eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
779 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خانم من همیشه پیام های خواهرای عزیزم رو تو کانال درمورد مادرشوهر می‌خوندم تعجب میکردم ک چرا انقدر بد هستن ک دیروز سر خودم اومدم به دلایلی چند ماهی پیش مادرشوهرم بودم و زندگی میکردم و حامله بودم و یک ساعت خوب بود و سه ساعت نیش میزد و گذشت و من اصرار کردم به همسرم ک برگردیم شهر خودمون ک بریم و مادرشوهرم ناراحت شده بود و ماخودمون خونه اجاره کردیم و اوایل همسرم کار گیرش نمیومد و بچمون دنیا اومد بگذریم تو بیمارستان چیکار کرد بازم چون از بچگی بی زبون بودم فقط اشک ریختم و هر موقع میومد خونمون طعنه میزد و من چون انسان صاف و ساده ای بودم متوجه نمی‌شدم و اینبار ک اومد برادر شوهرمم خونمون بود و مجرده ومادرش بهش گفت بیا همراه من بریم اونجا کار کن چون شهر دیگ هست با همسرش من گفتم فکر نکنم بتونه اونجا وایسه سخته غربت و مادرشوهرم شروع کرد و گفت اون یکی بچمم میموند نزاشتن و حالا خودتون بکشین مثل گدا زندگی میکنین من جلوی برادرشوهرم خجالت کشیدم خداشاهده چندروز اونجا بود هرروز توهم ظرفی پنج تیکه گوشت میزاشتم هرروز میوه میخریدم و خلاصه من رفتم تو اتاق به همسرم ک خواب بود با چشم گریون گفتم و بلند شد و اومد تو اتاق ک مگ دروغ میگم مثل گدا ها هستین و تو گند و کثافت زندگی میکنین بخاطر چی بخاطر اینک دو تا لیوان گزاشته بودم توسینک بگذریم ک درک نکرد ک من بچه کوچیک دارم و مدام بهونه میگیره ک بغلش کنم و بعضی مواقع به کارام نمیرسم و خلاصه شروع کرد به فخر فروختن ک ما الهی شکر داریم و میخوریم و چون پدرهمسرم فوت کردن و همسر دوم ایشون هست و وسط دعوا گفت من دختری میخاستم بیاد اونجا و من نمیتونم مثل مادر تو برم گدایی چون مادر من تحت پوشش کمیته هست دلم خیلی شکست و قرآن برداشت نفرین کردن الهی پسرم به عزات بشینه و خودم بچه رو بزرگ کنم برادرشوهرمم عصبانی شدو انداختش بیرون و رفت اما با اینک خیلی دلمو شکوند دلم سوخت ک اینجوری رفت و از دیروز تاحالا از بس گریه کردم چشمام قرمز کرده و آخر کاری گفت زنگ بچم میزنم کاری به تو گوه ندارم و دلم میسوزه کاش تو عمرم یبار بهش بی احترامی کرده بودم و مثل مادر دوسش داشتم و چون دلم گرفته بود خاستم باهاتون درد دل کنم پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 خب من درمورد افسردگی سوال داشتم که نشخوار ذهنی دارم🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خب من درمورد افسردگی سوال داشتم که نشخوار ذهنی دارم فکرو خیال میکنم تنبل شدم نا امید شدم میشه دوستان راهنماییم کنن ایا لازمه برم دکتر چت راهکار خونگی دوستان توصیه میکنند دوستان لطفا منا راهنمایی کنید پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من چند بارپیام دادم گسی جواب پیام نداد اگه میشه یه جواب به پیام من بدید سوالم من پنج سال طلاق گرفتم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام من چند بارپیام دادم گسی جواب پیام نداد اگه میشه یه جواب به پیام من بدید سوالم من پنج سال طلاق گرفتم شوهرم همشهری ما هست وقتی ی‌کی ازخانواده مثلابکن شوهر من رفت خواستگاری یکی یامیخوادزن بگیر من هول میشم تبش قلب میگیرم رنگ صورتم می پره خانوادم میگنه چت شد چرا رنگ ت پرید خیلی نارحت میشم نمیدونم چرا این حالت بهم دست میده خواهشن یه راه حل بگید تا این حالت ها سراغم نیاد الان 5سال این مشگل دارم دیگه خسته شدم پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 شماره یکیو دارم ولی نمیدونم چجوری بزنم تو اینستا ک پیجش برام بالا بیاد... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ب همه😊🌷🩵 ببخشید ی سوال؛ شماره یکیو دارم ولی نمیدونم چجوری بزنم تو اینستا ک پیجش برام بالا بیاد... میتونم با همین شمارش، صحفه اشو از توی اینستا در بیارم؟! ممنون میشم توضیح بدید🙏🌷🩵 اجر همه با امام حسین 🙂🌷🩵 منم دختر خوزستانی از تبار لر☺️🌷🩵 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 سال ۱۳۷۳ بود🍃 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سال ۱۳۷۳ بود؛ اون موقع‌ها که هنوز خیلی از خونه‌ها صدای چرخ خیاطی سینگرشون از پنجره می‌اومد بیرون. مامان منم خیاطی می‌کرد و بیشتر لباس‌های