🍃🍃🍃🍃🌸
یبار یه خواستگار برام اومد
من سماور رو یادم رفته بود روشن کنم، به محض رسیدن اونا یادم اومد و روشن کردم، هنوز داغ نشده بود
مادرم هم عادت دارن، تا یکی میشنیه سریع میگن چای بیار
منم آوردم😶
چای سرد بود،ولی به روم نیاوردن
خود مامانم چای برنداشت
واااای اگه مامانم میفهمیدددد،همونجا سلاخیم میکرد😢😂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با مهان، صرفهجویی در مصرف گاز میتونه برات درآمد بسازه. یعنی هم انرژی کمتری مصرف میکنی، هم پاداش نقدی میگیری! 💸
از همین امروز شروع کن؛ کنتورت رو در مهان ثبت کن و صرفهجوییت رو به درآمد تبدیل کن.
#مهان #صرفه_جویی #مصرف_هوشمند_انرژی
📱لینک نصب سامانه مهان:
http://cafebazaar.ir/app/?id=com.tosan.mahaan&ref=share
🌱 مهان؛ همراه شما برای مصرف هوشمند انرژی
@MahaanEco
#خانومها_بخوانند
#عشوه_بریزیم_اینجوری
💞جوری نباشین که
وقتی شادین😄
وقتی ناراحتین 😔
وقتی متعجبین😳
وقتی دلخورین😢
وقتی سوال دارین 🤔
وقتی ....
قیافه تون یک شکل باشه !
همه خانمها قیافه عصبانی و ناراحت رو خوب بلدن
ولی بقیه قیافه ها رو نه 😋
🍃پس تمرین کنید به شدت جذابیتتون بالا میره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اعتراف کنم که حالا واجبه اعتراف کنم خیلی زیبایی میترسم از چنگم بیرون بری یعنی نه به خواسته خودت گرگهایی که...»
«یک قلب دارم بگذار کنار قلبت و با خودت بردار و ببر.»
با این جمله سکوت کرد و فقط نگاهم میکرد.بعد مانند کسی که هنوز هم شک و تردید دارد آهسته گفت:«یکبار دیگر قول بده.قسم هم بخور.» بلند شدم.او هم بلند شد.از ابرهای سیاه مشخص بود که هر لحظه ممکن است باران ببارد.دست راستم را دراز کردم و گفتم:«دست یا علی است.»ا«بگو یا علی!»و هر دو گفتیم:«یا علی.»سبک شدیم.آرام گرفتیم.هم من آرامش پیدا کرده بودم و هم او خیالش راحت شده بود.با هم به سمت ساختمان خانم بزرگ رفتیم.یک ساعت دیگر وقت داشتیم.فامیلهای نزدیک فرانک همه جمع شده بودند تا خداحافظی کنند.شهرزاد هم بود.چشمهایش پر از اشک شده بود.دلم برایش سوخت.او بهرام را دیوانه وار میخواست و نمیدانست که بهرام دیوانه وجود من شده بود. چمدانها را در اتومبیل گذاشتند.برو بیایی بود.بسته های خشکبار را در کارتون میچیدند.یکی میگفت نامه بنویسید و دیگری سلام و نامه برای دکتر میفرستاد.ولی من و بهرام ساکت کنار پذیرایی نشسته بودیم و در سکوت حرفهای دل یکدیگر را از چشمهایمان میشنیدیم.صدا به صدا نمیرسید.شلوغ بود.بهرام نزدیک گوشم گفت:«وقتی نامه فرستادم آدرسم را مینویسم.حتما برایم نامه بنویس.در ضمن هرچه که خواستی بنویس تا برایت بفرستم.»خندیدم:«مینویسم دوستت دارم.»گفت:«بنویس چطور لحظه ها را میکشتیم بی آن که فرصت شمردنشان را داشته باشیم.»
صدای فرانک باعث شد بهرام ادامه نده
:«حاضری بهرام؟» بهرام نگاهی پر از غم به من انداخت و گفت:«خیلی وقت است که حاضرم.» لحظه خداحافظی لحظه خرد شدن غرور نتوانستم جلو اشکم را بگیرم.دیگر قدرت نگه داشتن غرور را در برابر بهرام نداشتم.دانه دانه اشکهایم سرازیر شد.نمیخواستم کسی ببیند.بیرون رفتم.زیر درخت بید.باران تازه شروع به باریدن کرده بود.عاشق باران بودم.چون عشقم را در وجود بهرام زیر باران پیدا کرده بودم.قطرات اشکم در میان قطرات باران گم میشدند.آسمان و ابرها میباریدند و چشمهای من هم میبارید.ای کاش زمان حرکت نمیکرد یا بهرام نمیرفت.کاش اتفاقی می افتاد.خدایا!دستهایم را بالا گرفتم به سوی آسمان.«خدایا صبرم بده تا بتوانم تحمل کنم.»بعد دوباره زدم زیر گریه.بهرام چمدان به دست از ساختمان خارج شد.هنوز هم باور نمیکردم.واقعا داشت میرفت..
