مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
به شدت پشیمون بودم بابت گفتن حقیقت...اما نگفتنش بدتر بود، تا وقتی اون دو نفر به عمارت رفت و آمد داشتن من نمیتونستم سکوت کنم و ماجرا رو مخفی کنم.
صبح شد و خبری از عباس نشد، دیگه کل ده فهمیده بودن خان ناپدید شده، حیاط عمارت شلوغ بود و هرکسی حرفی میزد، خجسته هم عصبانی و برافروخته من رو مقصر تمام اتفاقات میدونست.
مردم ده برای کمک اومده بودن، موقع نماز صبح تو مسجد اعلام کرده بودن که خان گم شده و هرکسی میتونه اطراف رو بگرده برای کمک کردن به عمارت اربابی بیاد، با کمک شوهر خواهرای خان هر گروهی موظف به گشتن بخشی از ده شدن و خیلی زود مردها برای پیدا کردن خان از عمارت بیرون زدن.
خسرو مدام از پدرش میپرسید و خجسته اگر از خواهرای خان ترسی نداشت به جونم می افتاد و کتکم میزد.
مدام زیر لب دعا میکردم خان سلامت برگرده و همه چیز ختم به خیر بشه.
ظهر شد و بالاخره سروکله ی عباس پیدا شد، چشم هاش قرمز شده بود و مشخص بود پلک روی هم نذاشته، همراه خجسته سراسیمه به سمتش دویدیم... با دیدن ما سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت
+خبری نیست... دو نفر دیدنش که به سمت ایل رفته اما بعد اون هیچ کس خان رو ندیده.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بیا... بیا تا هیچ کس نیست بغلش کن و شیرش بده ! این بچه از گرسنگی هلاک می شه ها .
زیر چشمی نگاهی به نوزادی که دست ننه صدیقه بود انداختم . حالا بهتر می تونستم صورتش رو ببینم . تنها یه تیکه از چونه ش سفید بود و به غیر از اون تمام صورتش از پیشونی گرفته تا پایین لبش کبود کبود بود !
نمی دونم ننه صدیقه چطور اون حرف ها رو می زد اما من واقعا اون بچه رو دوست نداشتم . حتی دلم نمی خواست به این فکر کنم که اون بچه ی منه چه برسه به این که ته دلم محبتی نسبت بهش داشته باشم !
برای همین نگاهم رو ازش گرفتم و با التماس رو به ننه صدیقه گفتم : ببین ننه صدیقه ! بودن این بچه به جز این که غم و غصه ی من رو زیاد کنه و خودش تو این دنیا هزار تا بدبختی بکشه ، هیچ فایده ی دیگه ای نداره . مخصوصا این که دختر هم هست ! حالا اگر پسر بود یه خاکی توی سرم می کردم و یه جوری با این مصیبت کنار می اومدم اما این رو کجای دلم بگذارم ! اصلا گیریم که من هم این بچه رو دوست داشتم و بهش شیر دادم آخرش که چی ! تا یک عمر همه به چشم آل به این بچه نگاه می کنن . وقتی بزرگ شه هیچ کس حاضر نمی شه اون رو برای پسرش بگیره و مجبوره تا آخر عمر کنج خونه بپوسه . یک عمر مجبوره از مردم نیش و کنایه بشنوه و بدبختی بکشه . که چی ! که وقتی که روحش هم خبر نداشت دنیای به این بزرگی و هست و قراره بیاد توش خدا صلاح دیده روی صورتش یه لکه بندازه که شبیه اجنه بشه !
اصلا لکه ی صورتش هم به درک ! دستش رو چی کار کنم . خودت نگاه کن بببین چه شکلیه .
ننه صدیقه نگاه چپ چپی بهم انداخت و با غیظ گفت : حرف آخرت رو بگو مهربانو . این قدر صغری کبری نچین .
با درموندگی خودم رو جلو کشیدم و گفتم : من اگر این بچه رو از بدبختی هایی که قراره بکشه خلاص کنم ، گناه کردم ؟!
ننه صدیقه چشم هاش رو ریز کرد و با لحن خاصی گفت : چطوری ؟!
با ناراحتی سرم رو پایین گرفتم و گفتم : نمی دونم . بلاخره یه جوری خلاصش می کنم دیگه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
عروسیمون نزدیکه و این روزا بیشتر از هر چیزی یه فکر افتاده توی سرم که جرئت نمیکنم با شوهرم درمیون بذارم. از همون اول که با هم آشنا شدیم، گفته بود بعد از عروسی باید با مادرش زندگی کنیم. منم اون موقع چیزی نگفتم، هم خجالت میکشیدم، هم فکر میکردم شاید بعداً شرایط عوض بشه و بتونیم خونه خودمون رو داشته باشیم.
