eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
771 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
حرفم که تموم شد جرات به خرج دادم و با احتیاط سرم رو بالا گرفتم، خان انگار روح به تن نداشت، هول زده لیوان آبی به دستش دادم، دستم رو پس زد و با صدای خفه ای گفت +چی گفتی؟ از کجا... از کجا مطمئنی؟ +ستاره خودش گفت، منم ماجرا رو به بلقیس خانم گفتم و بعدش قابله خبر کردیم، دختر بیچاره به شدت مریض شده بود، قابله که جواب درستی نداد بردیمش دکتر و دکتر گفت واقعا این اتفاق افتاده... مادرجون میخواست خودش ماجرا رو حل کنه تا شما چیزی نفهمید... اما... حرفم تموم نشده بود که خان با خشم از جا بلند شد، تنه ای به من زد و با قدم های بلند از اتاق بیرون زد. با عجله پشت سرش بیرون رفتم، خان فریادی سر حیدر زد و ازش خواست اسبش رو بیاره و بی توجه به التماس های من برای صبر کردن سوار اسبش شد و با عجله از عمارت بیرون زد، با گریه چند قدمی دنبالش دویدم، نباید میذاشتم تنها بره، معلوم نبود چه بلایی سر اون ها یا خودش میاره، تازه خان سن و سالی ازش گذشته بود و اونا دو تا جوون سرحال بودن... با نگرانی رو به حیدر گفتم +برو دنبالش حیدر آقا، سریع برو دنبالش... تنهاش نذار منم میرم به جعفر و صادق و عباس میگم بیان دنبالتون...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
از فردای اون روز هر بار که می خواستم برم چشمه ، زبیده می اومد و ظرف و ظروف یا رخت و لباس هام رو ازم می گرفت و به چشمه می برد ، من هم زیر همون درخت منتظر می موندم تا زبیده برگرده ! یک روز که طبق معمول زبیده رفته بود سر چشمه ، به سرم زد تا برگشتن زبیده گشتی اون اطراف بزنم تا حال و هوام عوض شه.. تازگی ها حاج مراد بیشتر بهادر رو به شهر می برد تا کمک دستش باشه و چون تو عمارت کسی با من حرف نمی زد تنهایی خیلی آزارم می داد ، مخصوصا این که مدت ها بود خانواده م رو ندیده بودم و دلتنگی حسابی غمگینم کرده بود . هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که سایه ی کسی رو کنارم احساس‌ کردم ! اولش فکر کردم. اتفاقی افتاده و زبیده برگشته اما وقتی سرم رو چرخوندم و با چشم های سرخ ایوب مواجه شدم بند دلم پاره شد و ترسیده چند قدمی عقب تر رفتم . مدت ها بود خبری از ایوب نبود و اصلا فکرش رو نمی کردم تو اون لحظه سر و کله ش پیدا شه ! درست از روزی که ایوب با آقا جانم شراکت کرده بود دست از سر من برداشته بود و دیگه به روستا نيومده بود . ترسیده نگاهی به راه چشمه انداختم و بریده بریده گفتم : تو این جا چی کار می کنی.! چرا اومدی این جا.. ایوب گفت : چیه ! ترسیدی ! به سختی خودم رو عقب کشیدم تا دست ایوب بهم نخوره و همون طور که سعی می کردم خودم رو جمع و جور کنم ، مِن مِن کنان گفتم : نه ! چرا باید بترسم ؟ زود باش از این جا برو ، الان زبیده از راه می رسه ! ایوب دستش رو زیر بینیش کشید و با حالت متفکرانه ای گفت : خیلی وقته نیومدی شهر ! چند روز پیش گفتم خودم بیام و یه سراغی ازت بگیرم ! حالا می بینم که نبود من خیلی بهت ساخته ! حسابی داره این جا بهت خوش می گذره ! البته چند روزی هست این دور و برهام ! باید مطمئن می شدم یکی و. ساعتی که این جایی کسی سراغت نمیاد ! از این که ایوب بلایی سرم بیاره حسابی ترسیده بودم و گریه م گرفته بود . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 چند وقتی هست ما عروسی مونو گرفتیم‌و خونه خودمونیم من خیلی بی انگیزه شدم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام وقت بخیر چند وقتی هست ما عروسی مونو گرفتیم‌و خونه خودمونیم من خیلی بی انگیزه شدم خیلی هم بیرون نمیرم یعنی منطقه ای که زندگی میکنیم پایین شهره و همسرمم زیاد مایل نیست برم بیرون چه کنم خسته شدم لطفا پیشنهاد بدین به من از بی انگیزه ای و کسلی حتی از کارای خونه هم بدم اومده... پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 خانما من میخوام هم از بدنم و چهرم چاق بشم و هرکاری میکنم اصلا چاق نمیشم حتی هروز پنج وعده غذا 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خانما خوبین امیدوارم حال دلتون خوب باشع خانما دخترم و ۱۹ سالمه خانما من میخوام هم از بدنم و چهرم چاق بشم و هرکاری میکنم اصلا چاق نمیشم حتی هروز پنج وعده غذا میخورم (صبح ، ناهار،عصر ،شام)ولی باز فایده ای نداره