🍃🍃🍃🍃🌸
سلام میخواسم یکم درد و دل کنم
هسم(K) ۱۶ سالمه ۵ ماهه عقدکردم.
مجردیم اذیت شدم خونه بابام زود ازدواج کردم
جلو نامزدم کتکم میزنه ف.وش میده زور میگه اینقدحساسیت نشون داده خانواده نامزدم وقتی خونشونم نمیزارن پامو بزارم بیرون یا به پدرم خبر میدن نامزدم خیلی حساس شده.
چند وقت پیش بحثمون شد اومد مدرسم ابروریزی کرد با عموم بردنم پشت بهشت معصومه بیابون موبایل نامزدم خریده شکوندن، پیادم کردن عموم سرمو کوبید کف ماشین بابامم(دستش خیلی بزرگ و سنگینه) زد تو صورتم سمت چپم کلا کبود و خو.ن مرده شده.
زنگ زد پدرومادر نامزدم اومدن گفت ببریدش کتکش بزنید فو.ش بدید بکشید دید عموم چطور سرمو نگه داشته بود پایین با زنجیر گردنمو زخم کرد اما میخندید میگف دلم خنک شد.
دو روز بعدشم عقد جاریم بود بماند چ بدبختی هایی کشیدم،خانواده پدرم فهمیدن گفتن تقصیر منه...
دو هفته خونه نامزدم بودم خودشم سربازه نیس رفتار خانوادشو ببینه
خیلی تنهام پناهی ندارم با نامزدم بحثم میشه نمیگم بابام،میگه همون بابات میکشتت خانوادشم رفتارشون تغییر کرده به جاریم بیشتر احترام میزارن(خانوادش خیلی دوسش دارن تک دختره)
۵ ماهه از خونه بابام پناه میارم خونه نامزدم از خونه نامزدم میرم خونه بابام. به خود...کشی فکر میکنم به فرار میخوام از همه دور شم
دلم از همشون شکسته من فق ۱۶سالمه..
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
خانوما بخونید تا عبرت بگیرید....😔
به شوهرم گفتم میرم مسافرت ولی نرفتم و چندروزی پنهانی تو خونه موندم وقتی میومد خونه تو کمد قایم میشدم ببینم چیکارا میکنه
یک روز گذشت و شوهرم شب که از سرکار میومد خونه یه تلفن مشکوک به یک خانوم زد....بعد چند دقیقه زنگ درمون رو زدن شوهرم در رو باز کرد
هنوووووز باورم نمیشهههه داشت چیکار میکرد....😱😭
🔴 ادامه این تجربه از خانوم...👇
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
خانوم ها به دور از چشم آقایون بخونید.🚫👀
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
❌هـــشــــدار:این سرگذشت حاوی پارت های عاشقانه است که برای همه مناسب نمی باشد📵👇
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
قشنگترین سرگذشتی که بدون حذفیات خوندم همین بود از دستش ندید😈🚷
❌فقد 50نفر عضو شن لینک موقت❌
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام
خیلی دلم گرفته و اعصابم خرابه😔
میدونم مال دنیا ارزش نداره ولی بازم هر کاری میکنم دلم آروم نمیگیره گفتم یه کم درد دل کنم اگه صلاح دونستین بزارید
کانال، بلکه خانمای کانال بهم دلگرمی بدن، کمتر غصه بخورم، یه تلویزیون قسطی خریدیم هنوز چنتا از قسطاش مونده، امروز بچه ها شکوندنش😭
شوهر بیچارم کارگره از 6صب رفته بود بایکی کار کنه، از سر کار که اومد بهش گفتم الان اینقد حالمون خرابه، نمازشم نخوند گفت استغفرالله خداهم برا ما نمیخواد
بچه هامم خودشون اینقد گریه کردن😔
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از تبلیغات گسترده ماهان
360K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام👋
من کاظمزاده هستم و الان سالهاست هر روز صبح یه نون جدید🥖🍞🥯 میپزم و توی کانالم این #نونهای_خوشمزه رو آموزش میدم
میدونستی حتی با #آموزشهای_رایگانمون کلی از خانومها به #درآمد💰 رسیدن؟
اگه دوست داری #عطر_نون_تازهای که #خودت پختی توی خونه بپیچه به #دورهمی ۱۷۰ هزارنفری ما خوش اومدی👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2597847153C74a3b6e5bb
👆👆آموزش۶٠ مدل نان لقمه ای با پشتیبانی و رفع اشکال
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
خودت توی خونه #نون_ساندویچی بپز
آموزش #بربری، آموزش نان ساندویچی، آموزش نان شکلاتی، #نون_شیرمال، آموزش #شیرینی و....
آموزش #سوسیس_کالباس_عالی🌭
با آموزشهای این کانال نونهای خوشمزه بپز و به #درآمد برس🥯💰👇
https://eitaa.com/joinchat/2597847153C74a3b6e5bb
#حجت_الاسلام_زیبایینژاد
📌باز هم کم آوردم...!
