eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.1هزار عکس
758 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 از وقتی برادرشوهرم فوت کرده، دیگه آرامش ندارم. خدا رحمتش کنه، جوون بود و مرگش همه‌مون رو به هم ریخت، مخصوصاً زن بیچاره‌ش که هنوز جوونه و بچه‌ای هم ندارن. منم از اول دلم براش می‌سوخت و هر کاری از دستم برمی‌اومد براش انجام می‌دادم، ولی یه مدته رفتار شوهرم باعث شده یه فکرهایی بیاد توی سرم که خودمم از فکر کردن بهشون عذاب وجدان می‌گیرم. شوهرم از وقتی برادرش فوت شده، بیش از حد دوروبر زن‌برادرشه. هر کاری داشته باشه، خودش رو می‌رسونه. اگه زنگ بزنه، سریع جواب می‌ده. اگه کاری توی خونه‌ش داشته باشه، می‌ره انجام می‌ده. گاهی حتی کارهایی که می‌تونه به بقیه بسپره، خودش قبول می‌کنه. اولش با خودم می‌گفتم خب برادرشه، دلش می‌سوزه، می‌خواد تنها نمونه و احساس بی‌پناهی نکنه؛ ولی کم‌کم این رفت‌وآمدها و توجه زیادش داره منو نگران می‌کنه. بدتر از همه اینکه وقتی ازش می‌پرسم چرا این‌قدر درگیر کارهای اونی، ناراحت می‌شه و می‌گه زن بیچاره شوهرش رو از دست داده، تو چطور دلت میاد بهش شک کنی؟ منم می‌مونم چی بگم. واقعاً دلم برای زن‌برادرش می‌سوزه، می‌دونم چه مصیبتی دیده، ولی منم همسرشم و نمی‌تونم نسبت به رفتارهای شوهرم بی‌تفاوت باشم. هر سه‌تامون جوونیم؛ هم شوهر من، هم زن‌برادرش و هم من. بچه‌ای هم در میون نیست که بگم مسئولیت بچه‌ها باعث این همه رفت‌وآمد شده. بعضی وقتا می‌ترسم این دلسوزی کم‌کم از حد خودش خارج بشه و شوهرم به زن‌برادرش احساسی پیدا کنه که نباید داشته باشه. بعد از فکر کردن به این موضوع، از خودم بدم میاد که چرا درباره یه زن داغ‌دیده این‌طور فکر می‌کنم. از طرفی نمی‌خوام با حرفم باعث بشم شوهرم فکر کنه آدم سنگدلی هستم که حتی نمی‌خواد به خانواده خودش کمک کنه. از طرف دیگه، نمی‌خوام سکوت کنم و بعداً بفهمم نگرانی‌هام بی‌دلیل نبوده. واقعاً بین دلسوزی برای زن‌برادرش و ترس از دست دادن آرامش زندگی خودم موندم. نمی‌دونم چطور با شوهرم حرف بزنم که نه به اون زن بی‌احترامی بشه، نه نگرانی‌های من نادیده گرفته بشه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 امروز یه چیزی دیدم که از صبح تا حالا فکرم رو درگیر کرده. توی کوچه داشتم رد می‌شدم که چشمم افتاد به پسر خودم که یه گوشه وایساده بود و... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امروز یه چیزی دیدم که از صبح تا حالا فکرم رو درگیر کرده. توی کوچه داشتم رد می‌شدم که چشمم افتاد به پسر خودم که یه گوشه وایساده بود و سیگار می‌کشید. اولش باورم نشد، چند ثانیه همون‌جا خشکم زد. با خودم گفتم شاید اشتباه دیدم، شاید سیگار دستشه ولی مال خودش نیست، اما وقتی دوباره نگاه کردم، دیدم نه، پسر خودمه و داره سیگار می‌کشه. نمی‌دونین چه حالی شدم. دلم می‌خواست همون لحظه برم جلو و سیگار رو از دستش بگیرم، دعواش کنم و بپرسم این چه کاریه که می‌کنی؟ ولی از یه طرف ترسیدم اگه جلوی بقیه چیزی بگم، خجالت بکشه و از روی لجبازی بیشتر این کار رو ادامه بده. برای همین خودم رو زدم به ندیدن و اومدم خونه. از وقتی اومدم، هزار تا فکر توی سرمه. یعنی چند وقته این کار رو می‌کنه؟ دوستاش هم سیگار می‌کشن؟ نکنه مدت‌هاست از من پنهون کرده و من خبر ندارم؟ همیشه فکر می‌کردم حواسم به پسرم هست و اگه یه روزی بخواد سمت همچین چیزهایی بره، زود متوجه می‌شم، ولی امروز فهمیدم شاید اون‌قدرها هم که فکر می‌کردم از دنیای پسرم خبر ندارم. از همه بدتر اینه که نمی‌دونم چطور باهاش حرف بزنم. اگه تند برخورد کنم، ممکنه دیگه هیچ‌چیزی بهم نگه؛ اگه هم سکوت کنم، می‌ترسم فکر کنه براش مهم نیست و کارش رو ادامه بده. من پدرشم، نه دلم می‌خواد با دعوا ازم فاصله بگیره، نه می‌خوام نسبت به سلامتی و آینده‌ش بی‌تفاوت باشم. از صبح چند بار خواستم صداش کنم و باهاش حرف بزنم، ولی هر بار منصرف شدم. دلم می‌خواد بفهمم چی باعث شده بره سمت سیگار، بدون اینکه احساس کنه دشمنشم یا می‌خوام تحقیرش کنم. فقط نمی‌دونم از کجا شروع کنم که هم حرفم رو بفهمه، هم رابطه‌مون خراب نشه. امروز بیشتر از همیشه فهمیدم پدر بودن فقط نون آوردن و خرجی دادن نیست؛ بعضی وقت‌ها باید بلد باشی چطور با بچه‌ات حرف بزنی، وقتی خودت هم از چیزی که دیدی، ترسیدی و ناراحتی. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 خطاب به مادری که پسرش نه درس خونده ونه کار میره . 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان خطاب به مادری که پسرش نه درس خونده ونه کار میره . مادر عزیز شما تا دیر نشده پسرتونا پیش روان شناس یا روان پزشک ببرید و حالا نگید پسر من مگه چشه ببرم .این جور بچه ها جزء بچه های پیش فعالن و خیلیا میگن بزرگ شدن خوب میشن خیلیا بادارو خوب میشن ومیچسبند به زندگی . تو آشناهای ما یه بنده خدایی اینجور بود .من راهنمایی کردم مادر ایشون گفت مگه میشه دارو بخورن عادت میکنن .البته اینم بگم این آقا پسر پدرشون به این رویه زندگی کرده بود ومیشه گفت یه جورایی پدرش الگوش بود .پیش روان پزشک که رفته بودن دارو داده بود .متاسفانه دارو ها را استفاده نکرد والان هنوز نه کار درست وحسابی نه خانواده تشکیل نداده . حتما پسرتونا پیش مشاوره وروانشناس ببرید اگه لازم باشه دارو میدن وراهنماییتون میکنن . امیدوارم که یه روز نتیجه گرفته باشید وحال دلتون خوب بشه وباز پیام بدید که مساله پسرتون حل شده .ان شاءالله☺️☺️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 زمستون سال ۱۳۷۴ بود. ... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 زمستون سال ۱۳۷۴ بود. تازه نامزد کرده بودیم و رسم خانواده‌هامون این بود که تا قبل از عروسی، دیدارها کوتاه و بیشتر با حضور بزرگ‌ترها باشه. من و مجید هم فقط هفته‌ای یکی دو بار همدیگه رو می‌دیدیم و تمام هفته رو با همون چند دقیقه سر می‌کردیم. مجید یه ضبط دوکاستی قدیمی داشت که خیلی بهش علاقه‌مند بود. یه روز که اومده بودن خونه‌مون، موقع رفتن یه نوار کاست بهم داد و گفت: «این رو گوش کن، ولی به مامانت نگو از من گرفتی، فکر می‌کنه باز آهنگ گوش می‌دی و درس نمی‌خونی!» 