🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
شوهرم بازاریه و شاید هرکی از بیرون زندگیمونو ببینه، فکر کنه وضعمون خوبه و هیچ کموکاستی نداریم، ولی واقعیت زندگیمون با چیزی که مردم فکر میکنن خیلی فرق داره. بعضی وقتا واقعاً برای خرید سادهترین مواد غذایی هم میمونیم. برنج و روغن و مرغ شده چیزایی که قبل از خریدنشون باید چند بار حسابوکتاب کنیم ببینیم اصلاً پولش جور میشه یا نه.
خیلی وقتا میرم توی آشپزخونه، کابینتها رو باز میکنم و با خودم فکر میکنم امروز دیگه چی درست کنم که هم بچهها سیر بشن، هم خرج زیادی نداشته باشه. یه روز با سیبزمینی و تخممرغ سر میکنیم، یه روز با یه غذای ساده که شاید چند سال پیش حتی به چشممون غذا نمیاومد. درد من فقط این نیست که نمیتونم هرچی دلم میخواد بخرم؛ درد اصلی اینه که حتی برای چیزای ضروری هم باید نگران باشم.
مردم وقتی میشنون شوهرم بازاریه، فکر میکنن حتماً دخلش خوبه و هر روز پول درمیاره. ولی کسی نمیدونه بازار همیشه روی خوش نشون نمیده. یه روز فروش هست، یه روز نیست، یه روز کلی جنس میفروشه ولی وقتی حسابوکتاب میکنیم، میبینیم چیزی برای خونه باقی نمونده. البته منم دیگه خسته شدم از اینکه هر بار با همین حرفها خودمو آروم کنم، چون بالاخره ما هم زندگی داریم و خرج خوراک و قبض و هزار تا چیز دیگه سر جاشه.
بعضی وقتا حتی روم نمیشه به شوهرم بگم برنج تموم شده یا باید روغن بخریم. میبینم خودش هم فکرمنده، ولی خب منم بهعنوان یه زن و مادر، از این وضعیت خسته میشم. دلم میخواد یه بار بدون حسابوکتاب برم خرید، چیزایی رو که لازم داریم بردارم و وقتی به قیمتها نگاه میکنم، مجبور نباشم نصفشون رو بذارم سر جاشون.
از همه بدتر اینه که آدم نمیتونه راحت درباره این مشکلات حرف بزنه. چون تا میگی با وجود اینکه همسرت بازاریه، برای خرج خونه مشکل داری، بعضیا باور نمیکنن و فکر میکنن داری اغراق میکنی. منم دیگه از توضیح دادن خسته شدم. فقط دلم میخواد یه روزی برسه که برای خرید مرغ و برنج و روغن، اینهمه نگرانی نکشم و بتونم با خیال راحت برای خونوادهم غذا درست کنم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان عزیزم بابت کانال هویت سپاسگزارم
ممنون میشم درجواب اون دختر
خانمی که سه ماهه سرفه میکنه
دختر قشنگم سه تا نسکافه فوری بخر
آماده کن با آب جوش
بخور روز اول صبح وشب
روز دوم هم یکیشون بخور
ان شاءالله بحق باب الحوایج موسی ابن جعفر
سلام الله علیها وخاندان برگزیده مطهرشون شه فا میگیری 🇮🇷🤲💞💞
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
با سلام و خسته نباشید
ببخشید کسی هست اینجا که تجربه درمان پوست پوست شدن صورت رو داشته باشه؟
من الان نزدیک به سه سال یا حتی بیشتر هست که روی بینیام خیلی پوسته پوسته میشه؛ حتی ابروهامم
همینطور و بدتر از اون، کف سرم! جوری که حتی ریزش مو و ابروی شدید گرفتم و همهاش این نقاط،به علاوه بینیام پوست ریزی میکنه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سال ۱۳۶۸ بود؛ خونهمون یه حیاط بزرگ داشت با حوض آبی وسطش، چند تا گلدون شمعدونی دور حوض و یه ایوون که عصرها مامانم روش فرش پهن میکرد و سبزی پاک میکرد. توی اتاق گوشهی حیاط هم یه چرخ خیاطی سینگر مشکی بود که از جهاز مادربزرگم مونده بود.
