eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
759 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 من و همکلاسیم ترم ۶ دانشگاهیم و از یه مدتیه که به هم علاقه‌مند شدیم. رابطمون کم‌کم جدی شد و به هم قول ازدواج دادیم.🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من و همکلاسیم ترم ۶ دانشگاهیم و از یه مدتیه که به هم علاقه‌مند شدیم. رابطمون کم‌کم جدی شد و به هم قول ازدواج دادیم. قرارمون اینه که هر وقت شرایطش جور شد، بیاد خواستگاریم و رسماً با هم ازدواج کنیم. مشکل اینجاست که اون فعلاً نه کار درست‌وحسابی داره، نه شرایط مالی مناسبی که بتونه خانواده‌ش رو بفرسته جلو. منم نمی‌تونم ازش بخوام یه شبه همه‌چی رو درست کنه، چون می‌دونم خودش هم از این وضعیت ناراحته. با این حال، هنوز منتظر همدیگه‌ایم و هر بار که با هم حرف می‌زنیم، بهم امید می‌دیم که بالاخره یه روز به هم می‌رسیم. من به قولی که به هم دادیم پایبندم و اصلاً دلم نمی‌خواد با کسی غیر از اون ازدواج کنم. اما چند وقته یه خواستگار برام اومده که از نظر خانواده‌م خیلی خوبه. خانواده‌م ازش راضی‌ان، می‌گن پسر خوبیه، خانواده‌دار و آبروداره و آینده‌اش هم مشخصه. هر بار حرفش می‌شه، مامانم با ذوق ازش تعریف می‌کنه و بابام می‌گه چنین فرصتی رو نباید راحت از دست بدم. منم فقط سکوت می‌کنم، چون نمی‌تونم بهشون بگم دلم پیش یکی دیگه‌ست؛ یکی که شاید هنوز نتونه بیاد خواستگاریم، ولی تمام فکر و خیال من با اونه. از یه طرف می‌ترسم اگه به خانواده‌م بگم، مخالفت کنن و دیگه نذارن باهاش در ارتباط باشم؛ از یه طرف هم می‌ترسم این انتظار طولانی بشه و آخرش به هم نرسیم. گاهی با خودم می‌گم تا کی باید منتظر بمونم؟ اگه یه روز خانواده‌م اصرار کنن جواب این خواستگار رو بدم، چی بگم؟ من که نمی‌تونم فقط به خاطر اینکه یه نفر شرایط مالی خوبی داره، قبول کنم باهاش ازدواج کنم، وقتی قلبم جای دیگه‌ست. از اون طرف، دلم نمیاد به عشقم فشار بیارم یا بهش بگم زودتر همه‌چی رو درست کن، چون می‌دونم تلاشش رو می‌کنه. ولی منم آینده دارم و نمی‌تونم تا هر وقت که شد، بدون هیچ زمان مشخصی منتظر بمونم. واقعاً موندم چه تصمیمی بگیرم. نه می‌خوام عشقم رو از دست بدم، نه می‌خوام با پنهون کردن حقیقت از خانواده‌م، یه روز خودم رو توی زندگی‌ای ببینم که از اول هم دلم باهاش نبوده. فعلاً همه‌چی رو توی دلم نگه داشتم و هر روز با نگرانی بیشتری زندگی می‌کنم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من یه دختر دارم که به سن ازدواج رسیده و تازگیا دوتا خواستگار براش اومده. یکی پسر همسایه‌مونه که از بچگی می‌شناسیمش، پسر خوب و سربه‌زیریه، کار داره و از نظر مالی هم شرایطش بد نیست. خانواده‌ش رو هم می‌شناسیم و تا جایی که من خبر دارم، آدمای محترمی هستن. خواستگار دوم پسرعموی دخترمه که شوهرم از همون اول گفته باید همینو بگیریم و اصلاً هم زیر بار حرف دیگه‌ای نمی‌ره. می‌گه فامیل خودمونه، می‌شناسیمش، غریبه نیست و دختر باید با پسرعموش ازدواج کنه. هرچی بهش می‌گم ازدواج که به این سادگی نیست، باید ببینیم خود دخترمون چی می‌خواد و کدوم پسر اخلاق و شرایط بهتری داره، گوشش بدهکار نیست. من نمی‌گم پسرعموش پسر بدیه، ولی به نظرم صرف اینکه فامیله، دلیل نمی‌شه حتماً انتخابش کنیم. از طرفی پسر همسایه شرایط خوبی داره و به نظر میاد برای تشکیل زندگی آماده‌تره. دخترم هم وقتی اسم خواستگار همسایه رو میاریم، بدش نمیاد و حس می‌کنم بیشتر به اون فکر می‌کنه، ولی از ترس پدرش چیزی نمی‌گه. شوهرم می‌گه من پدرشم و بهتر از همه صلاحش رو می‌دونم. چند بار هم باهام بحث کرده که چرا از پسر همسایه طرفداری می‌کنم. منم بهش می‌گم مگه قراره خودمون با یکی از این دوتا زندگی کنیم؟ این دختره که باید سال‌ها با انتخابش زندگی کنه، پس چرا نباید نظرش مهم باشه؟ از یه طرف نمی‌خوام بین دخترم و پدرش اختلاف بیفته، از یه طرف هم می‌ترسم اگه فقط به خاطر حرف شوهرم قبول کنیم دخترم با پسرعموش ازدواج کنه، بعداً از زندگی‌ش ناراضی بشه و من خودم رو سرزنش کنم که چرا از حق انتخابش دفاع نکردم. واقعاً موندم چطور با شوهرم حرف بزنم که بفهمه ازدواج دخترمون مسابقه فامیلی نیست که حتماً باید پسرعموی خودش برنده بشه. دلم می‌خواد قبل از هر تصمیمی، بدون ترس از ناراحت شدن پدرش، نظر واقعی دخترم رو بشنویم و اجازه بدیم خودش هم درباره آینده‌ش تصمیم بگیره. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 شوهرم بازاریه و شاید هرکی از بیرون زندگی‌مونو ببینه🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 شوهرم بازاریه و شاید هرکی از بیرون زندگی‌مونو ببینه، فکر کنه وضعمون خوبه و هیچ کم‌وکاستی نداریم، ولی واقعیت زندگی‌مون با چیزی که مردم فکر می‌کنن خیلی فرق داره. بعضی وقتا واقعاً برای خرید ساده‌ترین مواد غذایی هم می‌مونیم. برنج و روغن و مرغ شده چیزایی که قبل از خریدنشون باید چند بار حساب‌وکتاب کنیم ببینیم اصلاً پولش جور می‌شه یا نه. خیلی وقتا می‌رم توی آشپزخونه، کابینت‌ها رو باز می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم امروز دیگه چی درست کنم که هم بچه‌ها سیر بشن، هم خرج زیادی نداشته باشه. یه روز با سیب‌زمینی و تخم‌مرغ سر می‌کنیم، یه روز با یه غذای ساده که شاید چند سال پیش حتی به چشممون غذا نمی‌اومد. درد من فقط این نیست که نمی‌تونم هرچی دلم می‌خواد بخرم؛ درد اصلی اینه که حتی برای چیزای ضروری هم باید نگران باشم. مردم وقتی می‌شنون شوهرم بازاریه، فکر می‌کنن حتماً دخلش خوبه و هر روز پول درمیاره. ولی کسی نمی‌دونه بازار همیشه روی خوش نشون نمی‌ده. یه روز فروش هست، یه روز نیست، یه روز کلی جنس می‌فروشه ولی وقتی حساب‌وکتاب می‌کنیم، می‌بینیم چیزی برای خونه باقی نمونده. البته منم دیگه خسته شدم از اینکه هر بار با همین حرف‌ها خودمو آروم کنم، چون بالاخره ما هم زندگی داریم و خرج خوراک و قبض و هزار تا چیز دیگه سر جاشه. بعضی وقتا حتی روم نمی‌شه به شوهرم بگم برنج تموم شده یا باید روغن بخریم. می‌بینم خودش هم فکرمنده، ولی خب منم به‌عنوان یه زن و مادر، از این وضعیت خسته می‌شم. دلم می‌خواد یه بار بدون حساب‌وکتاب برم خرید، چیزایی رو که لازم داریم بردارم و وقتی به قیمت‌ها نگاه می‌کنم، مجبور نباشم نصفشون رو بذارم سر جاشون. از همه بدتر اینه که آدم نمی‌تونه راحت درباره این مشکلات حرف بزنه. چون تا می‌گی با وجود اینکه همسرت بازاریه، برای خرج خونه مشکل داری، بعضیا باور نمی‌کنن و فکر می‌کنن داری اغراق می‌کنی. منم دیگه از توضیح دادن خسته شدم. فقط دلم می‌خواد یه روزی برسه که برای خرید مرغ و برنج و روغن، این‌همه نگرانی نکشم و بتونم با خیال راحت برای خونواده‌م غذا درست کنم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای خانومی که سرفه میکنن🍃🍃 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان عزیزم بابت کانال هویت سپاسگزارم ممنون میشم درجواب اون دختر خانمی که سه ماهه سرفه می‌کنه دختر قشنگم سه تا نسکافه فوری بخر آماده کن با آب جوش بخور روز اول صبح وشب روز دوم هم یکیشون بخور ان شاءالله بحق باب الحوایج موسی ابن جعفر سلام الله علیها وخاندان برگزیده مطهرشون شه فا میگیری 🇮🇷🤲💞💞 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 بلدی بگووو 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 با سلام و خسته نباشید ببخشید کسی هست اینجا که تجربه درمان پوست پوست شدن صورت رو داشته باشه؟ من الان نزدیک به سه سال یا حتی بیشتر هست که روی بینی‌ام خیلی پوسته پوسته میشه؛ حتی ابروهامم همینطور و بدتر از اون، کف سرم! جوری که حتی ریزش مو و ابروی شدید گرفتم و همه‌اش این نقاط،به علاوه بینی‌ام پوست ریزی میکنه پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 سال ۱۳۶۸ بود؛🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سال ۱۳۶۸ بود؛ خونه‌مون یه حیاط بزرگ داشت با حوض آبی وسطش، چند تا گلدون شمعدونی دور حوض و یه ایوون که عصرها مامانم روش فرش پهن می‌کرد و سبزی پاک می‌کرد. توی اتاق گوشه‌ی حیاط هم یه چرخ خیاطی سینگر مشکی بود که از جهاز مادربزرگم مونده بود. مامانم خیاطی می‌کرد و من بیشتر وقت‌ها کنارش می‌نشستم و تکه‌پارچه‌ها رو مرتب می‌کردم. یه روز پسر همسایه اومد خونه‌مون تا برای مادرش پارچه‌ای رو که مامانم دوخته بود بگیره. اسمش مسعود بود؛ بیست‌وچند سالش بود و تازه توی تعمیرگاه ماشین مشغول کار شده بود. وقتی وارد اتاق شد، من داشتم با چرخ خیاطی یه دکمه می‌دوختم. سلام کرد و گفت: «این چرخ هنوز کار می‌کنه؟» گفتم: «از خیلی از ماها سالم‌تره!» خندید و رفت، اما از اون روز به بعد هر چند وقت یک بار به یه بهونه‌ای سراغ مامانم می‌اومد؛ گاهی برای گرفتن لباس مادرش، گاهی برای پرسیدن آدرس خیاطی دیگه و گاهی هم فقط برای اینکه بگه مادرش از دوخت لباس راضی بوده. یه روز چرخ خیاطی خراب شد. مامانم هر کاری کرد، درست نشد. مسعود که فهمید، گفت یکی از دوستاش تعمیرکار چرخ خیاطیه و فردا می‌فرستتش. فرداش خودش با یه جعبه ابزار اومد. معلوم شد دوستش نتونسته بیاد و مسعود تصمیم گرفته خودش یه نگاهی به چرخ بندازه. دو ساعت نشست و بالاخره چرخ راه افتاد. مامانم براش چای ریخت و گفت: «پسرم، دستت درد نکنه. حالا بگو چقدر شد؟» گفت: «هیچی خاله، فقط اگه یه روز خواستین برای مادرم لباس بدوزین، این دفعه پول پارچه رو ازش بگیرین، اجرتش با من!» همه خندیدیم، اما من تا شب به همون شوخی ساده فکر می‌کردم. چند ماه بعد، مسعود با مادرش اومدن خواستگاری. وقتی مامانم گفت از کی به دخترم علاقه‌مند شدی، جواب داد: «از همون روزی که دیدمش با یه چرخ قدیمی کلنجار می‌رفت و زیر لب غر می‌زد که چرا درست نمی‌شه!» ازدواج کردیم و سال‌ها گذشت. چرخ سینگر هنوز هم توی خونه‌مونه، هرچند دیگه کمتر ازش استفاده می‌کنم. یه روز که داشتم کشوی وسایل خیاطی رو مرتب می‌کردم، زیر جعبه‌ی نخ‌ها یه تکه کاغذ پیدا کردم. خط مسعود بود. نوشته بود: «کاش می‌شد با همین چرخ، تمام روزهای خوب زندگی‌مون رو بدوزم که هیچ‌وقت از هم باز نشن.» کاغذ رو بردم نشونش دادم. اول خندید و گفت: «جوان بودیم دیگه، چه خیال‌هایی داشتیم!» بعد کاغذ رو ازم گرفت، صافش کرد و گذاشت سر جاش. گفت: «البته هنوزم دلم می‌خواد همین‌طور کنار هم بمونیم.» اون لحظه فهمیدم بعضی چیزهای قدیمی فقط وسیله نیستن؛ یه تکه از روزهای جوونی‌مون رو توی خودشون نگه می‌دارن. مثل چرخ خیاطی مشکی مادربزرگم که یه روز نخ و سوزنش، بی‌خبر از همه‌چیز، دو نفر رو به هم نزدیک کرد و حالا بعد از این همه سال، هنوز گوشه‌ی خونه‌مون شاهد زندگی ماست. ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 تجربه استفاده از روغن بچه : 🍃