🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
زمستون سال ۱۳۷۰ بود؛ اون روزها که هنوز خبری از موبایل و پیام دادن نبود و اگه کسی رو دوست داشتی، باید به هزار تا بهونه از جلوی خونهش رد میشدی تا شاید یه لحظه ببینیش.
من بیشتر پنجشنبهها با مامانم میرفتیم خونهی مادربزرگم. خونهش یه حیاط قدیمی داشت با حوضی که زمستونها روش یه لایه یخ میبست، درخت اناری که شاخههاش تا روی دیوار خم شده بود و یه ایوون که همیشه بوی چای دارچینی میداد.
خونهی روبهروی مادربزرگ، یه خانوادهی تازه اومده بودن. پسرشون، سامان، هر روز صبح با یه کیف چرمی از خونه بیرون میرفت و عصرها که برمیگشت، گاهی چند دقیقه جلوی در میایستاد و با پدرش حرف میزد.
اولین بار توی حیاط مادربزرگ دیدمش. داشتم پرتقالهایی رو که از بازار خریده بودیم توی سبد میچیدم که یکی از دستم افتاد و قل خورد تا کنار دیوار. سامان که از در خونهشون بیرون اومده بود، پرتقال رو برداشت و از روی دیوار کوتاه به طرفم گرفت.
گفت: «فکر کنم این یکی قصد داشته بره خونهی ما!»
خندیدم و پرتقال رو گرفتم. همین چند کلمه شد شروع سلاموعلیکهای کوتاه ما.
بعد از اون، هر وقت زمستون میشد و مادربزرگم پرتقال میخرید، ناخودآگاه یاد اون روز میافتادم. یه روز که هوا خیلی سرد بود، دیدم یه کیسهی کوچیک پرتقال پشت در حیاط گذاشته شده. مادربزرگم گفت همسایهی روبهرویی آورده و گفته از باغ پدریشونه.
اما من میدونستم سامان خودش این پرتقالها رو انتخاب کرده؛ چون توی کیسه، یه پرتقال کوچیک بود که روش با خودکار یه قلب ریز کشیده بودن!
چند ماه بعد، خانوادهها برای آشنایی بیشتر دور هم جمع شدن و بالاخره قصهی ما جدی شد. روز خواستگاری، مادربزرگم که از همهچیز خبر داشت، یه بشقاب پرتقال گذاشت جلوی سامان و گفت: «این دفعه دیگه لازم نیست پرتقالها از دیوار رد بشن، خودت بیا توی حیاط!»
همه خندیدن و من از خجالت سرم رو پایین انداختم.
حالا سالها از اون روزها گذشته. مادربزرگم دیگه بین ما نیست و خونهی قدیمیش هم فروخته شده، اما هر زمستون که پرتقال میخریم، سامان یکی رو برمیداره و با همون خودکار کوچیک یه قلب روش میکشه.
بعد میذاره جلوی من و میگه: «این یکی رو مواظب باش، شاید دوباره بخواد فرار کنه!»
منم میخندم، اما ته دلم هنوز همون دختر جوونی هستم که توی حیاط مادربزرگ، با گرفتن یه پرتقال از دست یه پسر همسایه، نفهمید چطور یه قصهی ساده قراره تمام عمرش ادامه پیدا کنه.
بعضی خاطرهها با بوی یه میوه، صدای یه در قدیمی یا سرمای یه عصر زمستونی زنده میشن؛ و آدم میفهمه عشق همیشه با اتفاقهای بزرگ شروع نمیشه، گاهی از یه پرتقال کوچیک میاد و تا آخر عمر توی دل آدم میمونه. ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
تربیت فرزند
🧸 نظمِ شیرینِ کودکانه!
بچه وقتی اسباببازیهاش رو همونطور که خودش دوست داره میچینه، لذت میبره.
از نظرِ ما شاید اون چیدمان بینظم به نظر برسه، اما از نگاهِ خودش، یه نظمِ شیرینه. 😊🙃
نباید نظمِ بزرگترها رو به کودک تحمیل کرد. همونطور که به نوزادِ یکماهه آبگوشت نمیدیم، نمیشه نظمِ سنگین و دقیقِ بزرگسالانه رو هم از کودک انتظار داشت. ❌
✅ پس یادت باشه: هر چیز خوبی، لزوماً برای کودک خوب نیست!