😂 شب که همه خوابیدن، نوار رو گذاشتم توی ضبط و دکمه‌ی پخش رو زدم. اولش یه آهنگ قدیمی پخش شد، بعد صدای خودش اومد که با خجالت می‌گفت: «نمی‌دونم وقتی اینو گوش می‌دی چه ساعتیه، ولی من الان نشستم کنار پنجره و دارم به کوچه نگاه می‌کنم. امروز که اومده بودم خونتون، دلم می‌خواست بیشتر باهات حرف بزنم، اما همه نشسته بودن و من حتی نتونستم درست نگات کنم. گفتم لااقل اینجوری یه کم حرف بزنم و تو هم صدای منو بشنوی.» باورم نمی‌شد اون پسر کم‌حرفی که جلوی خانواده حتی دو جمله پشت سر هم نمی‌گفت، این‌همه حرف توی دلش داشته باشه. از اون شب به بعد، هر وقت دلتنگش می‌شدم، نوار رو گوش می‌کردم. حتی یه بار خواهر کوچیکم اتفاقی صداش رو شنید و تا چند روز مسخره‌م می‌کرد که خانم برای خودش رادیو عاشقانه داره! بعد از ازدواجمون، اون نوار رو با خودم آوردم خونه‌ی خودمون. سال‌ها گذشت، ضبط خراب شد و نوارها هم کم‌کم گوشه‌ی کمد موندن. یه روز که داشتیم وسایل قدیمی رو مرتب می‌کردیم، مجید نوار رو پیدا کرد. نشستیم و با یه دستگاه قدیمی دوباره گوشش دادیم. صدای جوون و خجالتی خودش که از بلندگو پخش شد، از خنده سرخ شد و گفت: «خدایا، من این‌قدر حرف می‌زدم؟!» گفتم: «نه آقا، شما هنوزم همین‌قدر کم‌حرفی، فقط اون موقع‌ها نوار به کمکت اومده بود!» هر دومون خندیدیم، اما من ته دلم یه حس عجیبی داشتم؛ انگار چند دقیقه برگشته بودم به همون دختر جوونی که شب‌ها یواشکی نوار گوش می‌داد و با صدای نامزدش لبخند می‌زد. اون نوار دیگه کیفیت روز اولش رو نداره، صداش خش‌خش می‌کنه و بعضی جمله‌هاش به‌سختی شنیده می‌شه، ولی برای من یه تکه از روزهاییه که عشق هنوز با انتظار، خجالت و چند کلمه‌ی ساده زنده می‌موند. ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 داستان عاشق شدن من از یه دیگ سمنو شروع شد، اونم سمنوی نذری حضرت زهرا (س)... ❤️🥹 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 داستان عاشق شدن من از یه دیگ سمنو شروع شد، اونم سمنوی نذری حضرت زهرا (س)... ❤️🥹 اون سال بیست‌ودوسالم بود و مامانم منو با خودش برده بود خونه یکی از آشناها که قرار بود برای ایام فاطمیه سمنو بپزن. از شب قبل چند تا از خانم‌ها جمع شده بودن و کار آماده کردن سمنو رو انجام می‌دادن. منم که تا اون موقع تجربه همچین نذری‌ای رو نداشتم، با ذوق رفته بودم کمکشون. حیاط خونه پر از رفت‌وآمد بود. یه دیگ بزرگ وسط حیاط گذاشته بودن و چند نفر دورش مشغول کار بودن. منم کنار بقیه ایستاده بودم و گاهی سمنو رو هم می‌زدم. همون‌جا بود که برای اولین بار دیدمش... پسر صاحبخونه نبود، از آشناهای دورشون بود که با پدرش اومده بود کمک کنه. آستین‌هاش رو بالا زده بود و داشت هیزم می‌آورد و به بزرگ‌ترها کمک می‌کرد. چیزی که توجهم رو جلب کرد، قیافه یا لباسش نبود؛ این بود که بدون اینکه کسی ازش بخواد، کارهایی رو انجام می‌داد که بقیه از زیرش در می‌رفتن! یه بار که می‌خواستم دیگ رو هم بزنم، دسته ملاقه از دستم سر خورد و سمنو پاشید روی دستم. هنوز چیزی نگفته بودم که سریع یه دستمال تمیز آورد و گفت مواظب باش، دیگ خیلی داغه. بعد هم رفت یه ظرف آب خنک آورد و دوباره مشغول کارش شد. همین یه برخورد ساده، بی‌دلیل توی ذهنم موند. تا صبح چند بار نگاهمون به هم افتاد، ولی هیچ‌کدوم حرف خاصی نزدیم. فقط هر بار که من برای بقیه چای می‌بردم، اونم از جاش بلند می‌شد و کمک می‌کرد. نزدیکای صبح که سمنو جا افتاده بود، همه خسته شده بودیم، ولی حال عجیبی داشتیم. صدای صلوات از گوشه حیاط می‌اومد و خانم‌ها داشتن ظرف‌ها رو برای پخش کردن نذری آماده می‌کردن. وقتی خواستیم برگردیم، مامانم داشت خداحافظی می‌کرد که اون آقا از پدرش جدا شد، اومد جلو و خیلی محترمانه گفت: «اگه اجازه بدین، چند روز دیگه با خانواده‌امون بیایم منزلتون.» من سرم پایین بود، ولی از شنیدن حرفش قلبم تند تند می‌زد! 