eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
761 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
📌باز هم کم آوردم...! بار نخست در آبان ۵۷ در حالی که ۱۵ ساله بودم کم آوردم. یکسال قبل در مهر ۵۶ دیده بودم که با بلند شدن باتوم نیروی شهربانی دویست سیصد نفر تظاهرات کننده فرار می‌کردند. اما هم‌اکنون مشاهده می‌کردم که زنان پیشاپیش مردان در صف تظاهرات با فاصله بیست متری از پلیس‌های ضد شورش که به حالت شلیک بر زانو نشسته‌، با آرامش به سخنرانی حماسی گوش سپرده‌اند. بار دیگر در سال ۶۰ و پس از آغاز موج ترورهای منافقین کم آوردم؛ آنگاه که مادر اصفهانی، فرزند منافقش را به نیروهای انتظامی معرفی کرد و در برابر ناله‌های فرزندش که تقاضای بخشش از مادر داشت گفت دست امام را بوسیده ای که تو را ببخشم؟ باز هم کم آوردم؛ در نیمه‌های دهه شصت که جنگ در شهرها آغاز شده بود. روز جمعه بود و من اطمینان داشتم که به دلیل شرایط بمباران، جمعیت کمی در نماز جمعه شرکت می‌کنند. غیرتم گل کرد، غسل شهادت کردم و به نماز جمعه در محوطه حرم حضرت معصومه(س) رفتم اما هم‌زمان با آژیر وضعیت قرمز با چشمان خود انبوه زنان را دیدم که با آرامش مثال‌زدنی به خطبه‌ها گوش می‌دادند. بار دیگر آنگاه کم آوردم که مادر عزیزم حفظهاالله پس از گذشت پانزده ماه از شهادت فرزندش، در روزهای آخر جنگ که دشمن به نزدیکی اهواز آمده بود به وداعم می‌آمد و من در چشمانش می‌خواندم که گویا این دیدار را دیدار آخر می‌داند. پدرم رحمه‌الله هم مدتی پیش از آن مرا توبیخ کرده بود که چرا جبهه نمی‌روی "جبهه برو تا برای ازدواجت هم فکری بکنیم". بار دیگر آنگاه کم آوردم که کتاب "من زنده‌ام" اثر آزاده پر افتخار، معصومه آباد را خواندم که شرح زندگی‌اش در زندان‌های بعث را روایت کرده بود. باز هم کم آوردم؛ آنگاه که مصاحبه زن شیعه لبنانی را خواندم و آنگاه که تصویر پزشک زن فلسطینی را دیدم که بالای پیکر ۹ فرزندش ایستاده بود. و هم‌اینک باز هم کم آورده‌ام؛ این‌بار با دیدن سحر امامی و گوینده رادیو آوا. انگشت سَحر، چه سِحرآمیز شده بود که از تهدید فرصت می‌ساخت؛ این انگشت، انگشت سلیمانی بود. گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی؟ و حال اعتراف می‌کنم که زنان و دختران سرزمینم را نشناخته ام و بر این جهالت خجلم. این مذهب محمدی و سیره فاطمی و زینبی است که انسان‌ها را متحول می‌کند. این فرهنگ در تار و پود جامعه ما تنیده شده و لحظه لحظه، میوه‌های پاکش را ارزانی می‌کند. تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
هدایت شده از گسترده امید
به اصرار پدرم، زن‌داداشمو عقد کردم؛ زنی که قرار بود همسر برادرم بشه، نه من!💔 من قباد فخارم، پسر ارشد حاج یونس فخار، یکی از حجره‌داران سرشناس بازار بزرگ تهران. مردی که از زن جماعت متنفر بود و سال‌ها با خودش عهد بسته بود هیچ‌وقت ازدواج نکنه؛ اما فرار برادرم درست روز عقدش، همه‌چیز رو تغییر داد. پدرم برای حفظ آبروی خاندان فخار، ازم خواست جای برادرم سر سفره عقد بشینم. من موندم و یه عروس غریبه که حالا همسر شرعی و قانونی من شده بود... اما اون شب، وقتی برای اولین بار با پریچهر تنها شدم و چشمم به صورتش افتاد، ماجرا شکل دیگه‌ای به خودش گرفت! من زنی رو به عقد خودم درآورده بودم که هیچ شناختی ازش نداشتم؛ غافل از اینکه این ازدواج اجباری قراره زندگی هر دومون رو تغییر بده... 👇🏻 ورود به کانال رمان قباد و پریچهر: https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
