eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
778 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 برای اون خواهری که شوهرش ویلا داره وخونه نمیاد نیماد به درک همان بهتر که نیاد میخاد درس اخلاق 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 باسلام برای اون خواهری که شوهرش ویلا داره وخونه نمیاد نیماد به درک همان بهتر که نیاد میخاد درس اخلاق به بچه ها بدهد میخاد برات زنداری کن .واگزارش بکن به خدا زندگیت را بچسب بچه ها را بزرگ ودرست بزرگ کن.هم مادری کن وهم پدری .موفق باشید. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
کاری رو آموزش میده که حتی زمان جنگ هم با یک گوشی میشه درآمد بالا و حلال داشت💰 https://eitaa.com/joinchat/2627535619Cb282a56268
🍃🌸🍃 برای خانومی که از رابطه ی همسرش می‌ترسه... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 به نظرم تا وقتی دقیق نمی‌دونی چه اتفاقی افتاده، نه خودتو عذاب بده نه زود قضاوت کن. ولی اینم درست نیست که چیزی ناراحتت کرده و فقط به خاطر ترس از دعوا سکوت کنی. با همسرت حرف بزن و ببین توضیحش چیه. 🍃🍃 من اگر جای تو بودم، بیشتر از خود صمیمیت، به واکنش همسرم وقتی موضوع رو مطرح می‌کردم توجه می‌کردم. آدم ممکنه با همکارش راحت باشه، ولی باید بتونه نگرانی همسرش رو هم بشنوه و درباره حد و مرز این رابطه شفاف باشه. 🍃🌸 ببین برادر من، هر صمیمیتی به معنی خیانت نیست، اما هر چیزی رو هم نباید به اسم همکار بودن نادیده گرفت. مهم اینه که نوع ارتباطشون چطوره، آیا چیزی رو ازت پنهان می‌کنه و آیا رفتارش باعث شده اعتماد تو آسیب ببینه یا نه. 🌸🍃 من به نظرم اگر چیزی دیدی که ناراحتت کرده، مستقیم و بدون دعوا مطرحش کن. نگو تو حتماً با اون رابطه داری؛ بگو این رفتار رو دیدم و باعث شده احساس ناامنی کنم. بذار اول توضیح بده، بعد درباره حرف‌هاش فکر کن. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من ۳۵ سالمه وهمسرم ۴۲ما ۲۰ سال باهم ازدواج کردیم وبلایی نبوده سرم نیومده باشه معتاد شد چند بار ترکش دادم ولی باز برگشت 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام من ۳۵ سالمه وهمسرم ۴۲ما ۲۰ سال باهم ازدواج کردیم وبلایی نبوده سرم نیومده باشه معتاد شد چند بار ترکش دادم ولی باز برگشت روزهایی بود بچه هام اصلا پدرشونو نمیدیدن از روز اول ازدواج کار کردم وروی پای خودم ایستادم باخیاطی کردن خرج خونه وبچه هامو دادم به سختی کار کردم وزندگی سختی داشتم بعضی روزها آنقدر خمار بود که مجبور بودم از خرجی بچه هام بزنم بدم هزینه موادش کنه تا با بداخلاقی نکنه ما سنتی باهم ازدواج کردیم وتاحالا آنقدر دلمو شکسته وبلا سرم آورده که نتونستم عاشقش بشم چند بار اقدام به طلاق کردم ولی به دست وپا افتاده دلم سوخته برگشتم مشکلی که الان درگیرم اعتیادشو ترک نکرده که هیچ یه اخلاق بدی پیدا کرده همش با صدای بلند فین میکنه دوستش تو بینیشه هر چند دقیقه یکبار دخترم ۱۲ سالشه آنقدر پرخاشگر و عصبانی شده همش سرش داد میکشه میگه بابا کاش یاتو بمیری یامن از دستت راحت شم پسرم ۱۸ سالشه از بس تشنج زیاده رفته سیگاری شده بااینکه رشته ریاضی میخوند شاگرد اول بود هرسال و امسال کنکور داشت شرکت نکرد بامن رابطشون خوبه بچه ها ومن نمیخوام به روی پسرم بیارم که سیگار میکشه ونمیدونم باید چیکار کنم خواهش میکنم راهنمایی کنید به هیچ وجه طلاق نمیده تا حالا خیلی باهاش حرف زدم التماسش کردم این کارها رو بزاره کنار ولی انگار نه انگار الانم با پسرم حرفش شده پسرم و بیرون کرده وهرچی باهاش حرف میزنم میگم مامان جان برگرد خونه میگه نمیام خواهش میکنم پسر ۳۲ ساله وبقیه اعضا راهنمایی کنید خیلی خستم خیلی ممنونم منم باشم مادر بی پناه پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 سال ۱۳۶۹بود؛ 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سال ۱۳۶۹ بود؛ از اون سال‌هایی که صبح جمعه‌ها صدای رادیو از خونه‌ی همسایه می‌اومد، باباها با زیرپیراهنی رکابی روزنامه می‌خوندن و مامان‌ها از همون اول صبح بساط صبحونه رو با پنیر لیقوان