هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
به اجبار پدرم، زنی رو عقد کردم که قرار بود بهش بگم «زنداداش»…! 😭🔥
پدرم یکی از کلهگندههای تهرانه و من برای حفظ آبروی خانواده مجبور شدم جای برادرم رو بگیرم؛ اما هیچکس نمیدونست این عقد اجباری قراره چه سرنوشت عجیبی برامون رقم بزنه! 😳💔
😍 سرگذشت واقعی، معروفترین رمان اینستاگرام؛ خفن و بدون حذفیات! 👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام به سایه خانوم گل و تمام هم گروهی های عزیزم
امیدوارم که حال همتون خوب باشه در این روزای سخت
یه کمک کمیخواستم ازتون لطفا بزارید گروه تا راهنمایی کنن اعضای گروه
من یه خانم ۳۳ ساله هستم ازدواج کردم دوتا پسر دارم الحمدلله
و مشکلی که دارم این هست که چند ماه پیش چند تا دونه روی ران پام و کنار اند..ام خ.صوصی دیدم و اول فکر کردم که شاید ز.وگیل ت...ناس..لی باشه بعد از ۴ ماه تقریبا رفتم دکتر زنان و آزمایش دادم که گفتن خداروشکر زگیل نیست باید برم دکتر پوست .اینم بگم ۳ مرحله پیش ۳ تا دکتر مختلف رفتم و دکتر آخری بهم گفتن برو پیش دکتر پوست ،خوب منم رفتم دکتر پوست بهم گفتن این دونه ها اسمشون مولکسیکوم هست و باید هر دونه ای ۵۰۰ هزار تومان بدید تا براتون برش دارم منم از اونجایی که تقریبا ۲۰ میلیون میشد هزینش و نداشتم رفتم پیش یه دکتر پوست دیگه و اونم گفتن که مولکسیکوم هست و با پماد و یه قطره اسیدی هست برطرف میشه
خلاصه داروها رو گرفتم و استفاده کردم که قطره رو که میزدم روی دونه ها ۱۵ دقیقه بعد با آب فراوان میشستم اینم بگم که روی دونه ها زخم میشد و بسیار میسوخت الان بعد از ۳ هفته استفاده هنوز میبینم که دونه هایی که ریزتر بودن هنوز هستن و یه دونه هم روی گونم شبیه به همون دونه ها زده و خیلی میترسم ولی نمیدونم که از اون دونه باشه یا نه
الان میخواستم ببینم کسی هست یا بوده که اینطوری مثل من بوده باشه و دارویی استفاده کرده باشه که خوب شده باشه
لطفا راهنمایی کنید
ممنون میشم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده شاپرک🏅
این عکس واقعی منه
فقط ۲۰ سالم بود که بخاطر شهرت و اعتبار و جذابیتم هر کسی از راه می رسید برام زن انتخاب میکرد.تا اینکه عاشق دختر زیبایی شدم که برادرم مُرد و زنش بیوه شد. بچه ی شش ماهش تا زبون باز کرد بهم گفت بابااا
محلش نمی دادم تا اینکه تب کرد و دکتر گفت دوای دردش اینه که ببرینش پیش باباش ...همه ناراحت بودند که خواهرم گفت دوای دردش فریدون .بچه رو پیش من اوردند حالش بهتر شد فکر میکرد من باباشم .خان جونم گفت: بهتره زن برادرت و عقد کنی که بچه هاش اواره نش سایه ی بالاسرشون باشی .وقتی دید راضی نمیشم گفت: حق داری زن برادرت ده سال ازت بزرگتره، باهاش شرط میکنم زن دوم بگیری .وقتی این حرف و شنیدم خوشحال شدم که به عشقم می رسم .مطمعن بودم طرفش نمیرم بلاخره محرم شدیم بدون سور و سات عروسم به خونه اوردم از همون شب اتاقمون و جدا کردم بطرفش نرفتم .نصف شب بیخواب شده بودم توی حیاط قدم میزدم که با صدای جیغش خودم و به اتاقش رساندم. با دیدنش توی اون لباس شب حریر به سمت خودم کشیدمش و ...
این رمان به پیشنهاد خودمه براساس زندگی واقعیِ انقدرقشنگ نوشته شده انگار داری فیلم میبینی.اسمش قصه ی عشق اینجا بخون👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3197830382C40b5d59018
هدایت شده از اعترافات زنونه (محرمونه)
بعد از فوت شوهرم مجبور شدم زن برادرشوهرم بشم که ۱۰ سال از خودم کوچکتر بود. مردی که از روز اول اتاقمون و جدا کرد و حتی دستش بهم نخورد.فقط اسمن زن و شوهر بودیم !!!
