🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به سایه جان عزیز و خواهرها و برادرهای گل مجازیم ندیده همتون رو دوست دارم
برای خواهری که نگران برادرشه
عزیزم خواهرگلم منم بیوه بودم شوهر سابقم اعتیاد به ه.روئین و شی.شه
داشت که جدا شدم بعداز طلاق با یه پسر مجرد آشنا شدم که گفت من
مشکلی با بیوه بودنت ندارم و سه سالم ازش کوچکتر بودم اما خانوادش راضی نبودن آقا اومد جلو و
خواستگاری کرد خودش تنها اومد و خیلی بی سر و صدا رفتیم عقد کردیم
تازه دردسرهای من شروع شد منو قایم کرد به کسی نشون نداد بماند که
در طول عقد بهم با دختر خاله ی خودم خی.انت کرد برای من خونه
نگرفت اما برای تنها بودن خودشون خونه گرفت بعداز چندماه مادرش فوت
کرد خواهراش که دیدن برادرشون تنها شده و نمیخواستن هرروز بره خونشون
به من گفتن تو که زنشی بیا باهاش زندگی کن رفتم با همه چی ساختم با اخلاق بدش
با بی خیالی هاش با حرفای یک کلاغ و چهل کلاغ خانوادش با ورشکسته
شدنش بعد از رفتنم به زندگیش باز خیا.نت کرد و چون ازدواج دومم بود چیزی نگفتم خانوادش فهمیدن که من
چقدر صبور و خانمم باهام رفت وآمد کردن حامله شدم و خدا پسری بهمون
داد الان پسرم ۸ سالشه شوهرم میگه با من خوشبخته چون پای تمام
بدیهاش موندم اما من ذره ای احساس خوشبختی و راحتی تواین
زندگی نمیکنم بعداز گذشت نه سال تا اعتراضی میکنم از چیزی ناراحت میشم
یا به بیکارشدنش و خوابیدنش توخونه گله میکنم بهم میگه به چیت مینازی
به بیوه بودنت اگه دختر بودی چکار میکردی با شوهرقبلیت خوب عشق و
حال کردی و دست دومی و از این حرف ها من که هیچ وقت دیگه دلم با شوهرم صاف نمیشه حالا عزیزم
شماهم اول بفهمید اون خانم چرا طلاق گرفته
مشکلش چی بوده حتی اگه میتونی خودت با اون خانم صحبت کن جوری
رفتار نکنید که بعدها اگر وارد زندگیتون شد خوب زندگی کرد شما هم تحسینش کنید و هم شرمندش بشید
گاهی اوقات اونی نمیشه که ما دوست داریم من که فکر میکردم این بار
خوشبخت میشم خوشبخت که نشدم هیچ عصبی افسرده دائم نگران کرایه خونه و بقیه ی مشکلات هستم چون
شوهرم بیخیاله انشالله که خدا هم برای برادرت و هم اون خانم بهترین سرنوشت رو نوشته باشه انشالله که خوشبختی توی پیشونی هر دوشون باشه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام،در پاسخ به این خانم،باید بگم منم یه خواهر شوهر داشتم که البته چند ساله به رحمت خدا رفته وفقط خاطرات بدش به جامونده،معمولا یه تیکه مینداخت وبعد خودش قش قش میخندید واز ناراحتی طرف مقابل لذت میبرد واگه اعتراضی میکردی میگفت وا چقدر بیجنبه ای شوخی کردم
تا یکبار جلو کل جمع خیلی جدی گفتم ببخشید اگه منظورتون فقط شوخی هست باید بگم من اصلا ازین شوخیا که به یکنفر بخندن خوشم نمیاد وخیلی خودمو کنترل میکنم که احترامتونو حفظ کنم ولی نمیدونم تاچه موقع میتونم خودمو کنترل کنم،لطفا بامن شوخی نکنین
شوخی چیزیه که همه باهم بخندن ،نه به هم
اونجا خواهر شوهرم عصبانی شد وسرخ شد ولی سریع خودشو کنترل کرد وگفت چون دوستت داشتم باهات شوخی میکردم حالا که جنبه نداری دیگه اصلا باهات شوخی نمیکنم
منم گفتم از خواهر ودختراتون بیشتر دوستم دارین؟ لطفا با اونا شوخی کنین
البته من خودمم فرد سنگینی هستم واهل حرفای سبک وبیمغز نیستم وتا حدی خودمو طوری نشون دادم که همه بهم احترام میزارن منم باحترام باهمه صحبت میکنم وکوچکتر وبزرگتر رو (شما)خطاب میکنم،وهمیشه فاصله رو باخانواده شوهر حفظ میکنم
موفق باشید
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقتتون بخیر
برای خانمی که گفتن ۲۰سالشونه و باردارن
قرص ب۶و دمیترون هیچ مشکلی برای جنین ایجاد نمیکنه
من خودم سر دو تا بارداری هام مدام از این دو تا قرص استفاده میکردم تازه من تا توی اطاق زایمان حالت تهوع داشتم 😜😂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
هدایت شده از آرشیو آرام و دلبرونه
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به نظر من صمیمیت با همکار وقتی دردسرساز میشه که جای صمیمیت با همسر رو بگیره؛ یعنی حرفها و احساساتی رو که باید با همسرت در میون بذاره، فقط با اون شخص مطرح کنه و تو رو از خودش دور کنه. ببین واقعاً چنین تغییری توی رابطهتون اتفاق افتاده یا نه.
