🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقت همگی بخیر کرم اسپرولینا واقعا عالیه من خودم استفاده کردم
برای رفع چین و چروک دور چشم واقعا خوب بود ولی بابالا رفتن قیمت نتونستم تهیه کنم
دوباره داره کمکم چین وچروک ها برمیگرده اگه دائم بزنی خیلی خوب جواب میده
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خدمت ادمین بزرگوار و هم گروهی های عزیز...خانم ها اگر کسی
تجربه ای داره سریعتر جواب پیام منرا بده چند وقته یک چیزی مثل باد داخل بدن
همسرم مثل کتف و گردن و قلب و معده سمت چپ میپیچد و درد های شدید داره هر دفعه
یک قسمت بخدا خسته شدیم از بس که دکتر رفتیم الآنم براش آنژیو نوشتن ..
.اگر کسی تجربه ای داره بهمون بگه تا قبل از اینکه زیر بار آنژیو برویم چون نوار قلب و اکو و...مشکل ندارند
فقط بخاطر درد میخوان چک کنند
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خانمیکه دخترش طلاق گرفته وشوهرشو ول نمیکنه هرروز ۹بارسوره کوثری
دعای دور شدن مزاحم بطرفش بخون هرروز نتیجه داره خودم
اینکاروکردم خیییلی خوب بودبراسلامتی وفرج آقا صلوات
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیز جان 🥰 دستور پخت گداخته برای عروس خانمای اصفهانی که خانمی خواسته بودن 😍 پودر
چهارمغز و پودر نارگیل و کنجد سفیدچند تکه نبات وسه برابر آب
میزاریم خوب بپزن تا غلیظ بشه با یک قاشق روغن کرمانشاهی دوست داشتن
چهار زیره مشهد که یه نوع ادویه مقوی هست و برای عروس خانما و
دوران عادت ماهیانه خیلی قوت داره هم اضافه کنن زعفران هم سلیقه ای🌺
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
فقط لحظه اي به خود آمدم كه از آستينهايم آب مي ريخت.
عطسه كردم. پاچه هاي شلوارم را غرق در آب گل آلود ديدم. احساس عجيبي داشتم. با رفتن بهرام فكر ميكردم هرگز روز نمي شود و خورشيد را نخواهم ديد. فكر ميكردم آخر دنيا رسيده، وقتي يادم مي افتاد كه بايد چهار سال دوريش را تحمل كنم بدنم سست و بي حس ميشد.
بله، به اين ترتيب بهرام رفت و من دوباره تنها شدم.
آن شب تا لحظه اي كه آسمان سپيده صبح را زد چشم روي هم نگذاشتم. صبح زود صداي وزوز كتري روي چراغ بيدارم كرد. چشم گشودم و متوجه شدم فقط يك ساعت خوابيدم. كتابهايم را در كلاسور گذاشتم و لباسم را پوشيدم. به اضافه يك روسري كه به خاطر بهرام سر كردم. تنها به دبيرستان ميرفتم.
دبيرستان جديدم چند خيابان اصلي از دبيرستان گذشته فاصله داشت. به همين دليل اكثر روزها فرحناز را ميديدم. ميگفت: «سرسنگين شدي. از وقتي رفتي شمال پاك تغيير كردي، چي شده روسري سر ميكني؟» ميخنديدم و تا ميتوانستم جواب سر بالا مي دادم. زمستان جاي پاييز دلگير را گرفت. زمستاني سرد و پر از غم. شب كه ميخوابيدي نميدانستي صبح سي سانت برف روي زمين نشسته.
پالتوي خاكستريم را پوشيده بودم و داشتم دستكشهايم را دست ميكردم كه صداي باباعلي را شنيدم.
سرفه زنان مي پرسيد: «كيه؟» كتابهايم را برداشتم. و چاي را سركشيدم و از اتاق خارج شدم.
باباعلي در را گشود و گفت: «سلام عليكم، بله هنوز نرفتند» و سرش را داخل آورد و رو به من گفت: «دوست شماست.»
دم در رفتم. فرحناز، و بعد هم چشمم به ماشين فريد افتاد و خود فريد كه پشت فرمان نشسته بود. فرحناز دستهايش را به يكديگر ماليد و گفت :« فريد اصرار داشت كه بيايم دنبال تو».
بعد با ناز ادامه داد: «خب دلش برايت ميسوزد، ميگويد نكند در اين برفها سر بخوري. نميداني پري چه يخبنداني شده،»
فريد بوق زد و فرحناز با عجله گفت: «منتظر چه هستي؟ چرا ايستادي به من نگاه ميكني؟» راه بيافت و بعد جلوتر از من به سوي اتومبيل رفت. سوز سردي به صورتم خورد. جلوتر رفتم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
نمی دونم چرا حرف زبیده رو باور نکردم برای همین کمی خودم رو جلوتر کشیدم و با صدای آرومی گفتم : یکم فکر کن زبیده ! ببین وقتی رسیدی اون طرف ها کسی نبود ! حتی اگر یک سایه هم دیده باشی قبوله . اصلا... اصلا وقتی رسیدی من کجا بودم ؟! چه وضعیتی داشتم ؟!
زبیده با دستپاچگی دست هاش رو بهم قلاب کرد و با نگرانی گفت : گفتم که... من کسی رو ندیدم . الان هم باید برم ! بهادر خان بیاد و ببینه من از انباری بیرون اومدم دوباره فلکم می کنه ! سن و سالی از من گذشته خانوم جان ! وقت فلک کردن و کتک خوردنم نیست که بخوام خودم رو توی درد سر بندازم ! بعد هم ناله ی بلندی زد و همون طور که دستش رو به دیوار می گرفت از جا بلند شد . وقتی دیدم زبیده داره می ره هول زده گفتم : تو هر چی دیدی رو به بهادر بگو ، من قول می دم نگذارم اتفاقی برات بیافته !
زبیده با بی حوصلگی دستش رو توی هوا تکون داد و با بغض گفت : تو رو خدا برای من درد سر درست نکن دختر ! من علی بگم گیر بهادر خان می افتم ، ولی بگم می افتم گیر خانوم بزرگ . بگذار به درد خودم بمیرم و لنگان لنگان از در اتاق بیرون رفت .
نمی دونم چرا حس می کردم زبیده داره دروغ می گه ! یا از چی می ترسه که حقیقت رو نمی گه اما هر چی با خودم کلنجار می رفتم دلیلی به ذهنم نمی رسید که زبیده به خاطرش دروغ بگه و حتی کتک هم بخوره !
بهر حال انکار کردن زبیده ، من رو هم وادار به سکوت می کرد و اگر حرفی از ایوب می زدم بعدش باید به هزار تا سؤال دیگه جواب بدم که ممکن بود کسی حرفم رو باور نکنه و به جای این که همه چیز درست شه رابطه م با بهادر بهم بخوره !
با رفتن زبیده زیر لب بد و بیراهی نثار ایوب کردم و پیراهنم رو بالا دادم تا شکمم رو بهتر ببینم . سمت راست شکمم کبودی خیلی بزرگی بود که نشون می داد ضربه ی ایوب نامرد اون قدر زیاد بوده که پوستم تا این حد کبود شده . به آرومی دستی به شکمم کشیدم و با گریه گفتم : من رو ببخش عزیزم . من می دونستم ایوب دست از سرم بر نمی داره ! نباید این طور بی احتیاطی می کردم. جونت رو به خطر می انداختم !
حدود یک ساعتی گذشته بود و توی اتاق تنها بودم که بهادر همراه با یک طبیب شهری وارد اتاق شد .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