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقتتون بخیر یه سوال داشتم اعضا اگر تجربه ای داشتن خوشحال میشم کمکم کنن
بدنم بعد از شیو پر از جوش میشه پاهام و بازوم کمرم
برای درمان این جوش و جای جوش که باقی میمونه چه پمادی بزنم
چطوری شیو کنم که جوش نزنم
واقعا دیگه کلافه شدم کل بازوم پر جوشه
روی پاهام جای جوش مونده
روش های مختلف شیو از جمله پودر موبر و ژیلت و کرم موبر رو استفاده کردم ولی باز جوش زدم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه متن قشنگ عربی خوندم ترجمه ش ابنجور میشد :
یک بار پدرم به من گفت: دخترم، هرگز سرت را پایین نینداز در برابر کسی که به تو احترام نمیگذارد
زیرا نام من، پشت نام تو قرار دارد
و مبادا تنهایی، تو را دوباره به سوی آدمهایی بکشاند که حضورشان خیری برایت ندارد.
آدمی حتی در اوج تشنگی، برای رفع عطش زهر نمینوشد.
گاهی باید اطرافت را از حضور آدمهای نادرست خالی کنی
تا زندگی فرصت پیدا کند آدمهای درست را سر راهت قرار دهد.
خودت را در میان کسانی که از جنس تو نیستند، گم نکن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خواهش میکنم پیام من را بگذارید داخل گروه تا اگه دوستان میتونند کمکم کنند چند وقت
دیگهعروسیه برادر شوهرمه ،تو اصفهان جایی را سراغ دارید که لباس مجلسی به قیمت مناسب داشته
باشند ؟کجاها برا دختر نوجوان و خودم میتونم لباس مناسب پیدا کنم ممنون میشم جواب بدید
سلام به همه اعضای گروه براعزیزی مینویسم که بارداره وحالت تهوع شدید داره دد وقتی بارداربود حالت تهوع
شدید داشت دکتر همین قرصاروبراش تجویز کردتا اخربارداریش استفاده کرد وهیج مشکلی پیش نیومد
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
«پری جان!بیا بنشین.چایت سرد میشه.»هنوز اندکی برف روی دستکشهایم باقی مانده بود.وقتی آنها را در میاوردم مادر پرسید:«باز که برف بازی کردی؟ فکر مریضیت هم باش.امیدمان به خانم بود که آنها هم رفتند.حالا اگر خدای نکرده دوباره بیافتی کی میخواهد تو را به دکتر و درمان برساند؟و با ناله ادامه داد:«من پیرزن علیل؟» مادر بیچاره ام چه میگفت و من فکر کجا را میکردم.دنبال فرصتی میگشتم که او پیش خانم بزرگ برود و من بتوانم نامه را بخوانم.این بود که پرسیدم:«خانم بزرگ تنها هستند؟»مادر دست برد و در قابلمه را برداشت و بعد از اینکه دنبه های آبگوشت را درآورد شروع به کوبیدن کرد.در حالی که میکوبید گفت:«امروز از صبح رفته خانه برادرش.یعنی نمیخواست بره آمدند دنبالش.گفتند:چند روزی میبریمش شهرستان.میگفتند:خواب دیدیم دلمان برایش شور میزند.»و مادر شروع کرد به تعریف:«پری زن برادر خانم بزرگ را دیدی؟»
جرعه آخر چای را هورت کشیدم و گفتم:«وقتی بچه بودم یک بار.»با آب و تاب گفت:«نمیدانی؟تازه از فرنگ برگشته.مثل خارجیها بود.دخترش اصلا نمیتوانست درست و حسابی فارسی حرف بزند.»گفتم:«کدام دخترش؟»
مادر تکانی به خودش داد و در همان حال که دنبه های کوبیده شده را دوباره در قابلمه میریخت گفت:«فرنوش بلا گرفته.چه قدر هم خوشگل شده یک کمی شکل بهرام شده.»بعد فتیله سماور را پایین کشید و گفت:«فکر کنم هم سن بهرام باشد.» با حواس پرتی گفتم:«کی؟» گفت:«فرنوش خانم پس یک ساعته از کی تعریف میکنم.همان چشم آبی و مو طلائیه که خانم بزرگ همیشه میگفت عروس خودم میشود.»اصلا انگار در این دنیا زندگی نمیکردم.شاید هم خواب بودم.اصلا نمیشنیدم و...دستی روی شانه ام تکانم داد:«پری؟سفره را پهن نمیکنی؟» گفتم:«چرا»و مثل مرده ای که از قبر بلند میشود خشک و بی حس رفتم و سفره را برداشتم.مثل ربات کار میکردم.سفره انداختم سبزی گذاشتم کاسه آوردم ترشی آوردم پارچ را آب کردم.
تازه وقتی نشستم و نان را تکه تکه کردم به خودم آمدم.فرنوش!همان دختر لوس و ننری که در آمریکا بزرگ شد و درس خواند برادرزاده خانم بزرگ برای چه آمدند خانم بزرگ را بردند؟چرا در این زمستان؟در این برف و یخبندان نکند خبری باشد؟نکند میخواهند فرنوش را برای بهرام....