eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
775 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام برا خواهری که کم خونی داری حتما هفته ای یک بار جگر گوسفند کباب کن بخور بعد از چند هفته که انشاالله خونت اومد بالا ماهی یکبار بخور گوشت قرمز زیاد بخور روزی ۲ تا تخم مرغ بخور شیره انگور بخور وهر روز هم قرص آهن بخور حالا هر قرصی که دکتر گفت بخور چون قرص آهن تنوع زیاد داره 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من یک ابجی دارم 20سالشه وقتی سرویس بهداشتی میره دهبار شیر اب رو بازو بسته میکنه که🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان میشه راهنمایی کنید من یک ابجی دارم 20سالشه وقتی سرویس بهداشتی میره دهبار شیر اب رو بازو بسته میکنه که مطمئن بشه بسته شده چیزی هم بگیم جبهه میگیره میگه اگه خراب شد پول شو خودم میدم با اینکه یک هزارتومن نداره طفلی مامانم چند بار رفته خریده تو این گرونی خودمونم وضعیت انچنانی نداریم پدرم فوت شده یا مثلا در یخچال رو محکم فشار میده پشت سرهم که مطمئن شه بسته شده با اینکه قرص اعصابم میخوره بازم کاراش همچنان ادامه داره واقعا موندیم چیکار کنیم بیرونم نمیره افسرده شده هیچ رفیقی نداره چند بار بیرونش بردم با دعوا برگشته خجالت میکشه جلو مردم راه بره میلرزه مثلا میخایم از خیابون رد شیم پشت سرم قایم میشه کسیم که نگاش کنه چه مرد چه زن زیر فهشش میکنه شما راهکاری دارین بگید ممنون میشم 🙏🙃 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 «تفاوت‌های همدیگر را بپذیریم» 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 «تفاوت‌های همدیگر را بپذیریم» 🌷 درست است که تفاوت‌های بین افراد، به‌ویژه در زندگی مشترک، امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است. 📌 اما آنچه یک رابطه را استوار و پایدار می‌کند، نه حذف این تفاوت‌ها، بلکه پذیرش و احترام به آنهاست. 🌻 زندگی زن و شوهری موفق، زندگی‌ای است که در آن زن و مرد نه تنها تفاوت‌های یکدیگر را می‌پذیرند، بلکه از آنها به عنوان ابزاری برای یادگیری و تکامل استفاده می‌کنند. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بلدی بگو 🍃🌸 🍃
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان من ۶سال پیش آپاندیس گرفتم عمل شدم همون موقع که بهوش اومدم کمر درد داشتم الان که ۶سال شد بازم هر از گاهی کمرم درد میکنه قرص مسکن میخورم تسکین نمیدن کار سنگینی نمی کنم قبلاً کمرم درد نمی کرد نمیدونم از عمل جراحی یا چیز دیگه اینم بگم آمپول بی هوشی رو از دستم زدن یعنی جای سرم کسی هست که مثل من با این عمل کمر درد داشته باشه یا فقط منم اینطوری کسایی که عمل آپاندیس شدن میشه ج بدن ممنون میشم ازتون منم دختر زمستان 🌨️🌨️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 زمستون سال ۱۳۷۰ بود 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 زمستون سال ۱۳۷۰ بود. هر روز عصر که از مدرسه برمی‌گشتم، سر کوچه‌مون یه پیرمرد با گاری باقالی می‌ایستاد. بخار قابلمه‌ش توی هوای سرد می‌پیچید و بوی گلپرش آدم رو دیوونه می‌کرد. پسر جوونی که گاهی به پیرمرد کمک می‌کرد، همسایه‌ی جدیدمون بود. اسمش حمید بود و از اون پسرهایی که زیاد حرف نمی‌زدن، ولی وقتی می‌خندیدن، انگار تمام صورتشون روشن می‌شد. من هر روز از کنارشون رد می‌شدم، اما هیچ‌وقت باهاش حرف نمی‌زدم. تا اینکه یه عصر سرد، دست کردم توی جیبم و فهمیدم پولم رو جا گذاشتم. چند دقیقه جلوی گاری ایستادم و آخرش گفتم: «اشکال نداره، فردا