🍃🌸
من جای تو بودم، اول مشخص میکردم دقیقاً کدوم رفتار ناراحتم کرده، بعد درباره همون حرف میزدم. چون اگر بحث به اتهام و انکار کشیده بشه، ممکنه اصل موضوع گم بشه. هدفت باید روشن شدن حقیقت و مشخص شدن حد و مرزها باشه، نه اینکه حتماً ثابت کنی حق با توئه.
🍃🌸
یه نکته رو هم فراموش نکن؛ برای حفظ زندگی مشترک نباید هر نگرانیای رو قورت بدی و به روی خودت نیاری. اگر ارتباطی واقعاً از حد معمول گذشته، حق داری دربارهاش سؤال کنی و انتظار شفافیت داشته باشی. اما قبل از اینکه اسم خیانت روش بذاری، به خودت فرصت بده واقعیت رو بفهمی. اعتماد مهمه، ولی اعتماد به معنی نادیده گرفتن احساسات خودت نیست.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پاییز سال ۱۳۷۶ بود... 🍂
اون موقعها که نه گوشیای بود، نه پیام عاشقانهای که نصفهشب بفرستی، نه میشد هر وقت دلت گرفت صدای طرف مقابلت رو بشنوی؛ برای چند دقیقه حرف زدن با کسی که دوستش داشتی، باید کلی نقشه میکشیدی!
من و رضا تازه نامزد کرده بودیم. خونهشون اونطرف شهر بود و خانوادههامون هم روی رفتوآمدمون حساس بودن. تنها راهی که داشتیم، تلفن همگانی سر خیابون بود.
هر پنجشنبه عصر، درست ساعت پنج، میرفتم سراغ همون تلفن سبز رنگ کنار روزنامهفروشی. رضا از محل کارش زنگ میزد و اگه من به موقع میرسیدم، چند دقیقهای با هم حرف میزدیم.
یه پنجشنبه بارونی، دیر رسیدم. وقتی به تلفن رسیدم، خبری از رضا نبود. با دلخوری برگشتم خونه و تمام شب فکر کردم شاید یادش رفته یا دیگه مثل قبل مشتاق نیست منو ببینه.
فردای اون روز، خواهرش اومد خونمون و یه سکه قدیمی گذاشت کف دستم.
گفت: «رضا گفته اینو بده بهت و بگو دیروز هرچی گشت، نتونست از تلفن زنگ بزنه. سکه رو هم از جیبش پیدا کرده، گفته مال تو باشه که دفعه بعد منتظر نمونی!»
سکه رو گرفتم و خندیدم. پشتش با خودکار یه جمله نوشته بود:
«اگه یه روز صدای منو نشنیدی، فکر نکن دلم باهات حرف نزده.»
اون جمله رو سالها نگه داشتم.
ازدواج کردیم، خونه ساختیم، بچهدار شدیم و زندگی با تمام سختیها و شیرینیهاش گذشت. تلفن همگانیها کمکم جمع شدن و اون خیابون قدیمی هم شکل دیگهای گرفت.
تا اینکه چند روز پیش، داشتم وسایل قدیمی رو مرتب میکردم که سکه از لای یه دفترچه افتاد روی زمین.
همسرم سکه رو برداشت، چند لحظه نگاهش کرد و خندید.
گفت: «وای، این هنوز پیشته؟»
گفتم: «مگه میشه بندازمش دور؟ اون روز فکر کردم فراموشم کردی، ولی تو حتی یه سکه هم پیدا کردی که بهم بگی یادت هستم.»
خندید و گفت: «اون روز خودم بیشتر از تو ناراحت بودم. میدونی چند بار رفتم سراغ اون تلفن که شاید تو برگشته باشی؟»
بعد سکه رو گذاشت توی دستم و گفت: «حالا دیگه لازم نیست منتظر تلفن همگانی بمونی؛ هر وقت دلت گرفت، خودم کنارتم.»
منم گفتم: «ولی قبول کن اون چند دقیقه حرف زدن، از صدتا تماس تصویری امروزی قشنگتر بود!»
هر دو خندیدیم...
بعضی عشقها مال دورانیان که برای شنیدن صدای همدیگه باید صبر میکردیم، دلتنگ میشدیم و گاهی با یه سکه کوچیک، یه دنیا حرف به هم میزدیم.
شاید قشنگی عاشقی قدیم همین بود؛ آدمها کمتر به هم دسترسی داشتن، ولی برای رسیدن به هم بیشتر تلاش میکردن. ❤️📞🍂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
فقط یک پیرمرد که شیر و نان در دست داشت خیالم راحت شد. با عجله نامه را باز کردم. یک دفعه مقداری پول، وای چه قدر دلار روی برفها ریختند. آهسته و با احتیاط از روی زمین همه را جمع کردم و دوباره در پاکت گذاشتم. بعد نامه را خواندم. وقتی میخواندم انگار با صدای جذاب خودش میشنیدم. انگار رو به رویم ایستاده بود و خودش می خواند. حرکاتش برام زنده شد، لبخندهایش، وقتی دستش را داخل موهایش میبرد.
نوشته بود نگران خرج تحصیل و ... غیره نباشم. نوشته بود «چه میخواهی، برایت بفرستم.»
از حال مادرم پرسیدم بود و بیشتر از همه تاکید کرده بود که مواظب خودم باشم. از نوشته هایش حال نگرانش را درک می کردم، دل تنگش را و اینکه چقدر دلش میخواست پیش من باشد. از لجبازیهایمان یاد کرده بود و از پشیمانیش نوشته بود. از وضع درس و امتحانم پرسیده بود و جمله ای راجع به فرید نوشته بود. « مطمئن هستم فرید به دیدنت میاد پس سفارشم را فراموش نکن، هنوز وقت فکر کردن داری.» وای که در آن لحظه فقط آرزو داشتم در کنارم بود و میگفتم:«فقط تو!» دیگر خیلی دیر شده که بخواهم یا بتوانم فکر کنم. ولی نبود، فقط نامه اش و یک عکس که برایم فرستاده بود را همراه داشتم. پس تمام حرفهای دلم را در یک کاغذ نوشتم تا به همان آدرس که روی پاکت بود بفرستم. همان روز فرحناز را دیدم. سرچهارراه، من راه مستقیم را میرفتم و او به سوی دبیرستان پیچید. هر دو ایستادیم. نگاه فرحناز سرد بود و لحنش دیگر مانند گذشته نبود. نمیدانم تغییر رفتارش به خاطر فرید بود یا اینکه عوض شدن دبیرستان من و اینکه کمتر مرا میبیند. پرسیدم: «چه طور پیاده می روی دبیرستان؟» با بی حوصلگی جواب داد:« عجب دل خوشی داری ها ؟ همان روز هم فرید به خاطر تو مرا میاورد و میبرد.» خندیدم و گفتم:« جدی؟» او هم خندۀ سردی کرد و گفت:
« شوخی ندارم. بیچاره برادرم از آب و غذا هم افتاده. فکر کنم اگر این طوری پیش برود سر کارش هم نمی رود.»
من که در آن لحظه فقط و فقط به بهرام فکر می کردم، گفتم...