مامانم خیاطی میکرد و من بیشتر وقتها کنارش مینشستم و تکهپارچهها رو مرتب میکردم. یه روز پسر همسایه اومد خونهمون تا برای مادرش پارچهای رو که مامانم دوخته بود بگیره. اسمش مسعود بود؛ بیستوچند سالش بود و تازه توی تعمیرگاه ماشین مشغول کار شده بود.
وقتی وارد اتاق شد، من داشتم با چرخ خیاطی یه دکمه میدوختم. سلام کرد و گفت: «این چرخ هنوز کار میکنه؟»
گفتم: «از خیلی از ماها سالمتره!»
خندید و رفت، اما از اون روز به بعد هر چند وقت یک بار به یه بهونهای سراغ مامانم میاومد؛ گاهی برای گرفتن لباس مادرش، گاهی برای پرسیدن آدرس خیاطی دیگه و گاهی هم فقط برای اینکه بگه مادرش از دوخت لباس راضی بوده.
یه روز چرخ خیاطی خراب شد. مامانم هر کاری کرد، درست نشد. مسعود که فهمید، گفت یکی از دوستاش تعمیرکار چرخ خیاطیه و فردا میفرستتش.
فرداش خودش با یه جعبه ابزار اومد. معلوم شد دوستش نتونسته بیاد و مسعود تصمیم گرفته خودش یه نگاهی به چرخ بندازه. دو ساعت نشست و بالاخره چرخ راه افتاد.
مامانم براش چای ریخت و گفت: «پسرم، دستت درد نکنه. حالا بگو چقدر شد؟»
گفت: «هیچی خاله، فقط اگه یه روز خواستین برای مادرم لباس بدوزین، این دفعه پول پارچه رو ازش بگیرین، اجرتش با من!»
همه خندیدیم، اما من تا شب به همون شوخی ساده فکر میکردم.
چند ماه بعد، مسعود با مادرش اومدن خواستگاری. وقتی مامانم گفت از کی به دخترم علاقهمند شدی، جواب داد: «از همون روزی که دیدمش با یه چرخ قدیمی کلنجار میرفت و زیر لب غر میزد که چرا درست نمیشه!»
ازدواج کردیم و سالها گذشت. چرخ سینگر هنوز هم توی خونهمونه، هرچند دیگه کمتر ازش استفاده میکنم. یه روز که داشتم کشوی وسایل خیاطی رو مرتب میکردم، زیر جعبهی نخها یه تکه کاغذ پیدا کردم.
خط مسعود بود. نوشته بود: «کاش میشد با همین چرخ، تمام روزهای خوب زندگیمون رو بدوزم که هیچوقت از هم باز نشن.»
کاغذ رو بردم نشونش دادم. اول خندید و گفت: «جوان بودیم دیگه، چه خیالهایی داشتیم!»
بعد کاغذ رو ازم گرفت، صافش کرد و گذاشت سر جاش.
گفت: «البته هنوزم دلم میخواد همینطور کنار هم بمونیم.»
اون لحظه فهمیدم بعضی چیزهای قدیمی فقط وسیله نیستن؛ یه تکه از روزهای جوونیمون رو توی خودشون نگه میدارن. مثل چرخ خیاطی مشکی مادربزرگم که یه روز نخ و سوزنش، بیخبر از همهچیز، دو نفر رو به هم نزدیک کرد و حالا بعد از این همه سال، هنوز گوشهی خونهمون شاهد زندگی ماست. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
درود به همگی، امیدوارم حالتون خوب باشه
من توی اینستاگرام یه پست دیدم که روغن بچهی جانسون رو خیلی تعریف میکرد و خیلی تبلیغش میکردن و من یه روغن بچه فیروز گرفتم چون فهمیدم مواد پایه و اولیه هر دوی این روغن بچه ها پارافینه و قیمت روغن بچه فیروز از جانسون پایینتره.
من هم موهام خشک و شکننده بود و هم پوست بدنم خشک بود و من بعد از حموم که موهامو خشک میکردم میذاشتم یکم نم بمونه تا روغن خوب پخش بشه و کمتر از ۱۰ قطره روغن بچه میزدم به موهام(قد موهام از روی شونهست) وگرنه خیلی روغنی میشد، و وز موهام خیلی کمتر میشد و همینطور موهام نرم تر شد.
