eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
755 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط لحظه اي به خود آمدم كه از آستينهايم آب مي ريخت. عطسه كردم. پاچه هاي شلوارم را غرق در آب گل آلود ديدم. احساس عجيبي داشتم. با رفتن بهرام فكر ميكردم هرگز روز نمي شود و خورشيد را نخواهم ديد. فكر ميكردم آخر دنيا رسيده، وقتي يادم مي افتاد كه بايد چهار سال دوريش را تحمل كنم بدنم سست و بي حس ميشد. بله، به اين ترتيب بهرام رفت و من دوباره تنها شدم. آن شب تا لحظه اي كه آسمان سپيده صبح را زد چشم روي هم نگذاشتم. صبح زود صداي وزوز كتري روي چراغ بيدارم كرد. چشم گشودم و متوجه شدم فقط يك ساعت خوابيدم. كتابهايم را در كلاسور گذاشتم و لباسم را پوشيدم. به اضافه يك روسري كه به خاطر بهرام سر كردم. تنها به دبيرستان ميرفتم. دبيرستان جديدم چند خيابان اصلي از دبيرستان گذشته فاصله داشت. به همين دليل اكثر روزها فرحناز را ميديدم. ميگفت: «سرسنگين شدي. از وقتي رفتي شمال پاك تغيير كردي، چي شده روسري سر ميكني؟» ميخنديدم و تا ميتوانستم جواب سر بالا مي دادم. زمستان جاي پاييز دلگير را گرفت. زمستاني سرد و پر از غم. شب كه ميخوابيدي نميدانستي صبح سي سانت برف روي زمين نشسته. پالتوي خاكستريم را پوشيده بودم و داشتم دستكشهايم را دست ميكردم كه صداي باباعلي را شنيدم. سرفه زنان مي پرسيد: «كيه؟» كتابهايم را برداشتم. و چاي را سركشيدم و از اتاق خارج شدم. باباعلي در را گشود و گفت: «سلام عليكم، بله هنوز نرفتند» و سرش را داخل آورد و رو به من گفت: «دوست شماست.» دم در رفتم. فرحناز، و بعد هم چشمم به ماشين فريد افتاد و خود فريد كه پشت فرمان نشسته بود. فرحناز دستهايش را به يكديگر ماليد و گفت :« فريد اصرار داشت كه بيايم دنبال تو». بعد با ناز ادامه داد: «خب دلش برايت ميسوزد، ميگويد نكند در اين برفها سر بخوري. نميداني پري چه يخبنداني شده،» فريد بوق زد و فرحناز با عجله گفت: «منتظر چه هستي؟ چرا ايستادي به من نگاه ميكني؟» راه بيافت و بعد جلوتر از من به سوي اتومبيل رفت. سوز سردي به صورتم خورد. جلوتر رفتم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
نمی دونم چرا حرف زبیده رو باور نکردم برای همین کمی خودم رو جلوتر کشیدم و با صدای آرومی گفتم : یکم فکر کن زبیده ! ببین وقتی رسیدی اون طرف ها کسی نبود ! حتی اگر یک سایه هم دیده باشی قبوله . اصلا... اصلا وقتی رسیدی من کجا بودم ؟! چه وضعیتی داشتم ؟! زبیده با دستپاچگی دست هاش رو بهم قلاب کرد و با نگرانی گفت : گفتم که... من کسی رو ندیدم . الان هم باید برم ! بهادر خان بیاد و ببینه من از انباری بیرون اومدم دوباره فلکم می کنه ! سن و سالی از من گذشته خانوم جان ! وقت فلک کردن و کتک خوردنم نیست که بخوام خودم رو توی درد سر بندازم ! بعد هم ناله ی بلندی زد و همون طور که دستش رو به دیوار می گرفت از جا بلند شد . وقتی دیدم زبیده داره می ره هول زده گفتم : تو هر چی دیدی رو به بهادر بگو ، من قول می دم نگذارم اتفاقی برات بیافته ! زبیده با بی حوصلگی دستش رو توی هوا تکون داد و با بغض گفت : تو رو خدا برای من درد سر درست نکن دختر ! من علی بگم گیر بهادر خان می افتم ، ولی بگم می افتم گیر خانوم بزرگ . بگذار به درد خودم بمیرم و لنگان لنگان از در اتاق بیرون رفت . نمی دونم چرا حس می کردم زبیده داره دروغ می گه ! یا از چی می ترسه که حقیقت رو نمی گه اما هر چی با خودم کلنجار می رفتم دلیلی به ذهنم نمی رسید که زبیده به خاطرش دروغ بگه و حتی کتک هم بخوره ! بهر حال انکار کردن زبیده ، من رو هم وادار به سکوت می کرد و اگر حرفی از ایوب می زدم بعدش باید به هزار تا سؤال دیگه جواب بدم که ممکن بود کسی حرفم رو باور نکنه و به جای این که همه چیز درست شه رابطه م با بهادر بهم بخوره ! با رفتن زبیده زیر لب بد و بیراهی نثار ایوب کردم و پیراهنم رو بالا دادم تا شکمم رو بهتر ببینم . سمت راست شکمم کبودی خیلی بزرگی بود که نشون می داد ضربه ی ایوب نامرد اون قدر زیاد بوده که پوستم تا این حد کبود شده . به آرومی دستی به شکمم کشیدم و با گریه گفتم : من رو ببخش عزیزم . من می دونستم ایوب دست از سرم بر نمی داره ! نباید این طور بی احتیاطی می کردم. جونت رو به خطر می انداختم ! حدود یک ساعتی گذشته بود و توی اتاق تنها بودم که بهادر همراه با یک طبیب شهری وارد اتاق شد . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