و اگر یه ذره هم چاق بشم فقط از بدن چاق میشم صورتم بازم لاغره حتی قرص چاق کننده هم استفاده کردم ولی چاق نمیشم تروخدا راهنمایی کنید چیکار کنم که چاق بشم منم باشم دختر (دی ماهی) پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه خاطره تلخ دارم از روزی که با ذوق رفتم خونه داداشم، ولی با یه دل شکسته برگشتم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه خاطره تلخ دارم از روزی که با ذوق رفتم خونه داداشم، ولی با یه دل شکسته برگشتم. اون روز دلم برای داداشم تنگ شده بود. از قبل هم بهش گفته بودم میام خونشون که یه ناهاری کنار هم بخوریم و کمی گپ بزنیم. با خودم فکر می‌کردم بالاخره خونه برادرمه و می‌تونم راحت باشم، ولی از همون اول زن‌داداشم یه جوری رفتار می‌کرد که انگار از اومدنم خوشحال نیست. وقتی رسیدم، حتی درست و حسابی جواب سلامم رو نداد. نشستم توی پذیرایی، ولی اون مدام با گوشی‌اش مشغول بود و هر بار هم که چیزی می‌پرسیدم، با بی‌حوصلگی جواب می‌داد. موقع ناهار هم وقتی خواستم به داداشم از یه موضوعی بگم، وسط حرفم پرید و گفت: «حالا که اومدی، بذار ما هم به زندگی خودمون برسیم!» باور کنین همون لحظه دلم شکست. من که غریبه نبودم، خواهر شوهرش بودم و برای دیدن برادرم رفته بودم. انتظار پذیرایی آنچنانی هم نداشتم؛ فقط دلم می‌خواست با احترام باهام رفتار بشه. داداشم هم تمام مدت سکوت کرده بود. همین سکوتش بیشتر از حرف‌های زن‌داداشم ناراحتم کرد. دلم می‌خواست حداقل یه چیزی بگه تا احساس نکنم توی اون خونه هیچ جایگاهی ندارم. بعد از یه مدت بهونه آوردم که کاری دارم و باید برگردم. وقتی از خونه‌شون اومدم بیرون، توی راه اشکم سرازیر شد. نه به خاطر اینکه بهم غذا نداده بودن یا پذیرایی نکرده بودن؛ به خاطر اینکه خونه برادرم احساس غریبی کرده بودم. از اون روز به بعد دیگه مثل قبل بی‌خبر به خونشون نمی‌رم. هنوز داداشم رو دوست دارم و نمی‌خوام رابطه‌مون خراب بشه، ولی فهمیدم برای حفظ آرامش خودم هم باید یه حد و مرزی داشته باشم. آدم از غریبه انتظار محبت نداره، ولی وقتی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیش بی‌مهری می‌بینه، دردش خیلی بیشتره. 💔 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه چیزی هست که مدت‌هاست دلم رو به درد آورده و اونم رفتار مادربزرگ بچه‌هام با نوه‌های دختری 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه چیزی هست که مدت‌هاست دلم رو به درد آورده و اونم رفتار مادربزرگ بچه‌هام با نوه‌های دختریشه. مادرشوهرم چند تا نوه داره، ولی همیشه حس کردم محبتش به بچه‌های پسراش خیلی بیشتر از بچه‌های دخترشه. اوایل سعی می‌کردم به روی خودم نیارم و با خودم بگم شاید من زیادی حساسم، ولی هرچی گذشت، این تفاوت رفتار بیشتر به چشمم اومد. مثلاً وقتی نوه‌های پسریش می‌رفتن خونش، از قبل براشون خوراکی و اسباب‌بازی می‌خرید، کلی ذوق می‌کرد و مدام قربون‌صدقه‌شون می‌رفت. اما وقتی دخترم با ذوق می‌رفت دیدنش، گاهی حتی سرش رو از گوشی بلند نمی‌کرد که درست و حسابی باهاش حرف بزنه. یه بار همه نوه‌ها دور هم جمع شده بودن. برای نوه‌های پسریش هدیه گرفته بود، ولی وقتی دخترم پرسید «پس کادوی من چی؟» با خنده گفت: «تو که دخترِ دختری، برو از مامانت بخواه برات بخره.» شاید برای بزرگ‌ترها این حرف یه شوخی ساده باشه، ولی من دیدم چطور لبخند از روی صورت بچه‌م محو شد. اون شب توی ماشین ساکت بود و وقتی رسیدیم خونه، آروم ازم پرسید: «مامان، مامان‌بزرگ منو کمتر دوست داره؟» با شنیدن این حرف، دلم آتیش گرفت. بچه من چه گناهی کرده بود که باید تفاوت محبت بزرگ‌ترها رو احساس کنه؟ من هیچ‌وقت از مادرشوهرم انتظار ندارم برای بچه‌های من بیشتر از بقیه خرج کنه یا هدیه گرون‌تری بخره؛ فقط دلم می‌خواد همون‌قدر که به بقیه نوه‌هاش توجه می‌کنه، به بچه‌های دخترش هم محبت کنه. بچه‌ها شاید خیلی چیزها رو فراموش کنن، ولی حس دوست داشته شدن یا نشدن رو خوب می‌فهمن. کاش بزرگ‌ترها حواسشون باشه که با یه رفتار ساده، چه زخمی ممکنه توی دل یه بچه کوچیک بذارن. من می‌تونم از بی‌محبتی ناراحت بشم و ازش بگذرم، ولی وقتی می‌بینم بچه‌م خودش رو با بقیه مقایسه می‌کنه و فکر می‌کنه دوست‌داشتنی نیست، واقعاً نمی‌دونم چطور باید آرومش کنم. 💔 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7