حدود یکی دوساعتی گذشته بود و ننه صدیقه و پوران خانوم بعد از سیر کردن شکم نوزاد با قند داغ به سختی خوابوندنش و رختخواب خودشون رو هم با فاصله ی کمی کنار من پهن کردند و همون طور که در مورد من و گناهی که داشتم مرتکب می شدم حرف می زدند کم کم چشم هاشون گرم شد و خوابشون برد .
با ساکت شدن اون دو تا توی جام نیم خیز شدم و نگاهی به نوزاد انداختم . ننه صدیقه تقریبا اون رو بین من و خودش گذاشته بود و پشتش به نوزاد بود .
زیر چشمی نگاهی به نوزاد انداختم . با این که دیگه گریه نمی کرد و آروم خوابیده بود اما باز هم به نظرم همون قدر زشت و وحشتناک بود و احساس می کردم هیچ محبتی توی دلم نسبت بهش ندارم .
حالا که همه خواب بودند بهتر می تونستم فکر کنم و تصمیم بگیرم .
درستش هم همین بود ! باید خودم و اون بچه رو از فلاکت و بدبختی نجات می دادم . موندن اون بچه چیزی جز درد و رنج براش نداشت و ظاهرش براش مشکلات و بدبختی های زیادی به ارمغان می آورد .
تو اون لحظه یادم اومد که ننه صدیقه گفته بود دستش هم ایراد داره . کمی نوزاد رو جلو کشیدم تا نگاهی هم به دستش بندازم . برای همین آروم قنداق رو باز کردم و دستش رو بیرون آوردم . دست راستش سالم بود اما مچ دست چپش برعکس بود . راستش از دیدن حال و روزی که داشت دلم براش سوخت و گریه م گرفت .
قبل از اون به حال خودم اشک می ریختم و حالا دلم برای نوزادی که با این وضعیت به دنیا اومده بود می سوخت .
با دیدن دستش انگیزه م برای تصمیمی که گرفته بودم بیشتر شد .
برای همین آروم بالشت رو برداشتم و به صورت کوچیکش نزدیک کردم . می دونستم کاری که می خوام انجام بدم گناه بزرگیه اما همین که اون بچه رو از شنیدن حرف و حدیث مردم و نگاه های سنگینشون خلاص می کردم بهترین کار بود و مطمئنم خودش هم بعدا ازم تشکر می کرد .
بغضم گرفته بود و هر چی بالشت رو به صورت نوزاد نزدیک تر می کردم دل شوره و دل آشوبه ای که وجودم رو گرفته بود بیشتر و بیشتر می شد . بالشت که به صورتش رسید بغضم ترکید و بی صدا شروع کردم به هق هق کردن و از خدا می خواستم که من رو ببخشه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
#آموزش_انواع👇😉
شنیــــون 🧞♀
بافت افریقایی🧜♀
بافت فرانسوی😻
بافت ابشاری🧞♀
بافت تیغ ماهی👧
ترفندای ارایشی🧚♀
دیزاین وطراحی ناخن💅
کشیدن خط چشم گرافیکی👁
https://eitaa.com/joinchat/3229679961Cfee7aa2211
تنبلی نکن بیاضرر نمیکنی😉😉
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
این اتفاق برای خالهم افتاده و هر وقت ایام فاطمیه میشه، با یه بغض شیرین برام تعریفش میکنه...
خالهم وقتی دختر جوونی بوده، یه دوست صمیمی داشته که از بچگی با هم بزرگ شده بودن. همسایه بودن، با هم مدرسه میرفتن و تقریباً همه رازهای همدیگه رو میدونستن. اما بعد از ازدواج دوستش، خانوادهشون از اون محله رفتن و ارتباطشون کمکم قطع شد. اون زمان نه گوشی درستوحسابی بود، نه شبکههای اجتماعی که آدم بتونه راحت از کسی خبر بگیره.
سالها گذشت و خالهم ازدواج کرد، بچهدار شد و زندگی خودش رو داشت. با این حال، هر وقت از کوچه قدیمیشون رد میشد، یاد دوستش میافتاد و دلش میگرفت.
یه سال توی ایام فاطمیه، خالهم نذر کرده بود برای حضرت زهرا (س) شلهزرد درست کنه. از صبح مشغول پختن بود و هر بار که زعفرون رو به قابلمه اضافه میکرد، زیر لب صلوات میفرستاد. وسط کار یهو یاد دوست قدیمیش افتاد و با خودش گفت: «کاش میدونستم کجاست و حالش چطوره.»
نذری رو آماده کرد و بین همسایهها پخش کرد. چند روز بعد، زنی در خونهشون رو زد. خالهم اول نشناختش، اما وقتی زن لبخند زد و گفت اسمش چیه، خالهم ماتش برد!
همون دوست قدیمی بود؛ بعد از این همه سال، اتفاقی آدرس خالهم رو از یکی از آشناهای مشترکشون پیدا کرده بود. وقتی همدیگه رو بغل کردن، هر دو گریهشون گرفت. کلی خاطره گفتن و خندیدن و از روزهایی حرف زدن که فکر میکردن دیگه هیچوقت تکرار نمیشن.