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«منتظر میمونم تا ۱۸ سالت بشه، بعد طلاقت میدم!💔
خودت خوب میدونی که من عاشق رویام و به اجبار بیبی باهات ازدواج کردم؛ پس بیخودی تلاش نکن!»
من #نیلام از همون بچگی که خانوادم رو از دست دادم، فرداد پسر داییم، منو بزرگ کرد. همیشه هوامو داشت و منم عاشقش شدم؛ فکر میکردم اونم دوستم داره! اما نمیدونستم که محبتهاش فقط از روی دلسوزیه و قلبش برای رویا دختر خالم میتپه....🥺
فردای عروسیمون منو برد خونهی خاله و خودش ناپدید شد. چند هفته بعد که برگشت، گفت میخواد طلاقم بده و بره خواستگاری رویا!
اما فرداد خبر نداشت این ازدواج به این سادگیها هم تموم نمیشه؛ چون من حقیقتی رو ازش پنهون کرده بودم که میتونست تمام نقشههاش رو نقش بر آب کنه.....🤫
من مخفیانه......😱😱😱
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر ضربه بزنید 👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/402130601Cd852fdb3be
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با گیجی ایستادم و پشت سرم رو نگاه کردم . نمی دونم زبیده جرا دنبال من راه افتاده بود ! شاید هم سسکنه اون رو دنبال من فرستاده بود تا سر از کارم در بیاره ! با کنجکاوی نگاهی به انتهای کوچه انداختم با این که خیلی از عمارت دور نشده بودم اما دیدی هم به در عمارت نداشتم تا ببینم سکینه اون جا هست یا نه . با نزدیک تر شدن زبیده ، بی حوصله گفتم : چی شده زبیده . چرا راه به راه سر راه من سبز می شی ؟!
زبیده با نگرانی نگاهی به پشت سرش انداخت و نفس نفس زنان گفت : بده من ظرف هات رو می برم چشمه و برات می شورم !
نمی دونم زبیده من رو دست انداخته بود یا سرش به جایی خورده بود ! هر چی که بود زیادی مهربون شده بود و چیزی که می دیدم با زبیده ای که می شناختم زمین تا آسمون فرق داشت ! ناباورانه نگاهم رو توی صورتش چرخوندم و با کنجکاوی گفتم : چی شده زبیده . مهربون شدی یا برام نقشه ی جدید کشیدی !
بلاهایی که سرم آوردی رو باور کنم یا دلسوزی کردن هات رو ! کدوم کارت رو باور کنم ! مهیا کردن منقل رو یا بردن ظرف ها به چشمه رو !
زبیده بی حوصله نگاهم کرد و با لحن دستپاچه ای گفت : چه فرقی داره ! مهم اینه که الان دارم به نفع تو حرف می زنم .
تو مردم این روستا رو نمی شناسی ! همچین که چشمشون بهت بیافته و بو ببرن همون عروسِ نحس حاج مرادی ، بیچاره ت می کنن ! ناف اهل این آبادی رو با خرافات بریدن . محاله راحتت بگذارن ! به خودت رحم نمی کنی ، به بچه ی توی شکمت رحم کن !
زود باش تا خانوم بو نبرده من توی عمارت نیستم ، ظرف ها رو بده تا ببرم برات بشورم . بعد هم بی مقدمه تشت ظرف ها رو از دستم کشید و گفت : برو یه جایی پنهون شو تا من بیام و با قدم های بلندی از من دور شد !
با رفتن زبیده کمی اطرافم رو نگاه کردم و زیر سایه ی درختی که اون نزدیکی ها بود منتظر نشستم .
نمی دونم زبیده واقعا از کارهاش پشیمون شده بود و برای جبران کارهاش بهم کمک می کرد یا نقشه ی تازه ای برتم داشت و کاسه ای زیر نیم کاسه ش بود ! اما هر چی که بود از این که من رو از رفتن به چشمه معاف کرده بود خوشحال بودم و همین کار باعث شد تا حدودی به زبیده اعتماد کنم و پشیمونیش رو باور کنم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
هدایت شده از گسترده امید
سلام من زهرام 🧕🏻
دختر اراکی که با کلی حاشیه عروس سبزواری ها شدم 🥺
و ساعت ها از خانوادم دور شدم 🚙🛣
تنها مونسم توی این روزا فقط دخترمه چون همسرم.... 😔
https://eitaa.com/joinchat/4255908706C1a5f6634a5
با خوندن داستان شکست های زندگیش اشک جاری میشه 😭
هدایت شده از تبلیغات دنیای بانوان
ماجرای زندگی عاشقانه و پر ماجرای دوستم 🥺
وقتی همسرش تصادف کرد شرایط زندگیشون تغییر کرد و عقدشون بهم خورد 😭👇💔
https://eitaa.com/joinchat/4255908706C1a5f6634a5