🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خدمت مدیر کانال و خانمای عزیز لطفا اگ تجربه ای دارید راهنماییم کنید آیا ماه گرفتگی درمان داره اونم
کل ی طرف صورت جایی ک ت دیده ممنون میشم اگ تجربه ای در این باره دارید در اختیارم بزارید میگن لیزر فقط
کم رنگ میکنه آیا با عمل جراحی میشه کاملا از بین برد و اینکه عمل خطرناکه کلا نگرانم لطفا ساده از پیامم
رد نشید واقعا ب کمکتون نیاز دارم مدیر جان لطفا بزار داخل کانال ممنون❤️😔
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#تبدیل_دشمنی_به_دوستی
✍ازامام جعفرصادق(ع)منقول است؛
✨هرکس با ایمان سوره مبارکه #تحریم را به جهت مهربانیِ دشمن ۲۱ مرتبه با نیت خالص و توجهبهخدا و توجه به معنی آن بخواند دشمنی و کینه تبدیل به دوستی شود.✨
📚خواص آیات قرآن کریم ص ۱۷۸*
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به همه دوستان مجازی عزیزم شبتون بخیر
درپاسخ به این دوستی که گفتند سینه شون خس حس می کنه میخواستم
تجربه شخصی خودم را بگم خالم هم دقیقا همین مشکل را داشت میگفتن ازگردوخاک خونه تکونی عید برداشته
ومدام سرفه می کرد ولی باتوجه مراجعه که در شهر خانمی هست
کهبهش بندی می گویند به دهن وبینی طرف فوت می کنی استخوان یا
هسته میوه که در مری وگلوش مونده به راحتی در میاد ومشکل برطرف میشه
ببخشید طولانی شر
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گفت:« بیچاره فرید، اگر بشنوه دیوانه میشه»
گفتم:« تو که گفتی دیوانه شده.» برگشت و مانند کسی که قصد حمله داشت گفت:« مسخره میکنی؟ این بود جواب آن همه زحمتهای فرید؟ ای بی چشم و رو.»
«آهای فرحناز حرف دهنت را بفهم. کدام زحمت ها، همۀ کارهایم را بهرام درست کرد.»
نگاه تنفرآمیزی کرد و بعد رفت. من هم عکس و نامه را لای کتابم گذاشتم و مخالف مسیر او به راه افتادم. یخبندان بود و آهسته قدم برمیداشتم. چند قدم که رفتم صدای فرحناز را از پشت سرم شنیدم:« پری؟!»
ایستادم و بی آن که نگاهش کنم گفتم:«بگو»
گفت:« مطمئن باش ...» مکثی کرد و ادامه داد:« چشم فرید همیشه دنبالت است. مطمئن باش خوشبخت نمیشی.»
گفتم:«این دیگر به خودم مربوط است خانم غیب گو!»
و با عجله به آن سوی خیابان رفتم.
داد زد:«نفرین میکنیم.»
زیر لب خندیدم و پیش خودم گفتم:«از حسودی داره منفجر میشه داغ بهرام روی دلش ماند فرید را بهانه میکند.»
آن روز هیچ چیز از درس نفهمیدم. تمام فرمولها را یادداشت کردم تا وقتی به خانه برگردم بخوانم. هر خورشید از لا به لای ابرها گاهی میتابید.
بچه ها میگفتند:«فردا مدارس تعطبل میشوند. امشب برف زیادی میبارد.»
شوق برگشتن به خانه را داشتم.
میخواستم در جایی ساکت و گرم جایی که مزاحم نداشته باشم بنشینم و در آرامش کامل چندین بار نامه بهرام را بخوانم. چون وقتی جمله های نوشته شده را میخواندم صدای خودش را میشنیدم. وقتی راه میرفتم انقدر به بهرام فکر میکردم که نمیفهمیدم کی و چه طور این همه راه را آمدم و به خانه رسیدم. در نیمه باز بود. وارد شدم. بابا علی راهی باریک در حیاط درست میکرد برفها را کنار میزد و هر طرف انباشته هایی از برفهای گل آلود بود. برف روب از پشت بام ساختمان خانم بزرگ را صدا کرد:«تمام شد جای دیگری نیست.» و باباعلی انگشتش را به بام خانه ما نشانه کرد و جواب داد:«چرا بیا پایین.»
