیقی کشیدم و روی زمین نشستم، ناخودآگاه اشک نشست روی گونه ام...
+آبغوره نگیر زرتاج... به ولای علی بفهمم ذره ای تو مرگ مادرم نقش داشتی از هستی ساقطتت میکنم، این دیگه عین خطاهای گذشته ات نیست که ازش بگذرم...
نمیدونستم چطور ماجرا رو براش بگم، واقعا حرف زدن در مورد ستاره و بلایی که سرش اومده بود سخت بود
به سختی لب باز کردم و گفتم
+خودتون میدونید مادرجون برای من عین مادرم بود، دروغ نیست اگر بگم از مادم بیشتر دوستش داشتم. به خدا قسم، به جون پسرهام قسم حال بدش ربطی به من نداشت، حقیقتی رو در مورد ستاره فهمیده بود که حالش رو بد کرده بود...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
حدود یک ساعتی گذشته بود و خبری از زبیده نبود .
خوشخیالی و خوشحالی یک ساعت قبل ، جاش رو به دلشوره و نگرانی داده بود و همش منتظر بودم زبیده همراه با سکینه از راه برسه و بلایی سرم بیاره اما خیلی طول نکشید که بر خلاف چیزی که فکر می کردم زبیده تشت ظرف ها رو روی سرش گذاشته و با قدم های بلندی به سمت من می اومد .
وقتی به من رسید تشت ظرف ها رو پایین گذاشت و هول زده گفت : چشمه خیلی شلوغ بود . خیلی خوب شد که نگذاشتم بری اون جا ! من دیگه باید برگردم عمارت . نمی تونم تشت ظرف ها رو با خودم ببرم . ممکنه خانوم بزرگ ببینه . ده دقیقه بعد از رفتن من ، تو هم بیا . فقط یادت باشه نه من رو دیدی نه من بهت کمک کردم !
هر موقع هم لازم شد بری چشمه ،
به من اشاره کن ، خودم میام کمکت و خواست با عجله به سمت عمارت بره که صداش زدم و با کنجکاوی پرسیدم : چرا این کارها رو می کنی ؟! نمی ترسی به خانوم بزرگ بگم رفیق دزدی و شریک قافله !
زبیده با بیخیالی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با لحن هول زده و مُرَدّدی گفت : نمی دونم در مورد من چی فکر می کنی اما من هر چه قدر هم پست باشم دستم به خو..ن کسی آلوده نشده ! اون روز هم خانوم بزرگ مجبورم کرد همچین خبطی بکنم و گرنه من خودم مادرم ! بچه دارم ! نوه دارم ! می دونم چوب خدا چیه ! بعد هم بی اراده
بغضش ترکید و همون طور که توی سرش می کوبید گفت : درست فردای عموت روزی که تو رو هل دادم ، دخترم بچه ش رو سقط کرد ! هیچ می دونی دخترم بعد از چند سال حامله شده بود ! بعد از یازده سال ! اگر من اون روز اون غلط رو نمی کردم ، خدا نوه م رو ازم نمی گرفت ! دامادم با هزار بدبختی تا الان تحمل کرده بود و سر دخترم هوو نیاورده بود ! اگر دخترم دوباره نتونه باردار شه ، دامادم دیگه صبر نمی کنه و گریه کنان با قدم های بلندی به سمت عمارت رفت !
هر چند زبیده به من خیلی بدی کرده بود اما واقعا از شنیدن اتفاقی که برای دخترش افتاده بود ناراحت شدم و توی دلم دعا کردم خدا دوباره دامن دخترش رو سبز کنه تا زندگیش از هم نپاشه !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