eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
761 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
حیدر با تعجب گفت +چی شده خانم؟ فرج خان کجا رفتن؟ با تردید گفتم +حتما رفته سمت ایل +ایل! این موقع سال؟ اهل ایل که قبل نوروز رفتن از اینجا... +خب... پس اون دو جوونی که از عشایر بودن و میگفتن از اقوام مادری بدری هستن کجان؟ خان رفته سروقت اونا! +سروقت اونا برای چی؟ کلافه پا به زمین کوبیدم و گفتم +برو دنبالش آقا حیدر... به خدا شرش دامنمون رو میگیره...برو پیداش کن نذار کاری کنه که پشیمونیش برامون بمونه حیدر گیج و منگ گفت +خانم من سن و سالی ازم گذشته، نمیتونم سوار اسب بشم و به گرد پای خان برسم، الان عباس رو صدا میزنم بره باشه ای گفتم و با نگرانی تا دم در رفتم، چند دقیقه ای طول کشید تا سروکله ی عباس پیدا شد، همونطور که داشت اسب رو آماده میکرد بهش گفتم خان ممکنه کجا رفته باشه و ازش خواهش کردم بره و خان رو پیدا کنه. حس بدی داشتم، دلشوره ی بدی داشتم و حس میکردم قراره اتفاق بدی بیفته عباس سوار اسبش شد و به سرعت از عمارت بیرون رفت، منم با عجله به دنبال صادق و جعفر رفتم و ماجرا رو برای اون ها گفتم و راهیشون کردم دنبال خان. دلم عین سیروسرکه میجوشید، عطیه میگفت نباید ماجرا رو به خان میگفتم و من خسته از روزهای سختی که تمومی نداشت دعا دعا میکردم اتفاق بدی نیفته...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
پوران با درموندگی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و مِن مِن کنان گفت : نمی شه . یعنی الان نمی تونه بیاد . وقتی تو رو آورد خونه‌ و بهادر خان اومد و خبردار شد چه بلایی سرت اومده اول اون زبیده ی مارمولک رو فلک کرد تا بلکه مُقُر بیاد و بگه چه بلایی سرت آورده . ولی زنیکه ی پوست کلفت از پاهاش خ...و...ن بیرون زد ، ولی لب باز نکرد بگه چه بلایی سرت آورده که به این روز افتادی ! الان هم بهادر خان انداختشش تو انباری و گفته تا زبون باز نکنه وضعیتش همینه ، خودش هم رفته شهر تا برات طبیب بیاره . این اولین بار بود که دلم برای زبیده می سوخت ! به نظرم حقش نبود بهادر این طور مجازاتش کنه . اما اول باید مطمئن می شدم ایوب رو دیده یا نه . بعد زبون باز می کردم و می گفتم چه بلایی سرم اومده و از این وضعیت نجاتش می دادم برای همین بی حوصله نگاهی به پوران انداختم و بریده بریده گفتم : برو بیارش . حتما باید باهاش حرف بزنم . پوران لا الله الا اللهی گفت و با کلافگی از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت . حدود یک ربعی طول کشید تا در باز شد و زبیده تکیه زده به بدن لاغر و نحیف پوران خانوم لنگان لنگان وارد اتاق شد . پاهاش رو کج روی زمین می گذاشت تا خیلی به زخم هاش فشار نیاد و دور چشم هاش به کبودی می زد ! بی رمق جلوی در ورودی نشست و ناله کنان گفت : با من کاری داشتی ! نگاهی به پوران انداختم و برای این که ردش کنم بره گفتم : برو یه لیوان شربت درست کن برای این بنده خدا . لب و دهنش خشک شده ! خدا رو خوش نمیاد ! پوران که متوجه شده بود دارم می فرستمشش دنبال نخود سیاه نگاه مشکوکش رو بین من و زبیده چرخوند و با غیظ چشم محکمی گفت و از اتاق بیرون رفت . با رفتن پوران نگاهم رو به چشم های بی رمق زبیده دوختم و پرسیدم : تو هم دیدیش !؟ زبیده با گیجی نگاهم کرد و گفت : چی رو خانوم جان ! با بی حوصلگی گفتم : خب معلومه ایوب رو ! همون کسی که این بلا ها رو سرمن آورده ! همون کسی که انباری و پستو و اتاق کلفت ها رو آ.. تیش زد ! همونی که خرمن مردم بیچاره رو سوزوند و گاو و گوسفند هاشون رو کشت ! همون کسی که باعث شد بهادر فلکت کنه . زبیده ابروهاش رو بالا داد و هول زده خودش رو جلو کشید اما خیلی زود پشیمون شد و همون طور که بی رمق به دیوار تکیه می زد گفت : من کسی رو ندیدم ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 از وقتی برادرشوهرم فوت کرده، دیگه آرامش ندارم. خدا رحمتش کنه 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 از وقتی برادرشوهرم فوت کرده، دیگه آرامش ندارم. خدا رحمتش کنه، جوون بود و مرگش همه‌مون رو به هم ریخت، مخصوصاً زن بیچاره‌ش که هنوز جوونه و بچه‌ای هم ندارن. منم از اول دلم براش می‌سوخت و هر کاری از دستم برمی‌اومد براش انجام می‌دادم، ولی یه مدته رفتار شوهرم باعث شده یه فکرهایی بیاد توی سرم که خودمم از فکر کردن بهشون عذاب وجدان می‌گیرم. شوهرم از وقتی برادرش فوت شده، بیش از حد دوروبر زن‌برادرشه. هر کاری داشته باشه، خودش رو می‌رسونه. اگه زنگ بزنه، سریع جواب می‌ده. اگه کاری توی خونه‌ش داشته باشه، می‌ره انجام می‌ده. گاهی حتی کارهایی که می‌تونه به بقیه بسپره، خودش قبول می‌کنه. اولش با خودم می‌گفتم خب برادرشه، دلش می‌سوزه، می‌خواد تنها نمونه و احساس بی‌پناهی نکنه؛ ولی کم‌کم این رفت‌وآمدها و توجه زیادش داره منو نگران می‌کنه. بدتر از همه اینکه وقتی ازش می‌پرسم چرا این‌قدر درگیر کارهای اونی، ناراحت می‌شه و می‌گه زن بیچاره شوهرش رو از دست داده، تو چطور دلت میاد بهش شک کنی؟ منم می‌مونم چی بگم. واقعاً دلم برای زن‌برادرش می‌سوزه، می‌دونم چه مصیبتی دیده، ولی منم همسرشم و نمی‌تونم نسبت به رفتارهای شوهرم بی‌تفاوت باشم. هر سه‌تامون جوونیم؛ هم شوهر من، هم زن‌برادرش و هم من. بچه‌ای هم در میون نیست که بگم مسئولیت بچه‌ها باعث این همه رفت‌وآمد شده. بعضی وقتا می‌ترسم این دلسوزی کم‌کم از حد خودش خارج بشه و شوهرم به زن‌برادرش احساسی پیدا کنه که نباید داشته باشه. بعد از فکر کردن به این موضوع، از خودم بدم میاد که چرا درباره یه زن داغ‌دیده این‌طور فکر می‌کنم. از طرفی نمی‌خوام با حرفم باعث بشم شوهرم فکر کنه آدم سنگدلی هستم که حتی نمی‌خواد به خانواده خودش کمک کنه. از طرف دیگه، نمی‌خوام سکوت کنم و بعداً بفهمم نگرانی‌هام بی‌دلیل نبوده. واقعاً بین دلسوزی برای زن‌برادرش و ترس از دست دادن آرامش زندگی خودم موندم. نمی‌دونم چطور با شوهرم حرف بزنم که نه به اون زن بی‌احترامی بشه، نه نگرانی‌های من نادیده گرفته بشه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 امروز یه چیزی دیدم که از صبح تا حالا فکرم رو درگیر کرده. توی کوچه داشتم رد می‌شدم که چشمم افتاد به پسر خودم که یه گوشه وایساده بود و... