eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
776 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 «تفاوت‌های همدیگر را بپذیریم» 🌷 درست است که تفاوت‌های بین افراد، به‌ویژه در زندگی مشترک، امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است. 📌 اما آنچه یک رابطه را استوار و پایدار می‌کند، نه حذف این تفاوت‌ها، بلکه پذیرش و احترام به آنهاست. 🌻 زندگی زن و شوهری موفق، زندگی‌ای است که در آن زن و مرد نه تنها تفاوت‌های یکدیگر را می‌پذیرند، بلکه از آنها به عنوان ابزاری برای یادگیری و تکامل استفاده می‌کنند. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بلدی بگو 🍃🌸 🍃
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان من ۶سال پیش آپاندیس گرفتم عمل شدم همون موقع که بهوش اومدم کمر درد داشتم الان که ۶سال شد بازم هر از گاهی کمرم درد میکنه قرص مسکن میخورم تسکین نمیدن کار سنگینی نمی کنم قبلاً کمرم درد نمی کرد نمیدونم از عمل جراحی یا چیز دیگه اینم بگم آمپول بی هوشی رو از دستم زدن یعنی جای سرم کسی هست که مثل من با این عمل کمر درد داشته باشه یا فقط منم اینطوری کسایی که عمل آپاندیس شدن میشه ج بدن ممنون میشم ازتون منم دختر زمستان 🌨️🌨️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 زمستون سال ۱۳۷۰ بود 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 زمستون سال ۱۳۷۰ بود. هر روز عصر که از مدرسه برمی‌گشتم، سر کوچه‌مون یه پیرمرد با گاری باقالی می‌ایستاد. بخار قابلمه‌ش توی هوای سرد می‌پیچید و بوی گلپرش آدم رو دیوونه می‌کرد. پسر جوونی که گاهی به پیرمرد کمک می‌کرد، همسایه‌ی جدیدمون بود. اسمش حمید بود و از اون پسرهایی که زیاد حرف نمی‌زدن، ولی وقتی می‌خندیدن، انگار تمام صورتشون روشن می‌شد. من هر روز از کنارشون رد می‌شدم، اما هیچ‌وقت باهاش حرف نمی‌زدم. تا اینکه یه عصر سرد، دست کردم توی جیبم و فهمیدم پولم رو جا گذاشتم. چند دقیقه جلوی گاری ایستادم و آخرش گفتم: «اشکال نداره، فردا میام.» حمید یه کاسه باقالی ریخت، روش گلپر پاشید و گرفت طرفم. گفتم: «پول ندارم.» گفت: «می‌دونم، فردا که اومدی حساب می‌کنیم.» فردا که رفتم پولش رو بدم، گفت: «حسابمون تسویه شد، ولی اگه بازم سردت شد، باقالی داغ هست!» از اون روز به بعد، هر وقت از مدرسه برمی‌گشتم، یه کاسه باقالی می‌گرفتم و چند دقیقه همون‌جا می‌ایستادم. کم‌کم حرف‌هامون بیشتر شد؛ از مدرسه و امتحان گرفته تا آرزوهایی که برای آینده داشتیم. چند ماه بعد، گاری دیگه سر کوچه نبود. فهمیدم پدرش مریض شده و حمید رفته بود شهر دیگه‌ای دنبال کار. خیلی دلم گرفت، ولی نه آدرسش رو داشتم، نه راهی برای خبر گرفتن ازش. تقریباً یک سال گذشت تا یه روز با مامانم رفتیم خونه‌ی یکی از فامیل‌ها. وقتی وارد حیاط شدم، حمید رو دیدم که کنار پدرش نشسته بود. معلوم شد خانواده‌شون دوباره به محله برگشتن. اون روز فقط سلام کردیم، اما چند هفته بعد خانواده‌ها از علاقه‌مون باخبر شدن و بالاخره با هم ازدواج کردیم. حالا نزدیک سی سال از اون روزها گذشته. هر وقت هوا سرد می‌شه، حمید خودش می‌ره باقالی می‌خره، می‌پزه و با گلپر میاره کنارم می‌ذاره. گاهی هم می‌گه: «هنوزم یه کاسه باقالی بهت بدهکارم!» منم می‌خندم و می‌گم: «با این همه سال زندگی، دیگه باید یه دیگ کامل طلبکار باشم!» عشق ما از یه کاسه باقالی داغ شروع شد؛ از روزی که پول نداشتم، اما یه نفر بدون اینکه چیزی بخواد، حواسش به سرد بودن دست‌هام بود. ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با دنیا اومدن بچه دردی که توی تنم داشتم یهو آروم گرفت و احساس کردم تمام بدنم کرخت شده . حال خوبی بود مخصوصا این که تمام درد هایی که تو اون چند ماه داشتم یک باره آروم گرفته بود و دلم می خواست چند ساعتی بخوابم . بی رمق سرم رو روی بالشت گذاشتم و تا خواستم نفس راحتی بکشم پوران خانوم وحشت زده گفت : بسم الله . این دیگه چجور بچه ایه ! بیشتر به بچه ی آل می بره تا بچه ی آدمیزاد ! ای بختت سیاه بیاد مهربانو ! از شانس بدت بچه هم دختره ! باز اگر پسر بود اشکالی نداشت اما دختری که از روز اول عیب دار بشه رو می خوای چی کار کنی ! با تموم شدن حرف پوران خانوم ترسیده از جا کندم و به دست های ننه صدیقه نگاه کردم . بچه ای که دستش بود یک ریز داشت گریه می کرد و صورتش کبود کبود بود و شکل بدی بهش داده بود . با ناباوری نگاهم رو بین ننه صدیقه و پوران خانوم چرخوندم و با گریه گفتم : صورت این بچه چرا این طوریه ننه صدیقه ! رنگش عوض می شه دیگه ! مگه نه ؟ بقیه ی جاهای بدنش سفیده ، چون داره گریه می کنه این شکلی شده ! درسته ؟! ننه صدیقه بچه رو لای ملافه پیچید و همون طور که بند ناف رو می برید گفت : آروم بگیر دختر جان ببینم دارم چه غلطی می کنم ! چرا همچین می کنی ؟! دو دستی توی سرم کوبیدم و گفتم : حالا چه خاکی توی سرم بریزم ! حالا چی کار کنم ؟! جواب خانوم بزرگ و بهادر رو چی بدم ! ننه صدیقه آه سردی کشید و گفت : زبون به دهن بگیر دختر ! با حکمت خدا که نمی شه جنگید ! لابد صلاح و مصلحتی تو کار بوده که خدا این بچه رو این طوری خلق کرده ! با درموندگی نالیدم : چه حکمتی ننه صدیقه ! چه حکمتی ؟ ای خدا حالا چی کار کنم ! چه خاکی توی سرم بریزم ! ننه پوران دستم رو گرفت و همون طور که چشمش رو از نگاه کردن به بچه می دزدید گفت : غصه نخور عزیزم خدا رو چه دیدی شاید کبودی صورتش کشید . ننه صدیقه همون طور که کمک می کرد خودم رو جمع و جور کنم و لباس هام رو بپوشم با بی حوصلگی گفت : امید الکی به این دختر نده پوران ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گفتم: «چرا بايد دلخور باشم شما چرا چنين سوالي مي كنيد.» لحن صدايش پر از غم و اندوه بود، صدايش را شنيدم كه گفت: «آه.» براي يك لحظه سرم را بالا كردم و ديدم به صورتم خيره شده به سرعت سرم را پايين انداختم. «آقا فريد لطفاً ... » «ديگر مزاحمتان نشوم؟» خجالت كشيدم ولي گفتم: «بله» گفت: «ولي من مزاحم نيستم.» و گاز داد و رفت. نفس عميقي كشيدم. راحت شدم. كاش زودتر مي گفتم. دلم برايش سوخت. فهميدگي و متانتش انسان را از خودش خجل ميكرد. روز بعد دوباره فريد را ديدم. باز آن دست خيابان ايستاده بود و با اولين قدمهاي من حركت كرد. رفتم كه بگويم در مدرسه ما چه ميخواهي ديدم پياده شد وبه طرفم آمد. دست و پايم را گم كرده بودم. باز خجالت كشيدم، سرم را پايين انداختم. گفتم: «مثل اينكه قرار بود شما مزاحم نشويد.» انگار آمده بود حرفهاي آخرش را بزند. گفت: «در خيابان كه زشت است، بفرماييد داخل ماشين من حرفم را بزنم.» گفتم: «هر چي هست همين جا بگوييد.» نگاهي به سمت راست و چپ انداخت. بعد با لحني ملتمسانه گفت: «پري خانم تو را به خدا چند لحظه خوب گوش كنيد.» گفتم: «گوش ميكنم» و گوش ميكردم فقط به خاطر اينكه ديگر نيايد، حرفش را بزند و جوابش را بگيرد. «شما چه ميخواهيد؟» خنده خيلي كوتاهي كردم و گفتم: «من چه ميخواهم؟» و باز هم ساكت شدم. با گوشه كتابم بازي مي كردم. جسورتر شد، قدمي جلوتر آمد، با حالتي صميمي و خودماني گفت: «من بيشتر از آنچه شما در خواب ... » بعد هول شد و من من كرد ... «حتي فكرش هم نميكنيد كه چه قدر به شما علاقه دارم.» ناگهان صداي خودم را شنيدم: «بيخود!» لحنم چنان تلخ و گزنده بود كه خودم نيز جا خوردم. بي اغراق مانند تنه درختي در معرض باد تكان خورد و صاف ايستاد و پرسيد: «چرا؟» «خب من شما را نميخواهم. شما هم نبايد به من فكر كنيد. چند بار بايد اين حرف را بزنم.» با التماس گفت: «كس ديگري را ميخواهي؟ من كار زشتي كردم؟» فقط گفتم: «نه» با كنجكاوي و سماجت به من نگاه كرد. ادامه دادم: «تو را به خدا از فكر من بيرون بياييد.» مبهوت بود ولي كم كم حواسش جمع شد. گفت: «دست خودم نيست، روز و شبم شده به تو فكر كردن، دارم ديوانه ميشم يعني ديوانه شدم. از كار و زن حرف آخر را بزنم. اگر به تو نرسم.»
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