https://eitaa.com/joinchat/3197830382C40b5d59018
یه داستان پر طرفدار که توی اینستا ترکونده و حالا نویسنده ش داره برای مخاطب های اینجا هم پارتگذاریش میکنه از دستش نده که اندازه 6تا داستان پارت پرمحتوا و چالش داره😍
اسم داستان: قصه ی عشق
🍃🍃🍃🍃🌸
یبار یه خواستگار برام اومد
من سماور رو یادم رفته بود روشن کنم، به محض رسیدن اونا یادم اومد و روشن کردم، هنوز داغ نشده بود
مادرم هم عادت دارن، تا یکی میشنیه سریع میگن چای بیار
منم آوردم😶
چای سرد بود،ولی به روم نیاوردن
خود مامانم چای برنداشت
واااای اگه مامانم میفهمیدددد،همونجا سلاخیم میکرد😢😂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با مهان، صرفهجویی در مصرف گاز میتونه برات درآمد بسازه. یعنی هم انرژی کمتری مصرف میکنی، هم پاداش نقدی میگیری! 💸
از همین امروز شروع کن؛ کنتورت رو در مهان ثبت کن و صرفهجوییت رو به درآمد تبدیل کن.
#مهان #صرفه_جویی #مصرف_هوشمند_انرژی
📱لینک نصب سامانه مهان:
http://cafebazaar.ir/app/?id=com.tosan.mahaan&ref=share
🌱 مهان؛ همراه شما برای مصرف هوشمند انرژی
@MahaanEco
#خانومها_بخوانند
#عشوه_بریزیم_اینجوری
💞جوری نباشین که
وقتی شادین😄
وقتی ناراحتین 😔
وقتی متعجبین😳
وقتی دلخورین😢
وقتی سوال دارین 🤔
وقتی ....
قیافه تون یک شکل باشه !
همه خانمها قیافه عصبانی و ناراحت رو خوب بلدن
ولی بقیه قیافه ها رو نه 😋
🍃پس تمرین کنید به شدت جذابیتتون بالا میره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اعتراف کنم که حالا واجبه اعتراف کنم خیلی زیبایی میترسم از چنگم بیرون بری یعنی نه به خواسته خودت گرگهایی که...»
«یک قلب دارم بگذار کنار قلبت و با خودت بردار و ببر.»
با این جمله سکوت کرد و فقط نگاهم میکرد.بعد مانند کسی که هنوز هم شک و تردید دارد آهسته گفت:«یکبار دیگر قول بده.قسم هم بخور.» بلند شدم.او هم بلند شد.از ابرهای سیاه مشخص بود که هر لحظه ممکن است باران ببارد.دست راستم را دراز کردم و گفتم:«دست یا علی است.»ا«بگو یا علی!»و هر دو گفتیم:«یا علی.»سبک شدیم.آرام گرفتیم.هم من آرامش پیدا کرده بودم و هم او خیالش راحت شده بود.با هم به سمت ساختمان خانم بزرگ رفتیم.یک ساعت دیگر وقت داشتیم.فامیلهای نزدیک فرانک همه جمع شده بودند تا خداحافظی کنند.شهرزاد هم بود.چشمهایش پر از اشک شده بود.دلم برایش سوخت.او بهرام را دیوانه وار میخواست و نمیدانست که بهرام دیوانه وجود من شده بود. چمدانها را در اتومبیل گذاشتند.برو بیایی بود.بسته های خشکبار را در کارتون میچیدند.یکی میگفت نامه بنویسید و دیگری سلام و نامه برای دکتر میفرستاد.ولی من و بهرام ساکت کنار پذیرایی نشسته بودیم و در سکوت حرفهای دل یکدیگر را از چشمهایمان میشنیدیم.صدا به صدا نمیرسید.شلوغ بود.بهرام نزدیک گوشم گفت:«وقتی نامه فرستادم آدرسم را مینویسم.حتما برایم نامه بنویس.در ضمن هرچه که خواستی بنویس تا برایت بفرستم.»خندیدم:«مینویسم دوستت دارم.»گفت:«بنویس چطور لحظه ها را میکشتیم بی آن که فرصت شمردنشان را داشته باشیم.»
صدای فرانک باعث شد بهرام ادامه نده
:«حاضری بهرام؟» بهرام نگاهی پر از غم به من انداخت و گفت:«خیلی وقت است که حاضرم.» لحظه خداحافظی لحظه خرد شدن غرور نتوانستم جلو اشکم را بگیرم.دیگر قدرت نگه داشتن غرور را در برابر بهرام نداشتم.دانه دانه اشکهایم سرازیر شد.نمیخواستم کسی ببیند.بیرون رفتم.زیر درخت بید.باران تازه شروع به باریدن کرده بود.عاشق باران بودم.چون عشقم را در وجود بهرام زیر باران پیدا کرده بودم.قطرات اشکم در میان قطرات باران گم میشدند.آسمان و ابرها میباریدند و چشمهای من هم میبارید.ای کاش زمان حرکت نمیکرد یا بهرام نمیرفت.کاش اتفاقی می افتاد.خدایا!دستهایم را بالا گرفتم به سوی آسمان.«خدایا صبرم بده تا بتوانم تحمل کنم.»بعد دوباره زدم زیر گریه.بهرام چمدان به دست از ساختمان خارج شد.هنوز هم باور نمیکردم.واقعا داشت میرفت..