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امروز یه چیزی دیدم که از صبح تا حالا فکرم رو درگیر کرده. توی کوچه داشتم رد می‌شدم که چشمم افتاد به پسر خودم که یه گوشه وایساده بود و سیگار می‌کشید. اولش باورم نشد، چند ثانیه همون‌جا خشکم زد. با خودم گفتم شاید اشتباه دیدم، شاید سیگار دستشه ولی مال خودش نیست، اما وقتی دوباره نگاه کردم، دیدم نه، پسر خودمه و داره سیگار می‌کشه. نمی‌دونین چه حالی شدم. دلم می‌خواست همون لحظه برم جلو و سیگار رو از دستش بگیرم، دعواش کنم و بپرسم این چه کاریه که می‌کنی؟ ولی از یه طرف ترسیدم اگه جلوی بقیه چیزی بگم، خجالت بکشه و از روی لجبازی بیشتر این کار رو ادامه بده. برای همین خودم رو زدم به ندیدن و اومدم خونه. از وقتی اومدم، هزار تا فکر توی سرمه. یعنی چند وقته این کار رو می‌کنه؟ دوستاش هم سیگار می‌کشن؟ نکنه مدت‌هاست از من پنهون کرده و من خبر ندارم؟ همیشه فکر می‌کردم حواسم به پسرم هست و اگه یه روزی بخواد سمت همچین چیزهایی بره، زود متوجه می‌شم، ولی امروز فهمیدم شاید اون‌قدرها هم که فکر می‌کردم از دنیای پسرم خبر ندارم. از همه بدتر اینه که نمی‌دونم چطور باهاش حرف بزنم. اگه تند برخورد کنم، ممکنه دیگه هیچ‌چیزی بهم نگه؛ اگه هم سکوت کنم، می‌ترسم فکر کنه براش مهم نیست و کارش رو ادامه بده. من پدرشم، نه دلم می‌خواد با دعوا ازم فاصله بگیره، نه می‌خوام نسبت به سلامتی و آینده‌ش بی‌تفاوت باشم. از صبح چند بار خواستم صداش کنم و باهاش حرف بزنم، ولی هر بار منصرف شدم. دلم می‌خواد بفهمم چی باعث شده بره سمت سیگار، بدون اینکه احساس کنه دشمنشم یا می‌خوام تحقیرش کنم. فقط نمی‌دونم از کجا شروع کنم که هم حرفم رو بفهمه، هم رابطه‌مون خراب نشه. امروز بیشتر از همیشه فهمیدم پدر بودن فقط نون آوردن و خرجی دادن نیست؛ بعضی وقت‌ها باید بلد باشی چطور با بچه‌ات حرف بزنی، وقتی خودت هم از چیزی که دیدی، ترسیدی و ناراحتی. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 خطاب به مادری که پسرش نه درس خونده ونه کار میره . 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان خطاب به مادری که پسرش نه درس خونده ونه کار میره . مادر عزیز شما تا دیر نشده پسرتونا پیش روان شناس یا روان پزشک ببرید و حالا نگید پسر من مگه چشه ببرم .این جور بچه ها جزء بچه های پیش فعالن و خیلیا میگن بزرگ شدن خوب میشن خیلیا بادارو خوب میشن ومیچسبند به زندگی . تو آشناهای ما یه بنده خدایی اینجور بود .من راهنمایی کردم مادر ایشون گفت مگه میشه دارو بخورن عادت میکنن .البته اینم بگم این آقا پسر پدرشون به این رویه زندگی کرده بود ومیشه گفت یه جورایی پدرش الگوش بود .