🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام،خواستم تجربه ام رو در مورد ریزش مو بگم، من چون تنبلی ت.خمدان و استرس زیادی دارم خیلی موهام می ریخت،یعنی طوری بود کل خونمون پر از مو بود و دوست داشتم موهامو از ته بزنم،تا اینکه یه بار تو حدیثی خوندم که گفته بودن هفته ای یک بار گل ختمی رو بزنی به موهات،
اینم بگم که جنس موهای من یه طوری بود که زود چرب می شد و شوره سرم داشتم
خلاصه من در هفته دوبار چند تا گل ختمی بنفش (گل ختمی چند رنگه و هر کدوم خاصيت جدا دارن )رو اندازه مصرف او روزم توی قوری می ریختم و می جوشندم بعد که خنک شد می ریختم روی سرم و تا ده بیست دقیقه می زاشتم و بعد یه دست شامپو می زدم،این روند رو تا ۳ماه ادامه دادم ، البته الانم دارم می زنم اما هفته ای یک بار ،می ترسم قطع کنم باز برگرده، الان ریزش موهام خیلیی کم شده طوری که وقتی شونه میزنم ده تار به زور می ریزه، چربی موهامم کنترل شده و دیگه موهام خیلی چرب نمیشه، و حتی اینم بگم گل ختمی مثل یه نرم کننده عمل میکنه و موها رو خوش حالت و براق میکنه.
می تونید داخل اینترنت سرچ کنید و از خواص های خوب این گیاه برای موهاتون بخونید.
امیدوارم برای شمام جواب بده و منم دعا کنید❤️🫂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جون
ممنون که پیامها رو میذارین
برای اون خانمی مینویسم که بوی بد دهان اذیتشون میکنه
عزیزم شما احتمالا هم سردی معده دارین هم مشکل روده
ماالعسل یا همون عسلاب درست کن بجای آب بخور توی گوگل سرچ کن طرز ساختش هست
من برا همسرم درست کردم خیلی خوب بود
اگه تونستی آب نمک هم با سرنگ تو بینی بزن
ان شاالله نتیجه بگیرین
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه خانوم
در جواب خانمی که همسر بیمسئولیتی داره واقعاً درکت میکنم، چون آدم از خود کارها اینقدر خسته نمیشه که از یادآوری کردنشون خسته میشه. اینکه برای هر چیزی باید بگی اینو انجام بده، اونو پیگیری کن، فلان قبض رو بده یا حواست به بچه باشه، بعد هم دوباره چک کنی انجام شده یا نه، خودش یه بار سنگینه. آدم دلش میخواد همسرش خودش متوجه زندگی باشه.
🍃🌸
سلام من فکر میکنم خیلی فرق هست بین اینکه یه مرد گاهی به همسرش کمک کنه و اینکه واقعاً مسئولیت زندگی رو به عهده بگیره. کمک یعنی تو همهچیز رو مدیریت کنی و فقط بگی فلان کار رو انجام بده؛ ولی مسئولیت یعنی خودش ببینه، خودش تصمیم بگیره و خودش پیگیرش باشه. وقتی همیشه باید تو یادآوری کنی، واقعاً خستهکننده میشه.
🍃🌸
دلم برای این قسمت حرفت سوخت که گفتی همه کارها باید با یادآوری تو انجام بشه. من خودم معتقدم زن وقتی از نظر ذهنی خسته بشه، حتی یه کار کوچیک هم براش سنگین میشه. چون فقط لباس و ظرف و بچه نیست؛ هزار تا چیز توی ذهنشه که باید حواسش به همهشون باشه. آدم یه جایی فقط دلش میخواد یکی بیاد بگه این قسمت با من.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گاهی اونقدر درگیر کار و گرفتاریهای روزمره میشیم که وقتی به خونه میرسیم، دیگه حوصله هیچکس رو نداریم؛ نه حرف زدن، نه وقت گذروندن و نه حتی جواب دادن به چند تا سؤال ساده.
خستگی واقعیه و هیچکس نمیتونه همیشه پرانرژی و خوشاخلاق باشه. اما مشکل از جایی شروع میشه که خستگی یک نفر همیشه دیده میشه و خستگی نفر دیگه انگار اصلاً به حساب نمیاد.
مثلاً مردی که از سر کار برمیگرده، انتظار داره خونه آروم باشه و کسی ازش چیزی نخواد؛ اما شاید همسرش از صبح با بچهها، آشپزی، نظافت و هزار کار ریز و درشت درگیر بوده و اون هم به همون اندازه خستهست.
یا زنی که تمام روز کار کرده، وقتی به خونه میرسه فقط میخواد کمی استراحت کنه، اما همسرش انتظار داره مثل همیشه با حوصله به حرفهاش گوش بده و همه کارهای خونه رو هم انجام بده.
توی چنین شرایطی، بهجای اینکه خستگیهاتون رو مقابل هم قرار بدید و ثابت کنید کدومتون بیشتر زحمت کشیدید، درباره نیازتون حرف بزنید.