میام.» حمید یه کاسه باقالی ریخت، روش گلپر پاشید و گرفت طرفم. گفتم: «پول ندارم.» گفت: «می‌دونم، فردا که اومدی حساب می‌کنیم.» فردا که رفتم پولش رو بدم، گفت: «حسابمون تسویه شد، ولی اگه بازم سردت شد، باقالی داغ هست!» از اون روز به بعد، هر وقت از مدرسه برمی‌گشتم، یه کاسه باقالی می‌گرفتم و چند دقیقه همون‌جا می‌ایستادم. کم‌کم حرف‌هامون بیشتر شد؛ از مدرسه و امتحان گرفته تا آرزوهایی که برای آینده داشتیم. چند ماه بعد، گاری دیگه سر کوچه نبود. فهمیدم پدرش مریض شده و حمید رفته بود شهر دیگه‌ای دنبال کار. خیلی دلم گرفت، ولی نه آدرسش رو داشتم، نه راهی برای خبر گرفتن ازش. تقریباً یک سال گذشت تا یه روز با مامانم رفتیم خونه‌ی یکی از فامیل‌ها. وقتی وارد حیاط شدم، حمید رو دیدم که کنار پدرش نشسته بود. معلوم شد خانواده‌شون دوباره به محله برگشتن. اون روز فقط سلام کردیم، اما چند هفته بعد خانواده‌ها از علاقه‌مون باخبر شدن و بالاخره با هم ازدواج کردیم. حالا نزدیک سی سال از اون روزها گذشته. هر وقت هوا سرد می‌شه، حمید خودش می‌ره باقالی می‌خره، می‌پزه و با گلپر میاره کنارم می‌ذاره. گاهی هم می‌گه: «هنوزم یه کاسه باقالی بهت بدهکارم!» منم می‌خندم و می‌گم: «با این همه سال زندگی، دیگه باید یه دیگ کامل طلبکار باشم!» عشق ما از یه کاسه باقالی داغ شروع شد؛ از روزی که پول نداشتم، اما یه نفر بدون اینکه چیزی بخواد، حواسش به سرد بودن دست‌هام بود. ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با دنیا اومدن بچه دردی که توی تنم داشتم یهو آروم گرفت و احساس کردم تمام بدنم کرخت شده . حال خوبی بود مخصوصا این که تمام درد هایی که تو اون چند ماه داشتم یک باره آروم گرفته بود و دلم می خواست چند ساعتی بخوابم . بی رمق سرم رو روی بالشت گذاشتم و تا خواستم نفس راحتی بکشم پوران خانوم وحشت زده گفت : بسم الله . این دیگه چجور بچه ایه ! بیشتر به بچه ی آل می بره تا بچه ی آدمیزاد ! ای بختت سیاه بیاد مهربانو ! از شانس بدت بچه هم دختره ! باز اگر پسر بود اشکالی نداشت اما دختری که از روز اول عیب دار بشه رو می خوای چی کار کنی ! با تموم شدن حرف پوران خانوم ترسیده از جا کندم و به دست های ننه صدیقه نگاه کردم . بچه ای که دستش بود یک ریز داشت گریه می کرد و صورتش کبود کبود بود و شکل بدی بهش داده بود . با ناباوری نگاهم رو بین ننه صدیقه و پوران خانوم چرخوندم و با گریه گفتم : صورت این بچه چرا این طوریه ننه صدیقه ! رنگش عوض می شه دیگه ! مگه نه ؟ بقیه ی جاهای بدنش سفیده ، چون داره گریه می کنه این شکلی شده ! درسته ؟! ننه صدیقه بچه رو لای ملافه پیچید و همون طور که بند ناف رو می برید گفت : آروم بگیر دختر جان ببینم دارم چه غلطی می کنم ! چرا همچین می کنی ؟! دو دستی توی سرم کوبیدم و گفتم : حالا چه خاکی توی سرم بریزم ! حالا چی کار کنم ؟! جواب خانوم بزرگ و بهادر رو چی بدم ! ننه صدیقه آه سردی کشید و گفت : زبون به دهن بگیر دختر ! با حکمت خدا که نمی شه جنگید ! لابد صلاح و مصلحتی تو کار بوده که خدا این بچه رو این طوری خلق کرده ! با درموندگی نالیدم : چه حکمتی ننه صدیقه ! چه حکمتی ؟ ای خدا حالا چی کار کنم ! چه خاکی توی سرم بریزم ! ننه پوران دستم رو گرفت و همون طور که چشمش رو از نگاه کردن به بچه می دزدید گفت : غصه نخور عزیزم خدا رو چه دیدی شاید کبودی صورتش کشید . ننه صدیقه همون طور که کمک می کرد خودم رو جمع و جور کنم و لباس هام رو بپوشم با بی حوصلگی گفت : امید الکی به این دختر نده پوران ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