پیش روان پزشک که رفته بودن دارو داده بود .متاسفانه دارو ها را استفاده نکرد والان هنوز نه کار درست وحسابی نه خانواده تشکیل نداده . حتما پسرتونا پیش مشاوره وروانشناس ببرید اگه لازم باشه دارو میدن وراهنماییتون میکنن . امیدوارم که یه روز نتیجه گرفته باشید وحال دلتون خوب بشه وباز پیام بدید که مساله پسرتون حل شده .ان شاءالله☺️☺️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 زمستون سال ۱۳۷۴ بود. ... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 زمستون سال ۱۳۷۴ بود. تازه نامزد کرده بودیم و رسم خانواده‌هامون این بود که تا قبل از عروسی، دیدارها کوتاه و بیشتر با حضور بزرگ‌ترها باشه. من و مجید هم فقط هفته‌ای یکی دو بار همدیگه رو می‌دیدیم و تمام هفته رو با همون چند دقیقه سر می‌کردیم. مجید یه ضبط دوکاستی قدیمی داشت که خیلی بهش علاقه‌مند بود. یه روز که اومده بودن خونه‌مون، موقع رفتن یه نوار کاست بهم داد و گفت: «این رو گوش کن، ولی به مامانت نگو از من گرفتی، فکر می‌کنه باز آهنگ گوش می‌دی و درس نمی‌خونی!» 😂 شب که همه خوابیدن، نوار رو گذاشتم توی ضبط و دکمه‌ی پخش رو زدم. اولش یه آهنگ قدیمی پخش شد، بعد صدای خودش اومد که با خجالت می‌گفت: «نمی‌دونم وقتی اینو گوش می‌دی چه ساعتیه، ولی من الان نشستم کنار پنجره و دارم به کوچه نگاه می‌کنم. امروز که اومده بودم خونتون، دلم می‌خواست بیشتر باهات حرف بزنم، اما همه نشسته بودن و من حتی نتونستم درست نگات کنم. گفتم لااقل اینجوری یه کم حرف بزنم و تو هم صدای منو بشنوی.» باورم نمی‌شد اون پسر کم‌حرفی که جلوی خانواده حتی دو جمله پشت سر هم نمی‌گفت، این‌همه حرف توی دلش داشته باشه. از اون شب به بعد، هر وقت دلتنگش می‌شدم، نوار رو گوش می‌کردم. حتی یه بار خواهر کوچیکم اتفاقی صداش رو شنید و تا چند روز مسخره‌م می‌کرد که خانم برای خودش رادیو عاشقانه داره! بعد از ازدواجمون، اون نوار رو با خودم آوردم خونه‌ی خودمون. سال‌ها گذشت، ضبط خراب شد و نوارها هم کم‌کم گوشه‌ی کمد موندن. یه روز که داشتیم وسایل قدیمی رو مرتب می‌کردیم، مجید نوار رو پیدا کرد. نشستیم و با یه دستگاه قدیمی دوباره گوشش دادیم. صدای جوون و خجالتی خودش که از بلندگو پخش شد، از خنده سرخ شد و گفت: «خدایا، من این‌قدر حرف می‌زدم؟!» گفتم: «نه آقا، شما هنوزم همین‌قدر کم‌حرفی، فقط اون موقع‌ها نوار به کمکت اومده بود!» هر دومون خندیدیم، اما من ته دلم یه حس عجیبی داشتم؛ انگار چند دقیقه برگشته بودم به همون دختر جوونی که شب‌ها یواشکی نوار گوش می‌داد و با صدای نامزدش لبخند می‌زد. اون نوار دیگه کیفیت روز اولش رو نداره، صداش خش‌خش می‌کنه و بعضی جمله‌هاش به‌سختی شنیده می‌شه، ولی برای من یه تکه از روزهاییه که عشق هنوز با انتظار، خجالت و چند کلمه‌ی ساده زنده می‌موند. ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 داستان عاشق شدن من از یه دیگ سمنو شروع شد، اونم سمنوی نذری حضرت زهرا (س)... ❤️🥹 🍃