به اجبار پدرم، زنی رو عقد کردم که قرار بود بهش بگم «زن‌داداش»…! 😭🔥 پدرم یکی از کله‌گنده‌های تهرانه و من برای حفظ آبروی خانواده مجبور شدم جای برادرم رو بگیرم؛ اما هیچ‌کس نمی‌دونست این عقد اجباری قراره چه سرنوشت عجیبی برامون رقم بزنه! 😳💔 😍 سرگذشت واقعی، معروف‌ترین رمان اینستاگرام؛ خفن و بدون حذفیات! 👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام به سایه خانوم گل و تمام هم گروهی های عزیزم امیدوارم که حال همتون خوب باشه در این روزای سخت یه کمک کمیخواستم ازتون لطفا بزارید گروه تا راهنمایی کنن اعضای گروه من یه خانم ۳۳ ساله هستم ازدواج کردم دوتا پسر دارم الحمدلله و مشکلی که دارم این هست که چند ماه پیش چند تا دونه روی ران پام و کنار اند..ام خ.صوصی دیدم و اول فکر کردم که شاید ز.وگیل ت...ناس..لی باشه بعد از ۴ ماه تقریبا رفتم دکتر زنان و آزمایش دادم که گفتن خداروشکر زگیل نیست باید برم دکتر پوست .اینم بگم ۳ مرحله پیش ۳ تا دکتر مختلف رفتم و دکتر آخری بهم گفتن برو پیش دکتر پوست ،خوب منم رفتم دکتر پوست بهم گفتن این دونه ها اسمشون مولکسیکوم هست و باید هر دونه ای ۵۰۰ هزار تومان بدید تا براتون برش دارم منم از اونجایی که تقریبا ۲۰ میلیون میشد هزینش و نداشتم رفتم پیش یه دکتر پوست دیگه و اونم گفتن که مولکسیکوم هست و با پماد و یه قطره اسیدی هست برطرف میشه خلاصه داروها رو گرفتم و استفاده کردم که قطره رو که میزدم روی دونه ها ۱۵ دقیقه بعد با آب فراوان میشستم اینم بگم که روی دونه ها زخم میشد و بسیار میسوخت الان بعد از ۳ هفته استفاده هنوز میبینم که دونه هایی که ریزتر بودن هنوز هستن و یه دونه هم روی گونم شبیه به همون دونه ها زده و خیلی میترسم ولی نمیدونم که از اون دونه باشه یا نه الان میخواستم ببینم کسی هست یا بوده که اینطوری مثل من بوده باشه و دارویی استفاده کرده باشه که خوب شده باشه لطفا راهنمایی کنید ممنون میشم پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
این عکس واقعی منه فقط ۲۰ سالم بود که بخاطر شهرت و اعتبار و جذابیتم هر کسی از راه می رسید برام‌ زن انتخاب میکرد.تا اینکه عاشق دختر زیبایی شدم که برادرم مُرد و زنش بیوه شد. بچه ی شش ماهش تا زبون باز کرد بهم گفت بابااا محلش نمی دادم تا اینکه تب کرد و دکتر گفت دوای دردش اینه که ببرینش پیش باباش ...همه ناراحت بودند که خواهرم گفت دوای دردش فریدون .بچه رو پیش من اوردند حالش بهتر شد فکر میکرد من باباشم .خان جونم گفت: بهتره زن برادرت و عقد کنی که بچه هاش اواره نش سایه ی بالاسرشون باشی .وقتی دید راضی نمیشم گفت: حق داری زن برادرت ده سال ازت بزرگتره، باهاش شرط میکنم زن دوم بگیری ‌.وقتی این حرف و شنیدم خوشحال شدم که به عشقم می رسم .مطمعن بودم طرفش نمیرم بلاخره محرم شدیم بدون سور و سات عروسم به خونه اوردم از همون شب اتاقمون و جدا کردم بطرفش نرفتم .نصف شب بیخواب شده بودم توی حیاط قدم میزدم که با صدای جیغش خودم و به اتاقش رساندم.‌ با دیدنش توی اون لباس شب حریر به سمت خودم کشیدمش و ... این رمان به پیشنهاد خودمه براساس زندگی واقعیِ انقدرقشنگ نوشته شده انگار داری فیلم میبینی.اسمش قصه ی عشق اینجا بخون👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3197830382C40b5d59018
هدایت شده از اعترافات زنونه (محرمونه)
بعد از فوت شوهرم مجبور شدم زن برادرشوهرم بشم که ۱۰ سال از خودم کوچکتر بود. مردی که از روز اول اتاقمون و جدا کرد و حتی دستش بهم نخورد.فقط اسمن زن و شوهر بودیم !!! https://eitaa.com/joinchat/3197830382C40b5d59018 یه داستان پر طرفدار که توی اینستا ترکونده و حالا نویسنده ش داره برای مخاطب های اینجا هم پارتگذاریش میکنه از دستش نده که اندازه 6تا داستان پارت پرمحتوا و چالش داره😍 اسم داستان: قصه ی عشق
🍃🍃🍃🍃🌸 یبار یه خواستگار برام اومد من سماور رو یادم رفته بود روشن کنم، به محض رسیدن اونا یادم اومد و روشن کردم، هنوز داغ نشده بود مادرم هم عادت دارن، تا یکی میشنیه سریع میگن چای بیار منم آوردم😶 چای سرد بود،ولی به روم نیاوردن خود مامانم چای برنداشت واااای اگه مامانم میفهمیدددد،همونجا سلاخیم میکرد😢😂 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با مهان، صرفه‌جویی در مصرف گاز می‌تونه برات درآمد بسازه. یعنی هم انرژی کمتری مصرف می‌کنی، هم پاداش نقدی می‌گیری! 💸 از همین امروز شروع کن؛ کنتورت رو در مهان ثبت کن و صرفه‌جوییت رو به درآمد تبدیل کن. 📱لینک نصب سامانه مهان: http://cafebazaar.ir/app/?id=com.tosan.mahaan&ref=share 🌱 مهان؛ همراه شما برای مصرف هوشمند انرژی @MahaanEco