✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با دنیا اومدن بچه دردی که توی تنم داشتم یهو آروم گرفت و احساس کردم تمام بدنم کرخت شده . حال خوبی بود مخصوصا این که تمام درد هایی که تو اون چند ماه داشتم یک باره آروم گرفته بود و دلم می خواست چند ساعتی بخوابم .
بی رمق سرم رو روی بالشت گذاشتم و تا خواستم نفس راحتی بکشم پوران خانوم وحشت زده گفت : بسم الله . این دیگه چجور بچه ایه ! بیشتر به بچه ی آل می بره تا بچه ی آدمیزاد ! ای بختت سیاه بیاد مهربانو ! از شانس بدت بچه هم دختره ! باز اگر پسر بود اشکالی نداشت اما دختری که از روز اول عیب دار بشه رو می خوای چی کار کنی !
با تموم شدن حرف پوران خانوم ترسیده از جا کندم و به دست های ننه صدیقه نگاه کردم . بچه ای که دستش بود یک ریز داشت گریه می کرد و صورتش کبود کبود بود و شکل بدی بهش داده بود . با ناباوری نگاهم رو بین ننه صدیقه و پوران خانوم چرخوندم و با گریه گفتم : صورت این بچه چرا این طوریه ننه صدیقه ! رنگش عوض می شه دیگه ! مگه نه ؟ بقیه ی جاهای بدنش سفیده ، چون داره گریه می کنه این شکلی شده ! درسته ؟!
ننه صدیقه بچه رو لای ملافه پیچید و همون طور که بند ناف رو می برید گفت : آروم بگیر دختر جان ببینم دارم چه غلطی می کنم ! چرا همچین می کنی ؟!
دو دستی توی سرم کوبیدم و گفتم : حالا چه خاکی توی سرم بریزم ! حالا چی کار کنم ؟! جواب خانوم بزرگ و بهادر رو چی بدم !
ننه صدیقه آه سردی کشید و گفت : زبون به دهن بگیر دختر ! با حکمت خدا که نمی شه جنگید ! لابد صلاح و مصلحتی تو کار بوده که خدا این بچه رو این طوری خلق کرده !
با درموندگی نالیدم : چه حکمتی ننه صدیقه ! چه حکمتی ؟ ای خدا حالا چی کار کنم ! چه خاکی توی سرم بریزم !
ننه پوران دستم رو گرفت و همون طور که چشمش رو از نگاه کردن به بچه می دزدید گفت : غصه نخور عزیزم خدا رو چه دیدی شاید کبودی صورتش کشید .
ننه صدیقه همون طور که کمک می کرد خودم رو جمع و جور کنم و لباس هام رو بپوشم با بی حوصلگی گفت : امید الکی به این دختر نده پوران
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گفتم: «چرا بايد دلخور باشم شما چرا چنين سوالي مي كنيد.»
لحن صدايش پر از غم و اندوه بود، صدايش را شنيدم كه گفت: «آه.»
براي يك لحظه سرم را بالا كردم و ديدم به صورتم خيره شده به سرعت سرم را پايين انداختم.
«آقا فريد لطفاً ... »
«ديگر مزاحمتان نشوم؟»
خجالت كشيدم ولي گفتم: «بله»
گفت: «ولي من مزاحم نيستم.»
و گاز داد و رفت. نفس عميقي كشيدم. راحت شدم. كاش زودتر مي گفتم. دلم برايش سوخت. فهميدگي و متانتش انسان را از خودش خجل ميكرد. روز بعد دوباره فريد را ديدم. باز آن دست خيابان ايستاده بود و با اولين قدمهاي من حركت كرد. رفتم كه بگويم در مدرسه ما چه ميخواهي ديدم پياده شد وبه طرفم آمد. دست و پايم را گم كرده بودم. باز خجالت كشيدم، سرم را پايين انداختم. گفتم: «مثل اينكه قرار بود شما مزاحم نشويد.» انگار آمده بود حرفهاي آخرش را بزند. گفت:
«در خيابان كه زشت است، بفرماييد داخل ماشين من حرفم را بزنم.»
گفتم: «هر چي هست همين جا بگوييد.» نگاهي به سمت راست و چپ انداخت. بعد با لحني ملتمسانه گفت: «پري خانم تو را به خدا چند لحظه خوب گوش كنيد.»
گفتم: «گوش ميكنم» و گوش ميكردم فقط به خاطر اينكه ديگر نيايد، حرفش را بزند و جوابش را بگيرد. «شما چه ميخواهيد؟» خنده خيلي كوتاهي كردم و گفتم:
«من چه ميخواهم؟» و باز هم ساكت شدم. با گوشه كتابم بازي مي كردم. جسورتر شد، قدمي جلوتر آمد، با حالتي صميمي و خودماني گفت: «من بيشتر از آنچه شما در خواب ... »
بعد هول شد و من من كرد ... «حتي فكرش هم نميكنيد كه چه قدر به شما علاقه دارم.» ناگهان صداي خودم را شنيدم: «بيخود!»