دوستش تعریف کرد که چند روز قبل، خواب خالهم رو دیده و دلش افتاده که پیداش کنه. نمیدونست خالهم همون روزها توی نذر حضرت زهرا (س)، به یادش افتاده بوده.
خالهم همیشه میگه: «نمیدونم این دیدار بعد از اون همه سال چه حکمتی داشت، ولی برای من یکی از شیرینترین اتفاقهای زندگیم بود.»
از اون سال به بعد، هر وقت نذری درست میکنه، یه ظرف هم برای آدمهایی کنار میذاره که مدتهاست ازشون بیخبره. میگه بعضی آدمها از زندگیمون دور میشن، اما خاطرهشون یه گوشه قلبمون میمونه؛ تا یه روز، یه اتفاق ساده دوباره ما رو به هم برسونه.
🖤 خدایا، به حرمت حضرت زهرا (س)، دلهای دورافتاده رو به خیر به هم نزدیک کن و دیدار دوباره عزیزهایی رو که سالهاست چشمانتظارشون هستیم، نصیبمون کن. 🤲🏻🌹
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من و همکلاسیم ترم ۶ دانشگاهیم و از یه مدتیه که به هم علاقهمند شدیم. رابطمون کمکم جدی شد و به هم قول ازدواج دادیم. قرارمون اینه که هر وقت شرایطش جور شد، بیاد خواستگاریم و رسماً با هم ازدواج کنیم. مشکل اینجاست که اون فعلاً نه کار درستوحسابی داره، نه شرایط مالی مناسبی که بتونه خانوادهش رو بفرسته جلو. منم نمیتونم ازش بخوام یه شبه همهچی رو درست کنه، چون میدونم خودش هم از این وضعیت ناراحته.
با این حال، هنوز منتظر همدیگهایم و هر بار که با هم حرف میزنیم، بهم امید میدیم که بالاخره یه روز به هم میرسیم. من به قولی که به هم دادیم پایبندم و اصلاً دلم نمیخواد با کسی غیر از اون ازدواج کنم.
اما چند وقته یه خواستگار برام اومده که از نظر خانوادهم خیلی خوبه. خانوادهم ازش راضیان، میگن پسر خوبیه، خانوادهدار و آبروداره و آیندهاش هم مشخصه. هر بار حرفش میشه، مامانم با ذوق ازش تعریف میکنه و بابام میگه چنین فرصتی رو نباید راحت از دست بدم.
منم فقط سکوت میکنم، چون نمیتونم بهشون بگم دلم پیش یکی دیگهست؛ یکی که شاید هنوز نتونه بیاد خواستگاریم، ولی تمام فکر و خیال من با اونه. از یه طرف میترسم اگه به خانوادهم بگم، مخالفت کنن و دیگه نذارن باهاش در ارتباط باشم؛ از یه طرف هم میترسم این انتظار طولانی بشه و آخرش به هم نرسیم.
گاهی با خودم میگم تا کی باید منتظر بمونم؟ اگه یه روز خانوادهم اصرار کنن جواب این خواستگار رو بدم، چی بگم؟ من که نمیتونم فقط به خاطر اینکه یه نفر شرایط مالی خوبی داره، قبول کنم باهاش ازدواج کنم، وقتی قلبم جای دیگهست.
از اون طرف، دلم نمیاد به عشقم فشار بیارم یا بهش بگم زودتر همهچی رو درست کن، چون میدونم تلاشش رو میکنه. ولی منم آینده دارم و نمیتونم تا هر وقت که شد، بدون هیچ زمان مشخصی منتظر بمونم.
واقعاً موندم چه تصمیمی بگیرم. نه میخوام عشقم رو از دست بدم، نه میخوام با پنهون کردن حقیقت از خانوادهم، یه روز خودم رو توی زندگیای ببینم که از اول هم دلم باهاش نبوده. فعلاً همهچی رو توی دلم نگه داشتم و هر روز با نگرانی بیشتری زندگی میکنم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من یه دختر دارم که به سن ازدواج رسیده و تازگیا دوتا خواستگار براش اومده. یکی پسر همسایهمونه که از بچگی میشناسیمش، پسر خوب و سربهزیریه، کار داره و از نظر مالی هم شرایطش بد نیست. خانوادهش رو هم میشناسیم و تا جایی که من خبر دارم، آدمای محترمی هستن.
خواستگار دوم پسرعموی دخترمه که شوهرم از همون اول گفته باید همینو بگیریم و اصلاً هم زیر بار حرف دیگهای نمیره. میگه فامیل خودمونه، میشناسیمش، غریبه نیست و دختر باید با پسرعموش ازدواج کنه. هرچی بهش میگم ازدواج که به این سادگی نیست، باید ببینیم خود دخترمون چی میخواد و کدوم پسر اخلاق و شرایط بهتری داره، گوشش بدهکار نیست.