حالا که داریم به عروسی نزدیک میشیم، میبینم نهتنها نظرش عوض نشده، بلکه همهچیز رو بر اساس همین تصمیم جلو برده. منم هر روز بیشتر نگران میشم. دلم میخواد حداقل یه خونه نزدیک خونه مامانم بگیریم که هم مستقل باشیم، هم اگه کاری داشتم یا دلم گرفت، بتونم راحت برم پیشش. نمیگم هر روز برم خونه مادرم یا بخوام شوهرم رو از خانوادهش جدا کنم، فقط دلم میخواد زندگی خودمون رو داشته باشیم.
مامانم خیلی به من وابستهست و منم همینطور. تا حالا ازش دور زندگی نکردم و وقتی به این فکر میکنم که بعد از عروسی حتی برای یه دیدن ساده هم باید شرایط زندگی با مادرشوهرم رو در نظر بگیرم، دلم میگیره. میترسم نتونم راحت باشم، میترسم هر اختلاف کوچیکی بین من و شوهرم پیش بیاد، پای مادرش هم وسط کشیده بشه. شاید مادرش زن خیلی خوبی باشه، ولی به نظرم هر زن و شوهری برای شروع زندگی به یه حریم خصوصی احتیاج دارن.
مشکل اصلی اینه که شوهرم از همون اول خیلی محکم گفته باید با مادرم زندگی کنیم. منم چون دوستش دارم و نمیخوام قبل از عروسی بحث و دلخوری پیش بیاد، سکوت کردم. اما حالا هرچی به روز عروسی نزدیکتر میشیم، بیشتر میفهمم که این موضوع برام چقدر مهمه.
گاهی با خودم میگم اگه الان حرفم رو بزنم، نکنه فکر کنه از مادرش بدم میاد یا بخوام بین اون و خانوادهش فاصله بندازم. نکنه ناراحت بشه و بگه از اول میدونستی شرایط من چیه، چرا الان حرف میزنی؟ از اون طرف هم میترسم سکوت کنم و بعد از عروسی دیگه نتونم چیزی رو تغییر بدم.
من فقط یه شروع آروم برای زندگیمون میخوام. دلم میخواد خونهای داشته باشیم که وقتی درش بسته میشه، احساس کنم اینجا قلمرو خودمونه؛ بتونیم با هم تصمیم بگیریم، اختلافهامون رو خودمون حل کنیم و کمکم زندگیمون رو بسازیم. هنوز عروسی نکردم، ولی همین حالا هم از فکر اینکه نتونم خواستهم رو به زبون بیارم، دارم اذیت میشم. نمیدونم چطور حرفم رو بزنم که هم دلش نشکنه، هم مجبور نشم از ترس ناراحت شدنش، از چیزی که برای آیندهم مهمه بگذرم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام گوش خانمی که آب میاد
عزیز نبایدسرمابخوری
اول مهرواکسن انفلوانزابزن
ایناعفونت هس
خدا بهت رحم کرده که خودش میادبیرون
من 2بارگوشم عمل کردم
دکترامیگن بین 1000نفریه نفرایجوری میشه
که اینم شانس ماشده
یعنی وقتی سرمامیحوره. عفونت پشت پرده گوش جمع میشه
ولی دردنداره
کاش پرده گوش منم سوراخ میشد عفونتاخودش میومدبیرون
عنبرنسا وکندر هم خوبه دود بدی
یاکندربجو
خداهمه مریضاشفابده
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
Ali RamezanpoorAli Ramazanpour - Age Bima Ghamgin.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
💔🥀ولی آهنگای کانالش خیلی قشنگن. واقعا حس خوبی بهت میده:
https://eitaa.com/joinchat/677773997Cbbeab43693
https://eitaa.com/joinchat/677773997Cbbeab43693
وااای عااالیه این کانال👆👆👆
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جون شما رابه خدا اورژانسی میشه زودتر پیامم بزارید ی دکتر خوب مختصص مغز و اعصاب تو
تهران میخوام عزیزان معرفی کنن واسه عمل دیسک کمر اخه خواهرم خیلی اذیت میشه باید حتما عمل کنه
سایه جان ممنونت میشه زودتر پیامم بزارید اجرتون با فاطمه زهرا
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7