انگشتهایم از شدت سرما سر شده بودند. نوک پاهایم درد میکرد. جلوی در اتاق رفتم. به سختی پوتین هایم را از پا درآوردم. جورابم کاملا خیس شده بود. آنها را هم درآوردم. مادر کنار چراغ نشسته بود. بوی آبگوشت مشامم را پر کرد. سبزی خوردن و تربچه های نقلی کنار نان سنگک چشمک میزدند و اشتهایم را دو برابر کردند. وقتی گرمای اطاق به صورتم زد وقتی مادر برایم چای داغ ریخت برای لحظه ای خوشبختی واقعی را در همان اطاق تیر و چوب با پنجره های چوبی که رنگ آبی داشتند و همان فرش نخ نما دیدم. همان قابلمه کوچکی که خاطرات پدرم را برایم زنده نگه میداشت..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
هنوز حرفم تموم نشده بود که ننه صدیقه با حرص از جا بلند شد و گفت : والا بلاِ تو آدم نیستی دختر .
خجالت نمی کشی تو چشم من نگاه می کنی و این حرف ها رو می زنی . تو مادری یا هند جگرخوار ! پناه بر خدا . آدم چه چیزها که نمی شنوه ! شوهرت تا اومدن ننه ت تو و این بچه رو به من سپرده ، صبر کن شوهرت رو صدا بزنم بیاد بهش بگم چه فکر و خیالی توی سرت داری ! فردا پس فردا که بلایی سر این بچه اومد از چشم من نبینه .
با درموندگی توی جام نیم خیز شدم و دست ننه صدیقه رو گرفتم و گفتم : تو رو خدا بشین ننه . اصلا غلط کردم .
ننه صدیقه با غیظ ازم رو چرخوند و گفت : به من دست نزن خولی ! حیوون هم که حیوونه یه رحم و مروتی نسبت به بچه ی خودش داره ، اما تو از حیوون هم پست تری که دلت به بچه ی خودت نمی سوزه . بعد هم از جا بلند و شد و همون طور که سمت اون یکی اتاق می رفت گفت : هر وقت کاری داشتی صدام بزن .
حدود یک ساعتی گذشته بود و دوباره گریه ی نوزاد شروع شده بود . ننه صدیقه هر چند دقیقه یک بار بچه رو می آورد و ازم می خواست شیرش بدم اما من از مادرم شنیده بودم که وقتی مادر برای اولین بار بچه ش رو شیر می ده مهر اون بچه به دلش می افته و من نمی خواستم همچین اتفاقی بیافته !
برای همین هر چه قدر ننه صدیقه اصرار می کرد و ازم می خواست بچه رو شیر بدم من توجهی به حرفش نداشتم و اهمیتی بهش نمی دادم .
با تاریک شدن هوا پوران خانوم برام کمی غذا و کاچی آورد تا به قول خودش بخورم و جون بگیرم ، بعد هم به ننه صديقه کمک کرد و با هر ضرب و زوری بود نوزاد رو خوابوندن و دوباره مشغول نصیحت کردن من شدند .
تو اون چند ساعت اون قدر نصیحت شنیده بودم که گوشم از حرف هاشون پر بود و سرم درد گرفته بود .
از قهر و غضب خدا بگیر تا کم شدن روزی از زندگیمون و بلاهایی که خدا بر سرمون نازل می کرد .
مطمئنم اگر این بچه ، بچه ی هر کدوم از اون ها بود حال من رو داشتند و دلشون نمی خواست شیرش بدن !
حالا این که درد مال من بود نصیحت کردن براشون بهترین و راحت ترین راه بود و می خواستند هر طور شده من رو راضی کنن که بچه رو شیر بدم .
به اصرار پوران خانوم چند تا قاشق غذا خوردم و خودم رو به خواب زدم تا کمتر نصیحتم کنن .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________