بار نخست در آبان ۵۷ در حالی که ۱۵ ساله بودم کم آوردم. یکسال قبل در مهر ۵۶ دیده بودم که با بلند شدن باتوم نیروی شهربانی دویست سیصد نفر تظاهرات کننده فرار میکردند. اما هماکنون مشاهده میکردم که زنان پیشاپیش مردان در صف تظاهرات با فاصله بیست متری از پلیسهای ضد شورش که به حالت شلیک بر زانو نشسته، با آرامش به سخنرانی حماسی گوش سپردهاند.
بار دیگر در سال ۶۰ و پس از آغاز موج ترورهای منافقین کم آوردم؛ آنگاه که مادر اصفهانی، فرزند منافقش را به نیروهای انتظامی معرفی کرد و در برابر نالههای فرزندش که تقاضای بخشش از مادر داشت گفت دست امام را بوسیده ای که تو را ببخشم؟
باز هم کم آوردم؛ در نیمههای دهه شصت که جنگ در شهرها آغاز شده بود. روز جمعه بود و من اطمینان داشتم که به دلیل شرایط بمباران، جمعیت کمی در نماز جمعه شرکت میکنند. غیرتم گل کرد، غسل شهادت کردم و به نماز جمعه در محوطه حرم حضرت معصومه(س) رفتم اما همزمان با آژیر وضعیت قرمز با چشمان خود انبوه زنان را دیدم که با آرامش مثالزدنی به خطبهها گوش میدادند.
بار دیگر آنگاه کم آوردم که مادر عزیزم حفظهاالله پس از گذشت پانزده ماه از شهادت فرزندش، در روزهای آخر جنگ که دشمن به نزدیکی اهواز آمده بود به وداعم میآمد و من در چشمانش میخواندم که گویا این دیدار را دیدار آخر میداند. پدرم رحمهالله هم مدتی پیش از آن مرا توبیخ کرده بود که چرا جبهه نمیروی "جبهه برو تا برای ازدواجت هم فکری بکنیم".
بار دیگر آنگاه کم آوردم که کتاب "من زندهام" اثر آزاده پر افتخار، معصومه آباد را خواندم که شرح زندگیاش در زندانهای بعث را روایت کرده بود.
باز هم کم آوردم؛ آنگاه که مصاحبه زن شیعه لبنانی را خواندم و آنگاه که تصویر پزشک زن فلسطینی را دیدم که بالای پیکر ۹ فرزندش ایستاده بود.
و هماینک باز هم کم آوردهام؛ اینبار با دیدن سحر امامی و گوینده رادیو آوا. انگشت سَحر، چه سِحرآمیز شده بود که از تهدید فرصت میساخت؛ این انگشت، انگشت سلیمانی بود.
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
و حال اعتراف میکنم که زنان و دختران سرزمینم را نشناخته ام و بر این جهالت خجلم. این مذهب محمدی و سیره فاطمی و زینبی است که انسانها را متحول میکند. این فرهنگ در تار و پود جامعه ما تنیده شده و لحظه لحظه، میوههای پاکش را ارزانی میکند.
تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا
#ایران_قوی
#شیرزنان_ایرانی
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
هدایت شده از گسترده امید
به اصرار پدرم، زنداداشمو عقد کردم؛ زنی که قرار بود همسر برادرم بشه، نه من!💔
من قباد فخارم، پسر ارشد حاج یونس فخار، یکی از حجرهداران سرشناس بازار بزرگ تهران. مردی که از زن جماعت متنفر بود و سالها با خودش عهد بسته بود هیچوقت ازدواج نکنه؛ اما فرار برادرم درست روز عقدش، همهچیز رو تغییر داد.
پدرم برای حفظ آبروی خاندان فخار، ازم خواست جای برادرم سر سفره عقد بشینم. من موندم و یه عروس غریبه که حالا همسر شرعی و قانونی من شده بود...
اما اون شب، وقتی برای اولین بار با پریچهر تنها شدم و چشمم به صورتش افتاد، ماجرا شکل دیگهای به خودش گرفت!
من زنی رو به عقد خودم درآورده بودم که هیچ شناختی ازش نداشتم؛ غافل از اینکه این ازدواج اجباری قراره زندگی هر دومون رو تغییر بده...
👇🏻 ورود به کانال رمان قباد و پریچهر:
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
به اجبار پدرم، زنی رو عقد کردم که قرار بود بهش بگم «زنداداش»…! 😭🔥
پدرم یکی از کلهگندههای تهرانه و من برای حفظ آبروی خانواده مجبور شدم جای برادرم رو بگیرم؛ اما هیچکس نمیدونست این عقد اجباری قراره چه سرنوشت عجیبی برامون رقم بزنه! 😳💔
😍 سرگذشت واقعی، معروفترین رمان اینستاگرام؛ خفن و بدون حذفیات! 👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11