😂❤️ چند روز بعد، مامانم بهم گفت خانواده‌شون تماس گرفتن و برای آشنایی رسمی اجازه خواستن. باورم نمی‌شد همون پسری که شب تا صبح کنار دیگ سمنو دیده بودمش، قصدش جدی بوده. خلاصه چند ماه بعد با هم ازدواج کردیم و حالا بیشتر از ده ساله که کنار هم زندگی می‌کنیم. هر سال که ایام فاطمیه می‌رسه، شوهرم با خنده می‌گه: «اگه اون شب نمی‌رفتی سمنو هم بزنی، من باید از کجا پیدات می‌کردم؟» 🤭❤️ هنوزم بعضی سال‌ها خودمون توی پخت سمنوی نذری شرکت می‌کنیم. هر وقت می‌بینم کنار دیگ ایستاده و با بقیه همکاری می‌کنه، یاد اولین دیدارمون می‌افتم. خلاصه که ما رفتیم سمنوی نذری حضرت زهرا رو هم بزنیم، ولی انگار قرار بود سرنوشت همون‌جا یه همسر هم نصیبمون کنه! 😂🖤🌹 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 چند وقته دلم می‌خواد برم برای پسرم خواستگاری، ولی 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 چند وقته دلم می‌خواد برم برای پسرم خواستگاری، ولی هر بار که بهش فکر می‌کنم، دلم می‌ریزه. پسرم سنش داره می‌ره بالا، خودش هم بدش نمیاد ازدواج کنه، اما دستش خالیه. نه خونه‌ای داره، نه پس‌انداز درست‌وحسابی، نه اون‌قدر درآمد که بتونه با خیال راحت زندگی مشترک رو شروع کنه. من مادرشم، دلم می‌خواد یه دختر خوب و نجیب بیاد توی زندگیش، ببینم پسرم سر و سامون گرفته و منم خیالم یه کم راحت شده. ولی از اون طرف می‌ترسم برم در خونه مردم و وقتی شرایط پسرم رو بگم، جواب رد بشنوم. می‌ترسم خانواده دختر از همون اول بگن پسر شما چی داره که ما دخترمون رو بهش بدیم؟ می‌ترسم پسرم بفهمه و غرورش بشکنه. بعضی وقتا با خودم می‌گم مگه همه زندگی از خونه و ماشین شروع می‌شه؟ مگه خود ما وقتی ازدواج کردیم همه‌چی داشتیم؟ خیلی‌هامون از صفر شروع کردیم و کم‌کم زندگیمون رو ساختیم. اما خب زمانه عوض شده، خرج‌ها بالا رفته و خانواده‌ها هم حق دارن نگران آینده دخترشون باشن. از یه طرف دلم می‌خواد پا پیش بذارم، شاید یه خانواده‌ای پیدا بشه که به اخلاق و شخصیت پسرم بیشتر از جیبش اهمیت بده؛ از یه طرف هم نمی‌خوام با یه جواب منفی، هم خودم ناراحت بشم هم پسرم احساس کنه به خاطر نداشتن پول، کسی حاضر نیست بهش فرصت بده. گاهی شب‌ها به آینده‌ش فکر می‌کنم و غصه می‌خورم. من که قرار نیست همیشه کنارش باشم. دلم می‌خواد قبل از اینکه پیرتر بشم، ببینم یه همدم خوب پیدا کرده و زندگی خودش رو ساخته. فقط نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم و چطور قدم بردارم که هم امیدش رو از دست نده، هم با واقعیت‌های زندگی روبه‌رو بشه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 خواهر عزیزی که خواهر پولدار ش تحقیرش میکنه معلوم هست خواهرش تازه به دوران رسیده و ندید بدیده 🍃