🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خب من درمورد افسردگی سوال داشتم که نشخوار ذهنی دارم فکرو خیال
میکنم تنبل شدم نا امید شدم میشه دوستان راهنماییم کنن ایا لازمه برم
دکتر چت راهکار خونگی دوستان توصیه میکنند دوستان لطفا منا راهنمایی کنید
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام من چند بارپیام دادم گسی جواب پیام نداد اگه میشه یه جواب به پیام من بدید سوالم من پنج سال طلاق
گرفتم شوهرم همشهری ما هست وقتی یکی ازخانواده مثلابکن شوهر
من رفت خواستگاری یکی یامیخوادزن بگیر من هول میشم تبش قلب
میگیرم رنگ صورتم می پره خانوادم
میگنه چت شد چرا رنگ ت پرید خیلی نارحت میشم نمیدونم چرا این حالت
بهم دست میده خواهشن یه راه حل بگید تا این حالت ها سراغم نیاد الان 5سال این مشگل دارم دیگه خسته شدم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام ب همه😊🌷🩵
ببخشید ی سوال؛
شماره یکیو دارم ولی نمیدونم چجوری بزنم تو اینستا ک پیجش برام بالا بیاد...
میتونم با همین شمارش، صحفه اشو از توی اینستا در بیارم؟!
ممنون میشم توضیح بدید🙏🌷🩵
اجر همه با امام حسین 🙂🌷🩵
منم دختر خوزستانی از تبار لر☺️🌷🩵
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سال ۱۳۷۳ بود؛ اون موقعها که هنوز خیلی از خونهها صدای چرخ خیاطی سینگرشون از پنجره میاومد بیرون. مامان منم خیاطی میکرد و بیشتر لباسهای همسایهها رو میدوخت. من عصرها کنارش مینشستم و نخ و سوزنهاشو مرتب میکردم.
یه روز پسر همسایهمون، مهدی، اومد یه شلوار بده مامانم کوتاه کنه. وقتی داشت میرفت، چشمش به من افتاد که داشتم نخ سفید رو از قرقره باز میکردم. گفت: «شما همیشه اینقدر جدی کار میکنین؟»
گفتم: «یکی باید به مامانم کمک کنه دیگه!»
خندید و رفت. فکر نمیکردم این گفتوگوی کوتاه، شروع آشناییمون باشه.
از اون به بعد هر چند وقت یه بار یه چیزی میآورد خونهمون برای دوختن یا تعمیر کردن. یه بار دکمهی پیراهنش افتاده بود، یه بار زیپ کاپشنش خراب شده بود. مامانم هم هر دفعه میگفت: «این پسر انگار توی خونهشون کسی بلد نیست نخ و سوزن دست بگیره!»
منم سرم رو میانداختم پایین و چیزی نمیگفتم.
تا اینکه یه روز یه تکه پارچهی گلدار آورد و داد دست مامانم. گفت: «میشه از این یه روسری کوچیک بدوزین؟»
مامانم گفت: «برای خودت میخوای؟»
گفت: «نه، برای کسی که فکر میکنم رنگش بهش میاد.»
مامانم که خیلی چیزها رو زودتر از ما میفهمید، یه نگاهی به من کرد و لبخند زد!
چند ماه بعد خانوادهها با هم صحبت کردن و ما نامزد شدیم. روزی که قرار بود برای اولین بار با هم بیرون بریم، همون روسری گلدار رو سرم کردم. وقتی دید، چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد و گفت: «خوبه که نگهش داشتی.»
حالا سالها از اون روزها گذشته. مامانم دیگه خیاطی نمیکنه و چرخ سینگرش گوشهی انباریه، اما من هنوز اون روسری رو دارم. پارچهش رنگورورفته شده و چند جاش هم نخکش شده، ولی دلم نمیاد دورش بندازم.
هر بار میبینمش، یاد روزهایی میافتم که یه پسر جوون برای دیدن یه دختر، بهونهش رو با یه دکمهی افتاده و یه زیپ خراب جور میکرد!
قدیما بعضی حرفها هیچوقت مستقیم گفته نمیشدن، اما از لابهلای همین بهونههای کوچیک، یه قصهی قشنگ شروع میشد؛ قصهای که گاهی تا آخر عمر ادامه پیدا میکرد. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
دوست دارم یه خاطره از ایام فاطمیه براتون تعریف کنم که هنوزم بعد از چند سال، هر وقت یادش میافتم دلم گرم میشه...
اون سال تازه عروس بودم و هنوز خیلی از همسایههامون رو نمیشناختم. یه روز عصر که از بیرون برگشتم، دیدم توی خونه روبهرویی رفتوآمد زیاده. پرسیدم چی شده، گفتن قراره برای حضرت زهرا (س) روضه بگیرن و شام بدن.
راستش اولش فکر کردم من که کسی رو نمیشناسم، بهتره مزاحمشون نشم؛ ولی چند ساعت بعد، در خونهمون رو زدن. خانمی بود که از صبح مشغول آماده کردن تدارکات روضه بود. با لبخند گفت: «دخترم، امشب تنها نمونی، بیا پیش ما. هر کاری هم از دستت برمیاد، کمک کن.»