و کره‌ی محلی و چای تازه‌دم می‌چیدن. من تازه نوزده سالم شده بود و هر پنجشنبه عصر، برای خرید نون سنگک می‌رفتم نونوایی سر خیابون. یه نونوایی قدیمی با تنور بزرگ و صف طولانی که بوی نونش تا چند کوچه اون‌طرف‌تر می‌رفت. اون روزها یه پسر جوون با دوچرخه‌ی آبی از جلوی نونوایی رد می‌شد. سبد کوچیکی جلوی دوچرخه‌ش داشت و زنگش صدای خاصی می‌داد؛ یه صدای ریز و زنگ‌دار که حتی از بین شلوغی کوچه هم می‌شناختمش. اولین بار وقتی دیدمش که نون‌های داغ از دستم سر خوردن و چند تا سنگک افتادن روی زمین. قبل از اینکه خم بشم، از دوچرخه پیاده شد و کمکم کرد نون‌ها رو جمع کنم. بعد نون‌های تمیزتر رو توی پارچه‌ی نونی پیچید و گفت: «این‌ها رو ببر، بقیه‌ش رو من حساب می‌کنم.» من که از خجالت سرخ شده بودم، گفتم: «لازم نیست، خودم پول دارم.» لبخند زد و گفت: «پس دفعه‌ی بعد که اومدی نون بخری، یه سلام بهم بده؛ حسابمون صاف می‌شه!» از اون پنجشنبه به بعد، دیگه صدای زنگ دوچرخه‌ش برای من یه صدای معمولی نبود. گاهی از پنجره می‌دیدمش که از کوچه رد می‌شه و من بی‌اختیار می‌رفتم سراغ پارچه‌ی نونی که روی طاقچه بود، انگار یادم می‌اومد یه کاری دارم! چند ماه گذشت. یه روز که برای خرید نون رفتم، دیدم دوچرخه‌ش کنار دیوار تکیه داده شده و خودش جلوی نونوایی ایستاده. این بار نه از نون خبری بود و نه از عجله. فقط یه پاکت کوچیک بهم داد و گفت: «این رو وقتی رسیدی خونه باز کن.» توی پاکت یه تکه کاغذ بود که با خطی کج‌ومعوج نوشته بود: «من هر پنجشنبه منتظر صدای قدم‌هاتم. اگه خانواده‌ت اجازه بدن، دوست دارم یه روز با مادرم بیایم خواستگاری.» اون شب تا صبح خوابم نبرد. فرداش موضوع رو به مامانم گفتم و چند ماه بعد، خانواده‌ها با هم آشنا شدن. وقتی برای اولین بار با خانواده‌ش اومدن خواستگاری، از خجالت حتی سرم رو درست بلند نمی‌کردم. اما یه لحظه که چای تعارف می‌کردم، دیدم زیر لب می‌گه: «پس بالاخره سلاممون حساب شد!» سال‌هاست از اون روزها گذشته. دوچرخه‌ی آبی دیگه وجود نداره، نونوایی قدیمی هم چند سال پیش بازسازی شده، اما هنوز پنجشنبه‌ها که از خواب بیدار می‌شم، شوهرم گاهی زودتر از من می‌ره نون تازه می‌گیره. وقتی برمی‌گرده، نون رو روی سفره می‌ذاره و می‌گه: «خانم، حسابمون هنوزم صاف نشده!» منم می‌خندم و می‌گم: «با این همه سال، دیگه باید تا آخر عمر نون منو بخری!» بعد چای می‌ریزیم، پنیر رو از یخچال درمیاریم و کنار هم صبحونه می‌خوریم؛ درست مثل همون صبح‌های قدیم که هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم یه نونوایی شلوغ و یه دوچرخه‌ی آبی قراره ما رو به هم برسونه. بعضی قصه‌های عاشقانه نه توی مهمونی‌های مجلل شروع می‌شن، نه با حرف‌های عجیب‌وغریب؛ گاهی یه سلام ساده وسط صف نونوایی، می‌تونه آغاز زندگی‌ای باشه که سال‌ها بعد، هنوز بوی نون داغ و عشق بده. ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 قشنگه بخونید 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ‌ دویست سال پیش دو دوست همسفر شده بودند از کوهها و دشتها گذشتند تا به جنگلی پر درخت رسیدند کمی که در جنگل پیش رفتند صدای خرناس یک خرس قهوه ایی بزرگ را شنیدند صدا آنقدر نزدیک بود که آن دو همسفر از ترس گیج شده بودند یکی از دوستان از درختی بالا رفت بدون توجه به دوستش و اینکه چه عاقبتی در انتظار اوست دوست دیگر که دید تنهاست خود را بر زمین انداخت چون شنیده بود خرس ها با مردگان کاری ندارند خرس که نزدیک شد سرش را نزدیک صورت مسافر بخت برگشته روی زمین کرد و چون او را بی حرکت دید پس از کمی خیره شدن به او راهش را گرفت و رفت. دوست بالای درخت پایین آمد و به دوستش که نشسته بود گفت آن خرس به تو چه گفت، چون دیدم در نزدیکی گوشت دهانش را تکان می دهد. دوست دیگر گفت : خرس به من گفت : با دوستی همسفر شو که پشتیبان و یاورت باشد نه آنکه تا ترسید رهایت کند به قول حکیم ارد بزرگ : «دوستی تنها برآیند نیاز ما نیست ، از خودگذشتگی نخستین پایه دوستی است» . پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای خانومی که از شوهرش گله منده 🍃