گاهی کافیه یکی بگه: «امروز واقعاً خستهام، میشه امشب کارها رو سبکتر کنیم؟» و اون یکی هم بهجای ناراحت شدن، برای پیدا کردن یه راهحل همراهی کنه.
قرار نیست همیشه همهچیز طبق برنامه پیش بره. بعضی شبها میشه غذای سادهتری خورد، بعضی کارها رو به فردا سپرد و کمی بیشتر به خودتون فرصت استراحت داد.
در یک خانه، قرار نیست فقط یکی حق خسته بودن داشته باشه؛ هر دو نفر باید بتونن بدون ترس از سرزنش، درباره توان و حال خودشون حرف بزنن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام💖
برا دختر ۲۴ ساله که با یه خودشیفته ازدواج کرده و جدا شده
عزیزم در ادامه بگم ایشون یه متوهمه
با مقصر نشون دادنت میخواد عذاب وجدان بهت بده
اصلا نترس که دختر نیستی ، تو زن عقدی و حلالش بودی و لی نه اون روی اصلیش رو بهت نشون داد و نت تو اونو کامل میشناختی فقط ازت سو استفاده کرد اصلا و ابدا نگران نباش
اگه خواستگار اومد رو راست ماجرا رو بگو بهش ، همه که مثل شوهر عقدیت روانپریش متوهم نیستن یه مرد خوب و با ایمان هم پیدا میشه
فقط بهش فکر نکن اینم قسمتی از سرنوشتت بوده خودت رو نباز
باور کن خوب شد ازش جدا شدی وگرنه هم خانواده ات و کارت و هم تمام شوق و ذوق زندگی و در کل خودت رو از دست میدادی و اگه پای بچه ای هم وسط بود
جهنمت رو کامل می کرد
رو عزت و اعتماد بنفست کار کن و خودت رو دوست داشته باش و خودت رو ننداز زیر دست هر کسی خوشبخت باشی ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
جلوتر رفتم. كنار پنجره فريد، فريد شيشه را پايين كشيد و گفت: «سلام پري خانم. هوا سرد بود، فكر كردم...»
حرفش را قطع كردم و گفتم: «ببخشيد آقا فريد، من ... من» لحظه اي ساكت شدم و بعد گفتم: «عادت كردم، راه زيادي نيست، خيلي ممنون. خودم ميروم.» فرحناز خنديد و گفت: «تعارفي شدي پري! خب ما كه اين راه را ميریم، اين كه ناز كردن ندارد.»
گفتم: «ممنون فرحناز اين طوري راحتترم شما بفرماييد». سپس خداحافظي كردم و راه افتادم. فريد حركت كرد و دوباره كنارم ايستاد. تا خواست حرفي بزند، گفتم: «لطف كرديد تشريف آورديد، بفرماييد.»
بعد دوباره قدمهايم را در برفهاي انباشته شده برداشتم. انگار فريد خيال رفتن نداشت. من هم خجالت ميكشيدم بيشتر اصرار كنم.
او با شخصيت تر از آن بود كه من بتوانم لحنم را تند كنم. باز گفتم: «فرحناز جان موضوعي است كه بعداً تعريف ميكنم، حالا شما برويد.» بعد ... فرحناز چهره اش تغيير كرد. گويا از دستم ناراحت شد، حرفم را قطع كرد و گفت: «هر طور كه راحتي!» و نميدانم به فريد چه گفت كه فريد سرخ شد و حركت كرد.
از آن روز يك هفته گذشت و من فرحناز را نديدم. ديگر اهميتي به دوست، همكلاسي و ... نميدادم، فقط به بهرام فكر ميكردم به عشق او راه ميرفتم. اگر با كسي حرف ميزدم، به عشق بهرام بود. با عكس.هايش و خاطراتش زندگي ميكردم و براي اينكه خوشحال شود فقط درس ميخواندم. چون بهرام عاشق تحصيل و مدرك بالا بود. ظهر بود و خورشيد دامنش را روي برفهاي سفيد پهن كرده بود، عجب آفتاب دلچسبي. از دبيرستان خارج شدم. تنها به سوي خانه ميرفتم كه ناگهان اتومبيلي كنارم ايستاد و بوق زد. برگشتم، فريد بود. تنها. يكه خوردم. نكند براي فرحناز اتفاقي افتاده باشد؟ جلو رفتم، يك دفعه ياد حرف بهرام افتادم. دوست نداشت با نامحرم حرف بزنم. باز برگشتم و به راهم ادامه دادم. او هم آهسته حركت ميكرد ديگر نگاهش نكردم. بوق زد. ايستادم. نمي دانستم چیكار كنم. چه بگويم. فريد باز بوق زد. براي بار دوم جلو رفتم ولي حرفي نزدم. حتي سلام نكردم. گفت: «سلام پري خانم» جوابش را ندادم. در دلم گفتم: «بگذار فكر كند بي ادب هستم، آداب و معاشرت نميدانم. بهتر از اين است كه قسمم را بشكنم.» گفت: «پري خانم از دست من دلخوريد؟» بي آن كه حتي لحظه اي نگاهش كنم گفتم.