همسایه‌ها رو می‌دوخت. من عصرها کنارش می‌نشستم و نخ و سوزن‌هاشو مرتب می‌کردم. یه روز پسر همسایه‌مون، مهدی، اومد یه شلوار بده مامانم کوتاه کنه. وقتی داشت می‌رفت، چشمش به من افتاد که داشتم نخ سفید رو از قرقره باز می‌کردم. گفت: «شما همیشه این‌قدر جدی کار می‌کنین؟» گفتم: «یکی باید به مامانم کمک کنه دیگه!» خندید و رفت. فکر نمی‌کردم این گفت‌وگوی کوتاه، شروع آشنایی‌مون باشه. از اون به بعد هر چند وقت یه بار یه چیزی می‌آورد خونه‌مون برای دوختن یا تعمیر کردن. یه بار دکمه‌ی پیراهنش افتاده بود، یه بار زیپ کاپشنش خراب شده بود. مامانم هم هر دفعه می‌گفت: «این پسر انگار توی خونه‌شون کسی بلد نیست نخ و سوزن دست بگیره!» منم سرم رو می‌انداختم پایین و چیزی نمی‌گفتم. تا اینکه یه روز یه تکه پارچه‌ی گل‌دار آورد و داد دست مامانم. گفت: «می‌شه از این یه روسری کوچیک بدوزین؟» مامانم گفت: «برای خودت می‌خوای؟» گفت: «نه، برای کسی که فکر می‌کنم رنگش بهش میاد.» مامانم که خیلی چیزها رو زودتر از ما می‌فهمید، یه نگاهی به من کرد و لبخند زد! چند ماه بعد خانواده‌ها با هم صحبت کردن و ما نامزد شدیم. روزی که قرار بود برای اولین بار با هم بیرون بریم، همون روسری گل‌دار رو سرم کردم. وقتی دید، چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد و گفت: «خوبه که نگهش داشتی.» حالا سال‌ها از اون روزها گذشته. مامانم دیگه خیاطی نمی‌کنه و چرخ سینگرش گوشه‌ی انباریه، اما من هنوز اون روسری رو دارم. پارچه‌ش رنگ‌ورورفته شده و چند جاش هم نخ‌کش شده، ولی دلم نمیاد دورش بندازم. هر بار می‌بینمش، یاد روزهایی می‌افتم که یه پسر جوون برای دیدن یه دختر، بهونه‌ش رو با یه دکمه‌ی افتاده و یه زیپ خراب جور می‌کرد! قدیما بعضی حرف‌ها هیچ‌وقت مستقیم گفته نمی‌شدن، اما از لابه‌لای همین بهونه‌های کوچیک، یه قصه‌ی قشنگ شروع می‌شد؛ قصه‌ای که گاهی تا آخر عمر ادامه پیدا می‌کرد. ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 دوست دارم یه خاطره از ایام فاطمیه براتون تعریف کنم که هنوزم بعد از چند سال، هر وقت یادش می‌افتم دلم گرم می‌شه... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دوست دارم یه خاطره از ایام فاطمیه براتون تعریف کنم که هنوزم بعد از چند سال، هر وقت یادش می‌افتم دلم گرم می‌شه... اون سال تازه عروس بودم و هنوز خیلی از همسایه‌هامون رو نمی‌شناختم. یه روز عصر که از بیرون برگشتم، دیدم توی خونه روبه‌رویی رفت‌وآمد زیاده. پرسیدم چی شده، گفتن قراره برای حضرت زهرا (س) روضه بگیرن و شام بدن. راستش اولش فکر کردم من که کسی رو نمی‌شناسم، بهتره مزاحمشون نشم؛ ولی چند ساعت بعد، در خونه‌مون رو زدن. خانمی بود که از صبح مشغول آماده کردن تدارکات روضه بود. با لبخند گفت: «دخترم، امشب تنها نمونی، بیا پیش ما. هر کاری هم از دستت برمیاد، کمک کن.» همین یه جمله چقدر به دلم نشست. اون روزها شوهرم بیشتر وقتش سر کار بود و من توی خونه جدیدم گاهی احساس تنهایی می‌کردم. رفتم و از همون عصر کنار خانم‌ها مشغول شدم؛ یکی پیاز خرد می‌کرد، یکی برنج پاک می‌کرد و یکی هم استکان‌های چای رو می‌شست. وسط اون همه کار و خستگی، صدای روضه که بلند شد، همه آروم شدن. بعد از مراسم، وقتی مهمونا رفتن، دیدم یه دختر جوون گوشه آشپزخونه نشسته و گریه می‌کنه. رفتم کنارش نشستم. اول چیزی نمی‌گفت، ولی کم‌کم درد دلش باز شد. تازه مادرش رو از دست داده بود و اولین ایام فاطمیه‌ای بود که بدون مادرش می‌گذروند. دستش رو گرفتم و گفتم: «می‌دونم هیچ‌کس جای مادرت رو نمی‌گیره، ولی نذار غصه‌ات باعث بشه خودت رو از همه جدا کنی. امشب ما کنار همیم.» اون شب تا دیروقت کنارش موندم. وقتی برگشتم خونه، با خودم فکر کردم من به خیال خودم رفته بودم توی یه مجلس روضه شرکت کنم، اما همون شب یکی رو پیدا کرده بودم که به چند دقیقه هم‌صحبتی احتیاج داشت و خودم هم از تنهایی دراومده بودم. از اون سال به بعد، هر وقت ایام فاطمیه می‌رسه، سعی می‌کنم فقط به فکر نذری و پذیرایی نباشم؛ حواسم به آدم‌هایی هم باشه که بین جمعیت نشستن، ولی دلشون گرفته و کسی خبر نداره. گاهی قشنگ‌ترین کار توی یه مجلس روضه، اینه که بعد از تموم شدن مراسم، غم یه نفر رو همون‌جا تنها نذاری. 🖤🌹 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