من نمیگم پسرعموش پسر بدیه، ولی به نظرم صرف اینکه فامیله، دلیل نمیشه حتماً انتخابش کنیم. از طرفی پسر همسایه شرایط خوبی داره و به نظر میاد برای تشکیل زندگی آمادهتره. دخترم هم وقتی اسم خواستگار همسایه رو میاریم، بدش نمیاد و حس میکنم بیشتر به اون فکر میکنه، ولی از ترس پدرش چیزی نمیگه.
شوهرم میگه من پدرشم و بهتر از همه صلاحش رو میدونم. چند بار هم باهام بحث کرده که چرا از پسر همسایه طرفداری میکنم. منم بهش میگم مگه قراره خودمون با یکی از این دوتا زندگی کنیم؟ این دختره که باید سالها با انتخابش زندگی کنه، پس چرا نباید نظرش مهم باشه؟
از یه طرف نمیخوام بین دخترم و پدرش اختلاف بیفته، از یه طرف هم میترسم اگه فقط به خاطر حرف شوهرم قبول کنیم دخترم با پسرعموش ازدواج کنه، بعداً از زندگیش ناراضی بشه و من خودم رو سرزنش کنم که چرا از حق انتخابش دفاع نکردم.
واقعاً موندم چطور با شوهرم حرف بزنم که بفهمه ازدواج دخترمون مسابقه فامیلی نیست که حتماً باید پسرعموی خودش برنده بشه. دلم میخواد قبل از هر تصمیمی، بدون ترس از ناراحت شدن پدرش، نظر واقعی دخترم رو بشنویم و اجازه بدیم خودش هم درباره آیندهش تصمیم بگیره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
شوهرم بازاریه و شاید هرکی از بیرون زندگیمونو ببینه، فکر کنه وضعمون خوبه و هیچ کموکاستی نداریم، ولی واقعیت زندگیمون با چیزی که مردم فکر میکنن خیلی فرق داره. بعضی وقتا واقعاً برای خرید سادهترین مواد غذایی هم میمونیم. برنج و روغن و مرغ شده چیزایی که قبل از خریدنشون باید چند بار حسابوکتاب کنیم ببینیم اصلاً پولش جور میشه یا نه.
خیلی وقتا میرم توی آشپزخونه، کابینتها رو باز میکنم و با خودم فکر میکنم امروز دیگه چی درست کنم که هم بچهها سیر بشن، هم خرج زیادی نداشته باشه. یه روز با سیبزمینی و تخممرغ سر میکنیم، یه روز با یه غذای ساده که شاید چند سال پیش حتی به چشممون غذا نمیاومد. درد من فقط این نیست که نمیتونم هرچی دلم میخواد بخرم؛ درد اصلی اینه که حتی برای چیزای ضروری هم باید نگران باشم.
مردم وقتی میشنون شوهرم بازاریه، فکر میکنن حتماً دخلش خوبه و هر روز پول درمیاره. ولی کسی نمیدونه بازار همیشه روی خوش نشون نمیده. یه روز فروش هست، یه روز نیست، یه روز کلی جنس میفروشه ولی وقتی حسابوکتاب میکنیم، میبینیم چیزی برای خونه باقی نمونده. البته منم دیگه خسته شدم از اینکه هر بار با همین حرفها خودمو آروم کنم، چون بالاخره ما هم زندگی داریم و خرج خوراک و قبض و هزار تا چیز دیگه سر جاشه.
بعضی وقتا حتی روم نمیشه به شوهرم بگم برنج تموم شده یا باید روغن بخریم. میبینم خودش هم فکرمنده، ولی خب منم بهعنوان یه زن و مادر، از این وضعیت خسته میشم. دلم میخواد یه بار بدون حسابوکتاب برم خرید، چیزایی رو که لازم داریم بردارم و وقتی به قیمتها نگاه میکنم، مجبور نباشم نصفشون رو بذارم سر جاشون.
از همه بدتر اینه که آدم نمیتونه راحت درباره این مشکلات حرف بزنه. چون تا میگی با وجود اینکه همسرت بازاریه، برای خرج خونه مشکل داری، بعضیا باور نمیکنن و فکر میکنن داری اغراق میکنی. منم دیگه از توضیح دادن خسته شدم. فقط دلم میخواد یه روزی برسه که برای خرید مرغ و برنج و روغن، اینهمه نگرانی نکشم و بتونم با خیال راحت برای خونوادهم غذا درست کنم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان عزیزم بابت کانال هویت سپاسگزارم
ممنون میشم درجواب اون دختر
خانمی که سه ماهه سرفه میکنه
دختر قشنگم سه تا نسکافه فوری بخر
آماده کن با آب جوش
بخور روز اول صبح وشب
روز دوم هم یکیشون بخور
ان شاءالله بحق باب الحوایج موسی ابن جعفر
سلام الله علیها وخاندان برگزیده مطهرشون شه فا میگیری 🇮🇷🤲💞💞
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