آفتاب تازه غروب کرده بود که سروکله ی عباس پیدا شد، مونده بودن عمارت تا خبری از خان بگیرم، با شنیدن صدای اسب سراسیمه از مطبخ بیرون دویدم و به سمت حیاط رفتم، عباس تنها برگشته بود، با عجله به سمتش دویدم و گفتم +چی شد؟ خان کجاست؟ +نمیدونم خانم، هرجا رو میدونستم سر زدم، یاسر و مرتضی فقط برای مراسم سوم خانم بزرگ اومده بودن، بعدش کجا رفتن رو من نمیدونم... با صادق و جعفر همه جا رو گشتیم. خان انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین... با تعجب گفتم +یعنی چی آب شده بود! تو که بلافاصله بعدش رفتی! چطور پیداش نکردی! واسه چی برگشتی؟ +چیکار میکردم خانم؟ برگشتم از اهالی بپرسم ببینم کسی از جای اون دو نفر خبر داره یا نه، صادق و جعفر و چند نفر دیگه دارن دنبال خان میگردن... حرفش هنوز تموم نشده بود که سروکله ی صادق پیدا شد، سراسیمه بود، با دیدن من کمی خودش رو جمع و جور کرد و چشم و ابرویی برای عباس اومد +چی شده آقا صادق؟ چیزی پیدا کردید؟ خان کجاست؟ آقا صادق کمی دست دست کرد و گفت ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با دیدن طبیب سریع خودم رو جمع و جور کردم و هول زده سلام دادم . بهادر با نگرانی نگاهم کرد و گفت : حالت خوبه ؟! طبیب آوردم تا معاینه ت کنه ! زیر چشمی نگاهی به کیفی که دست مرد بود انداختم و با صدای آرومی گفتم : این که مَرده ! چطور می خواد من رو معاینه کنه ! بهادر با کلافگی نفسی کشید و گفت : مرد یا زن طبیب هست یا نیست ؟! طبیب زن از کجا پیدا می کردم ! مرد کنارم نشست و بی مقدمه گوشیش رو از کیفش بیرون آورد و از روی پیراهن روی شکمم گذاشت . از شدت شرم عرق کرده بودم و چشم هام رو بسته بودم . بعد هم تبم و نبضم رو اندازه گرفت و همون طور که چیزهایی روی برگه می نوشت رو به بهادر گفت : همه چیز خوب به نظر می رسه ، از ضربان قلب جنین گرفته تا نبض و دمای بدن خودشون . اما محض اطمینان یه سری دارو براش نوشتم ، این دارو ها رو براش بگیرید و رأس ساعت به خوردش بدید تا حال عمومیش کمی بهتر شه اما هر لحظه که به لکه بینی افتاد یا درد شکم غیر قابل تحمل شد ، سریع بیاریدش شهر ! بهادر داشت تند و تند از دکتر تشکر می کرد و می خواست مطمئن شه که دیگه هیچ مشکلی وجود نداره که سکینه وارد اتاق شد . با افاده نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند و با لحن خاصی رو به بهادر گفت : مگه ننه صدیقه چِش بود که رفتی طبیب آوردی ! حتما باید دست نامحرم به زنت می خورد تا خیالت راحت شه زنت هیچیش نیست ؟ طبیب نگاه معناداری به سکینه انداخت و خواست چیزی بگه اما بهادر هول زده از جا بلند شد و همون طور که پو... لی رو کف دست طبیب می گذاشت گفت : خیلی لطف کردید . به عبدالعلی سپردم شما رو راهی کنه بعد هم همون طور که طبیب رو به طور نامحسوس به سمت در هل می داد سعی می کرد بلند بلند حرف بزنه تا صدای غرغرهای سکینه به گوشش نرسه . وضعیت بدی بود ، سکینه به خاطر اومدن طبیب شهری تو عمارت آشوب به پا کرده بود و بهادر هم نمی خواست از موضعش کوتاه بیاد . لج و لجبازی سکینه و بهادر طوری بود که دیگه حس می کردم دیگه موضوع نفرت سکینه نسبت به من یا عشقی که تو دل بهادر جوونه زده ، نیست ! انگار سکینه و بهادر سر موضوعی با هم لج و لجبازی می کردن که من ازش بی خبر بودم . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
هدایت شده از آرشیو آرام و دلبرونه
🍃🌸🍃 برا خانمی که بوی بد دهان دارن 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به سایه بانو و بقیه هم گروهی ها برا خانمی که بوی بد دهان دارن منم همین مشکل و علائم رو داشتم دکتر گفت از سنگ لوزه است عمل کردم خوب شد لطفا پیام منم بذارید گروه 🍃🌸 سلام خطاب به همون خواهری که دهانش بوی بد میده عزیزم از لوزه هستش و عمل کنی بر طرف میشه پسر منم همینطور ی هست و بردیم دکتر گفت لوزه اش بزرگ شده و سنگ داره به خاطر اونه یکی دیگه اینکه اگه لوزه نداشته باشی از معده است پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7