برای پوست بدنم هم بعد از حمام استفاده میکردم با پوست یکم مرطوب و پوست خیلی نرم و خوشبو میشد و گزینهی خوبیه که بجای لوسیون استفاده کنید، به ناخنهام میزدم شبا قبل خواب، به لب هام وقتی خیلی خشک میشد و وقتی میخواستم صورتمو ماساژ بدم هم استفاده میکردم اما بعدش پاک میکردم و برای مژه و ابروهامم هیچوقت استفاده نکردم.
برای خودم اسکراب درست میکنم و روغن بچه هم به اسکراب اضافه میکنم واقعا عالیه و استفاده از اون اسکراب قبل از شیو اصلا نمیذاره که بعدش پوست خشک بشه بخاطر روغن بچه.
امیدوارم این تجربه براتون مفید باشه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سال ۱۳۷۲ بود؛ عید نوروز نزدیک بود و همهی محله بوی سبزه و شیرینی نخودچی میداد. مامانم از چند روز قبل گفته بود باید بریم عکاسی تا یه عکس درستوحسابی برای آلبوم خانوادگی بگیریم. اون موقعها عکس گرفتن برای خودش مراسمی بود؛ باید بهترین لباس رو میپوشیدی، موهات رو مرتب میکردی و با یه لبخند حسابشده جلوی دوربین مینشستی.
عکاسی کوچیکی سر خیابونمون بود که یه پردهی آبی پشت صندلیهاش آویزون کرده بودن و چند تا گلدون مصنوعی هم گوشهی مغازه گذاشته بودن. پسر عکاس، آرش، تازه از سربازی برگشته بود و به پدرش کمک میکرد.
وقتی نوبت ما شد، مامانم نشست و من کنارش ایستادم. آرش دوربین رو تنظیم کرد و گفت: «خانم، یکم سرتون رو به طرف مادرتون بچرخونین.»
عکس گرفته شد، اما وقتی چند روز بعد برای تحویلش رفتیم، آرش یه عکس اضافه هم بهم داد. توی عکس، خودم بودم که کنار ویترین عکاسی ایستاده بودم و اصلاً خبر نداشتم دوربین روشنه.
با تعجب گفتم: «این رو کی گرفتین؟»
گفت: «اون روز که منتظر بودین مادرتون از مغازهی کناری برگرده. خیلی طبیعی بودین، حیفم اومد عکس نگیرم.»
از خجالت نمیدونستم چی بگم. عکس رو گرفتم و گذاشتم لای دفتر مشقم.
چند هفته بعد، برای گرفتن عکسهای یکی از اقوام دوباره به عکاسی رفتیم. آرش این بار خیلی محترمانه از مامانم اجازه گرفت که خانوادهشون برای آشنایی بیشتر به خونهمون بیان. مامانم اول تعجب کرد، ولی وقتی دید پسر آروم و سربهزیریه، قبول کرد.
آشناییمون شروع شد و چند ماه بعد نامزد کردیم. روز عروسی، آرش از پدرش خواست همون پردهی آبی قدیمی رو برای چند دقیقه توی آتلیه نگه داره. بعد منو کنار خودش نشوند و گفت: «میخوام اولین عکس دونفرهمون هم مثل اولین باری باشه که دیدمت.»
سالها گذشته و حالا آلبومهای قدیمیمون پر از عکسهای رنگی و سیاهوسفیده. اما اون عکس تکی که بیخبر از دوربین گرفته شده بود، هنوز توی قاب کوچیکی روی میز اتاقمونه.
گاهی بهش نگاه میکنم و فکر میکنم چقدر عجیب بوده که یه روز معمولی، با یه لباس ساده و بدون هیچ آمادگیای، تبدیل به شروع یه قصهی طولانی شده.
آرش هنوز هم وقتی میخواد ازم عکس بگیره، میگه: «طبیعی باش، همونجوری که اولین بار دیدمت.»
و من هر بار لبخند میزنم؛ چون بعضی آدمها از همون لحظهای که وارد قاب زندگیمون میشن، دیگه هیچوقت از خاطرهمون بیرون نمیرن. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7