همین یه جمله چقدر به دلم نشست. اون روزها شوهرم بیشتر وقتش سر کار بود و من توی خونه جدیدم گاهی احساس تنهایی میکردم. رفتم و از همون عصر کنار خانمها مشغول شدم؛ یکی پیاز خرد میکرد، یکی برنج پاک میکرد و یکی هم استکانهای چای رو میشست. وسط اون همه کار و خستگی، صدای روضه که بلند شد، همه آروم شدن.
بعد از مراسم، وقتی مهمونا رفتن، دیدم یه دختر جوون گوشه آشپزخونه نشسته و گریه میکنه. رفتم کنارش نشستم. اول چیزی نمیگفت، ولی کمکم درد دلش باز شد. تازه مادرش رو از دست داده بود و اولین ایام فاطمیهای بود که بدون مادرش میگذروند.
دستش رو گرفتم و گفتم: «میدونم هیچکس جای مادرت رو نمیگیره، ولی نذار غصهات باعث بشه خودت رو از همه جدا کنی. امشب ما کنار همیم.»
اون شب تا دیروقت کنارش موندم. وقتی برگشتم خونه، با خودم فکر کردم من به خیال خودم رفته بودم توی یه مجلس روضه شرکت کنم، اما همون شب یکی رو پیدا کرده بودم که به چند دقیقه همصحبتی احتیاج داشت و خودم هم از تنهایی دراومده بودم.
از اون سال به بعد، هر وقت ایام فاطمیه میرسه، سعی میکنم فقط به فکر نذری و پذیرایی نباشم؛ حواسم به آدمهایی هم باشه که بین جمعیت نشستن، ولی دلشون گرفته و کسی خبر نداره.
گاهی قشنگترین کار توی یه مجلس روضه، اینه که بعد از تموم شدن مراسم، غم یه نفر رو همونجا تنها نذاری. 🖤🌹
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گفتم :« خب نره، خودش ضرر میکنه.» مثل کسی که با دشمنش حرف میزند گفت:« خیلی سنگدلی ، اصلاً تو مرض داری ، این بلا رو سر برادر من آوردی ولی تو رو خدا سر کس دیگر نیاور.»
با تمسخر گفتم:« چشم .» و ناگهان پسربچه ای که داشت سرسره بازی می کرد به من خورد و هم او و هم کتابهای من روی زمین افتاد. فرحناز با دیدن عکس و نامه که روی برفها افتاد خشکش زد. با عجله کتابهایم را جمع کردم و دستم را بردم که عکس را بردارم گفت:« ببینم عکس کیه؟» عکس و نامه را برداشتم و خواستم دوباره لای کتابم بگذارم که گفت:« عکس بهرام؟»
بعد مکثی کرد و در حالی که به عکس خیره شده بود ادامه داد:« خیلی موذی هستی پری!» با جدیت پرسیدم :«چرا؟»
گفت:« به نظرم تو از بهرام متنفر بودی. یادت هست چشمت را کور کرده بود. پایت را شکست و ...» نگذاشتم ادامه بدهد گفتم:
« فدای سرش .»
گفت:« خیلی جالب شد.» پرسیدم:« این که بهرام را دوست دارم جالبه؟» گفت:«نه ، این که لو رفتی.» گفتم:« رفتم که رفتم.» رُخ به رُخم ایستاد و با لحنی پرخاشجویانه گفت: « بی معرفتیم یک حدی دارد. تو برادر مرا دیوانه کردی آن وقت ...
آن وقت با بهرام نامه پراکنی میکنی؟ خب میخواستی از روز اول بگویی من بهرام را میخواهم.»
«آخر آن موقع نمیخواستم. در ضمن دیوانه شدن برادر جنابعالی هم هیچ ارتباطی به من ندارد.»
از روی حرص گفت:« واه واه ، مرا بگو که فکر میکردم تو از بهرام تنفر داشتی. خیلی کلکی . آه من چقدر ساده بودم.»
پرسیدم:« حالا میگی چه کار کنم که تو نفهمیدی ، اصلاً از روز اول من بهرام را میخواستم . بهرام هم مرا میخواست.» بغض کرده گفت:« نه ، این دیگر دروغ است. بهرام تو را نمیخواست.»
« پس حتماً جنابعالی را میخواست.»
گفت:« نه ، از من هم خوشش نمیاد ولی به دختر خاله اش شهرزاد علاقه داشت.»
« خودش به تو گفت؟»
« نه از حرفهایش فهمیدم . از رفتارش . از این که همیشه تعریفش را میکرد.» اشتباه تو همین جا بود که نفهمیدی تمام آن حرکتها برای تحریک کردن حس حسادت من بود. از بس که مرا میخواست آن کارها را میکرد. دلش میخواست من حسودی کنم تا شاید به او علاقه پیدا کنم ، غافل از این که من هم فقط بهرام را دوست داشتم.» سرش را تکان داد. اشک در چشمش جمع شد. برگشت و یک قدم که فاصله گرفت گفت: