eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
780 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 پاییز سال ۱۳۷۶ بود... 🍂 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پاییز سال ۱۳۷۶ بود... 🍂 اون موقع‌ها که نه گوشی‌ای بود، نه پیام عاشقانه‌ای که نصفه‌شب بفرستی، نه می‌شد هر وقت دلت گرفت صدای طرف مقابلت رو بشنوی؛ برای چند دقیقه حرف زدن با کسی که دوستش داشتی، باید کلی نقشه می‌کشیدی! من و رضا تازه نامزد کرده بودیم. خونه‌شون اون‌طرف شهر بود و خانواده‌هامون هم روی رفت‌وآمدمون حساس بودن. تنها راهی که داشتیم، تلفن همگانی سر خیابون بود. هر پنجشنبه عصر، درست ساعت پنج، می‌رفتم سراغ همون تلفن سبز رنگ کنار روزنامه‌فروشی. رضا از محل کارش زنگ می‌زد و اگه من به موقع می‌رسیدم، چند دقیقه‌ای با هم حرف می‌زدیم. یه پنجشنبه بارونی، دیر رسیدم. وقتی به تلفن رسیدم، خبری از رضا نبود. با دلخوری برگشتم خونه و تمام شب فکر کردم شاید یادش رفته یا دیگه مثل قبل مشتاق نیست منو ببینه. فردای اون روز، خواهرش اومد خونمون و یه سکه قدیمی گذاشت کف دستم. گفت: «رضا گفته اینو بده بهت و بگو دیروز هرچی گشت، نتونست از تلفن زنگ بزنه. سکه رو هم از جیبش پیدا کرده، گفته مال تو باشه که دفعه بعد منتظر نمونی!» سکه رو گرفتم و خندیدم. پشتش با خودکار یه جمله نوشته بود: «اگه یه روز صدای منو نشنیدی، فکر نکن دلم باهات حرف نزده.» اون جمله رو سال‌ها نگه داشتم. ازدواج کردیم، خونه ساختیم، بچه‌دار شدیم و زندگی با تمام سختی‌ها و شیرینی‌هاش گذشت. تلفن همگانی‌ها کم‌کم جمع شدن و اون خیابون قدیمی هم شکل دیگه‌ای گرفت. تا اینکه چند روز پیش، داشتم وسایل قدیمی رو مرتب می‌کردم که سکه از لای یه دفترچه افتاد روی زمین. همسرم سکه رو برداشت، چند لحظه نگاهش کرد و خندید. گفت: «وای، این هنوز پیشته؟» گفتم: «مگه می‌شه بندازمش دور؟ اون روز فکر کردم فراموشم کردی، ولی تو حتی یه سکه هم پیدا کردی که بهم بگی یادت هستم.» خندید و گفت: «اون روز خودم بیشتر از تو ناراحت بودم. می‌دونی چند بار رفتم سراغ اون تلفن که شاید تو برگشته باشی؟» بعد سکه رو گذاشت توی دستم و گفت: «حالا دیگه لازم نیست منتظر تلفن همگانی بمونی؛ هر وقت دلت گرفت، خودم کنارتم.» منم گفتم: «ولی قبول کن اون چند دقیقه حرف زدن، از صدتا تماس تصویری امروزی قشنگ‌تر بود!» هر دو خندیدیم... بعضی عشق‌ها مال دورانی‌ان که برای شنیدن صدای همدیگه باید صبر می‌کردیم، دلتنگ می‌شدیم و گاهی با یه سکه کوچیک، یه دنیا حرف به هم می‌زدیم. شاید قشنگی عاشقی قدیم همین بود؛ آدم‌ها کمتر به هم دسترسی داشتن، ولی برای رسیدن به هم بیشتر تلاش می‌کردن. ❤️📞🍂 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
فقط یک پیرمرد که شیر و نان در دست داشت خیالم راحت شد. با عجله نامه را باز کردم. یک دفعه مقداری پول، وای چه قدر دلار روی برف‌ها ریختند. آهسته و با احتیاط از روی زمین همه را جمع کردم و دوباره در پاکت گذاشتم. بعد نامه را خواندم. وقتی میخواندم انگار با صدای جذاب خودش میشنیدم. انگار رو به رویم ایستاده بود و خودش می خواند. حرکاتش برام زنده شد، لبخندهایش، وقتی دستش را داخل موهایش میبرد. نوشته بود نگران خرج تحصیل و ... غیره نباشم. نوشته بود «چه میخواهی، برایت بفرستم.» از حال مادرم پرسیدم بود و بیشتر از همه تاکید کرده بود که مواظب خودم باشم. از نوشته هایش حال نگرانش را درک می کردم، دل تنگش را و اینکه چقدر دلش میخواست پیش من باشد. از لجبازی‌هایمان یاد کرده بود و از پشیمانیش نوشته بود. از وضع درس و امتحانم پرسیده بود و جمله ای راجع به فرید نوشته بود. « مطمئن هستم فرید به دیدنت میاد پس سفارشم را فراموش نکن، هنوز وقت فکر کردن داری.» وای که در آن لحظه فقط آرزو داشتم در کنارم بود و میگفتم:«فقط تو!» دیگر خیلی دیر شده که بخواهم یا بتوانم فکر کنم. ولی نبود، فقط نامه اش و یک عکس که برایم فرستاده بود را همراه داشتم. پس تمام حرفهای دلم را در یک کاغذ نوشتم تا به همان آدرس که روی پاکت بود بفرستم. همان روز فرحناز را دیدم. سرچهارراه، من راه مستقیم را میرفتم و او به سوی دبیرستان پیچید. هر دو ایستادیم. نگاه فرحناز سرد بود و لحنش دیگر مانند گذشته نبود. نمیدانم تغییر رفتارش به خاطر فرید بود یا اینکه عوض شدن دبیرستان من و اینکه کمتر مرا میبیند. پرسیدم: «چه طور پیاده می روی دبیرستان؟» با بی حوصلگی جواب داد:« عجب دل خوشی داری ها ؟ همان روز هم فرید به خاطر تو مرا میاورد و میبرد.» خندیدم و گفتم:« جدی؟» او هم خندۀ سردی کرد و گفت: « شوخی ندارم. بیچاره برادرم از آب و غذا هم افتاده. فکر کنم اگر این طوری پیش برود سر کارش هم نمی رود.» من که در آن لحظه فقط و فقط به بهرام فکر می کردم، گفتم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
اگر مادرم اون بچه رو می دید چی می گفت ! چطور می تونستم حرف مردم رو تحمل کنم ! وای که اگر طلعت این بچه رو می دید ! یحتمل همه مثل سکینه فکر می کردند من گناهکارم و این بچه چون حاصل گناه من بوده این شکلی شده . فکر های وحشتناک و نیش و کنایه هایی که مطمئنا قرار بود از بقیه بشنوم توی سرم چرخ می خورد و حالم رو بدتر می کرد ! تو رو خدا از این جا ببرش ننه صدیقه . دیدنش داره آزارم می ده . ننه صدیقه بی حوصله بچه رو کمی به خودش فشار داد و رو به پوران خانوم گفت : مگه نمی بینی شیطون رفته تو جلد این دختر ! برو یه چیکه آب قند بیار بریزم گلوی این بچه حلقش خشک شد از بس گریه کرد . الانه که از گرسنگی تلف بشه این طفل معصوم . پوران خانوم با بی حوصلگی از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت . انگار با ‌شنیدن حرف های ننه صدیقه نور امید تو دل من روشن شد . این طور که از حرف های ننه صدیقه پیدا بود اگر شیرش نمی دادم به چند روز نرسیده از گرسنگی تلف می شد و شرش از سرم کم می شد . این طوری مجبور نبودم نگاه های معنا دار بقیه و نیش و کنایه هاشون رو تحمل کنم . اصلا این طوری خودش هم می مرد و از این زندگی راحت می شد . تو اون دوره و زمونه همین طوریش هم دخترها با بدبختی زنده بودن و زندگی می کردن چه برسه به این که بچه ی من عیب بزرگی هم روی صورتش داشت که هیچ جوره نمی شد ازش چشم پوشی کرد . سرم رو زیر پتو پنهون کرده بودم و سعی می کردم به غرغرهای ننه صدیقه و نصحیت های پوران خانوم توجه نکنم که ضربه ای به در زده زده شد و بعدش صدای بهادر که اجازه ی ورود می خواست به گوشم رسید . ترسیده از جا پریدم و وحشت زده به ننه صدیقه نگاه کردم . با دیدن من رو ترش کرد و با غیظ گفت : بیا تو پسر جان . بلکه تو بتونی این زن ناقص العلقلت رو سر عقل بیاری . هنوز حرف ننه صدیقه تموم نشده بود که در باز شد و بهادر باچهره ی درهم و خسته وارد اتاق شد . نیم نگاهی به من انداخت و همون طور که کنار در می نشست گفت : چه خبر شده ننه صدیقه !خانوم بزرگ چی میگه ؟ ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
عباس با گیجی گفت +چی میگید خانم؟ دختر خان؟ خان که دختری جز ستاره نداره! ستاره هم که بچه اس لبخند تلخی زدم و گفتم +منظورم ستاره اس! باور نکردنیه اما همه چیز واضح و مشخصه، اینو بهت گفتم تا بدونی موضوع چقدر مهمه، بعید نیست یاسر و مرتضی بلایی سرخان نیاورده باشن! من تلاش کردم مانع رفتنش بشم اما حریفش نشدم، خون جلوی چشمش رو گرفته بود... به هرحال خان سن و سالی ازش گذشته و اون دو نفر جوون هستن و خیلی راحت میتونن حریف خان بشن! برای همین اصرار دارم بگردید و خان رو پیدا کنید عباس با بهت دستی به موهاش کشید و گفت +باورم نمیشه... ستاره فقط یک بچه است! چطور... چطور ممکنه... قدمی به عقب برداشت و زمزمه وار گفت +برمیگردم دنبال خان.. چند نفرو با خودم میبرم و شده تا صبح وجب به وجب این ده رو بگردم، خان رو پیدا میکنم اینو گفت و به سرعت از خونه ام بیرون زد اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد، فرج خان خوب یا بد پدر بچه های من بود، در نبود بلقیس خانم تنها حامی و پشتیبان من و بچه هام بود، از طرفی ستاره جز پدرش کسی رو نداشت... دلم نمیخواست بلایی سرش بیاد و به شدت پشیمون بودم بابت گفتن حقیقت اما ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..