لحنم چنان تلخ و گزنده بود كه خودم نيز جا خوردم.
بي اغراق مانند تنه درختي در معرض باد تكان خورد و صاف ايستاد و پرسيد: «چرا؟»
«خب من شما را نميخواهم. شما هم نبايد به من فكر كنيد. چند بار بايد اين حرف را بزنم.»
با التماس گفت: «كس ديگري را ميخواهي؟ من كار زشتي كردم؟»
فقط گفتم: «نه» با كنجكاوي و سماجت به من نگاه كرد.
ادامه دادم: «تو را به خدا از فكر من بيرون بياييد.»
مبهوت بود ولي كم كم حواسش جمع شد.
گفت: «دست خودم نيست، روز و شبم شده به تو فكر كردن، دارم ديوانه ميشم يعني ديوانه شدم. از كار و زن حرف آخر را بزنم. اگر به تو نرسم.»
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
لکه ی روی صورت این بچه ماه گرفتگیه کی تا به حال دیدی لکه ی ماه گرفتی از بین بره که این بار دوم باشه ؟! اصلا گیریم که حرف تو درست از آب دراومد و لکه ی روی صورتش کشید ، دستش رو چی کار می خواد بکنه !
قبل از این که من به حرف بیام و لب از لب باز کنم ننه پوران خودش رو جلو کشید و گفت : بسم الله . مگه دستش هم کبوده ؟
ننه صدیقه نگاه غمگینی به نوزاد انداخت و گفت : نه . کبود نیست ! منتهی یکی از دستش ها کجه .
اون قدر حرف ننه صدیقه بهم شوک وارد کرده بود که بی اراده جیغ بلندی کشیدم و شروع کردم به زدن خودم . باورم نمی شد بعد از این همه انتظار بچه م این شکلی باشه . اصلا مگه من چه گناهی کرده بودم که باید این طور مجازات می شدم ! شاید هم کبودی بچه تقصیر ایوب بود ! شاید اگر اون به شکمم لگد نمی زد بچه م این شکلی نمی شد ! اما الان چه فرقی داشت دلیل این مشکل چیه !؟ کسی حرف من رو باور نمی کرد ! همه من رو مقصر می دونستند !
انگار با فکر کردن به ایوب دیوونه شدم . لا به لای گریه هام بلند بلند ایوب رو نفرین می کردم و صورتم رو چنگ می انداختم .
پوران خانوم و ننه صدیقه دست های من رو محکم گرفته بودند و سعی داشتند من رو آروم کنن اما درد من ، چیزی نبود که به این راحتی ها آروم بگیره ! حاصل نه ماه زحمتم به خاطر نامردی ایوب شبیه آل بود و بقیه من رو مقصر می دونستند .
هنوز مشغول زدن خودم بودم که در باز شد و سکینه وارد اتاق شد .
با ورود سکینه بی اراده ساکت شدم و ترسیده و با التماس نگاهی به ننه صدیقه انداختم !
انگار ننه صدیقه و پوران خانوم هم به اندازه ی من شوکه شده بودند و از واکنش سکینه ترسیده بودند که حتی سلام کردن هم از یادشون رفته بود . سکینه چند قدمی جلوتر اومد و همون طور که از بالای سر من نوزاد رو برانداز می کرد رو به ننه صدیقه گفت : چه خبر شده صدیقه . مگه این دختر زایمان نکرده ؟!
ننه صدیقه لب هاش رو جمع کرد و مِن مِن کنان گفت : چرا خانوم بزرگ ! عروست فارغ شده .
سکینه پوزخندی زد و با بی میلی گفت : پس این همه داد و قال برای چیه ؟ نکنه بچه ش دختره !
بعد هم رو کرد به پوران خانوم و گفت : بیار ببینم اون بچه رو پوران . می خوام ببینم چی زاییده !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سایه گلم سلام شبت خوش
مربط به دلتو بسپاربمن
خانمی گفتن پسر ۲ونیم ساله دارم ناخنش رامیکنه
عزیزم ناخنش بلند است اگر اینطوره کوتاه کن ،یا شاید استرس داره بچه بااو دوست باش نازش کن
ببوسش ،بگو برای چی ناخنش رامیکنه اگر ترس است بامهربانی کردن وخریدن جایزه وبهش به مهربانی بگو ناخنت
زخم میشه خون میاد انگشتت درد میگیره ،یاحواسش راپرت کن بااو بازی کن پارک ببر،بگو پسر خوبی باشی واین
کاربد رانکنی جایزه داری نمیخاد همچیز گرون براش بخری یک راه دیگر اخر از همه وقتی خوابید روی انگشتش دوای
قرمز بتادین بزن ولی ببین نخوره صبح که بلند شد بگو وای دیدی چی شد حتی الکی میتونی گریه گنی انشاا.. ترک میکنه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