🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
تربیت فرزند
🧸 نظمِ شیرینِ کودکانه!
بچه وقتی اسباببازیهاش رو همونطور که خودش دوست داره میچینه، لذت میبره.
از نظرِ ما شاید اون چیدمان بینظم به نظر برسه، اما از نگاهِ خودش، یه نظمِ شیرینه. 😊🙃
نباید نظمِ بزرگترها رو به کودک تحمیل کرد. همونطور که به نوزادِ یکماهه آبگوشت نمیدیم، نمیشه نظمِ سنگین و دقیقِ بزرگسالانه رو هم از کودک انتظار داشت. ❌
✅ پس یادت باشه: هر چیز خوبی، لزوماً برای کودک خوب نیست!
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقتتون بخیر یه سوال داشتم اعضا اگر تجربه ای داشتن خوشحال میشم کمکم کنن
بدنم بعد از شیو پر از جوش میشه پاهام و بازوم کمرم
برای درمان این جوش و جای جوش که باقی میمونه چه پمادی بزنم
چطوری شیو کنم که جوش نزنم
واقعا دیگه کلافه شدم کل بازوم پر جوشه
روی پاهام جای جوش مونده
روش های مختلف شیو از جمله پودر موبر و ژیلت و کرم موبر رو استفاده کردم ولی باز جوش زدم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه متن قشنگ عربی خوندم ترجمه ش ابنجور میشد :
یک بار پدرم به من گفت: دخترم، هرگز سرت را پایین نینداز در برابر کسی که به تو احترام نمیگذارد
زیرا نام من، پشت نام تو قرار دارد
و مبادا تنهایی، تو را دوباره به سوی آدمهایی بکشاند که حضورشان خیری برایت ندارد.
آدمی حتی در اوج تشنگی، برای رفع عطش زهر نمینوشد.
گاهی باید اطرافت را از حضور آدمهای نادرست خالی کنی
تا زندگی فرصت پیدا کند آدمهای درست را سر راهت قرار دهد.
خودت را در میان کسانی که از جنس تو نیستند، گم نکن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خواهش میکنم پیام من را بگذارید داخل گروه تا اگه دوستان میتونند کمکم کنند چند وقت
دیگهعروسیه برادر شوهرمه ،تو اصفهان جایی را سراغ دارید که لباس مجلسی به قیمت مناسب داشته
باشند ؟کجاها برا دختر نوجوان و خودم میتونم لباس مناسب پیدا کنم ممنون میشم جواب بدید
سلام به همه اعضای گروه براعزیزی مینویسم که بارداره وحالت تهوع شدید داره دد وقتی بارداربود حالت تهوع
شدید داشت دکتر همین قرصاروبراش تجویز کردتا اخربارداریش استفاده کرد وهیج مشکلی پیش نیومد
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
«پری جان!بیا بنشین.چایت سرد میشه.»هنوز اندکی برف روی دستکشهایم باقی مانده بود.وقتی آنها را در میاوردم مادر پرسید:«باز که برف بازی کردی؟ فکر مریضیت هم باش.امیدمان به خانم بود که آنها هم رفتند.حالا اگر خدای نکرده دوباره بیافتی کی میخواهد تو را به دکتر و درمان برساند؟و با ناله ادامه داد:«من پیرزن علیل؟» مادر بیچاره ام چه میگفت و من فکر کجا را میکردم.دنبال فرصتی میگشتم که او پیش خانم بزرگ برود و من بتوانم نامه را بخوانم.این بود که پرسیدم:«خانم بزرگ تنها هستند؟»مادر دست برد و در قابلمه را برداشت و بعد از اینکه دنبه های آبگوشت را درآورد شروع به کوبیدن کرد.در حالی که میکوبید گفت:«امروز از صبح رفته خانه برادرش.یعنی نمیخواست بره آمدند دنبالش.گفتند:چند روزی میبریمش شهرستان.میگفتند:خواب دیدیم دلمان برایش شور میزند.»و مادر شروع کرد به تعریف:«پری زن برادر خانم بزرگ را دیدی؟»
جرعه آخر چای را هورت کشیدم و گفتم:«وقتی بچه بودم یک بار.»با آب و تاب گفت:«نمیدانی؟تازه از فرنگ برگشته.مثل خارجیها بود.دخترش اصلا نمیتوانست درست و حسابی فارسی حرف بزند.»گفتم:«کدام دخترش؟»
مادر تکانی به خودش داد و در همان حال که دنبه های کوبیده شده را دوباره در قابلمه میریخت گفت:«فرنوش بلا گرفته.چه قدر هم خوشگل شده یک کمی شکل بهرام شده.»بعد فتیله سماور را پایین کشید و گفت:«فکر کنم هم سن بهرام باشد.» با حواس پرتی گفتم:«کی؟» گفت:«فرنوش خانم پس یک ساعته از کی تعریف میکنم.همان چشم آبی و مو طلائیه که خانم بزرگ همیشه میگفت عروس خودم میشود.»اصلا انگار در این دنیا زندگی نمیکردم.شاید هم خواب بودم.اصلا نمیشنیدم و...دستی روی شانه ام تکانم داد:«پری؟سفره را پهن نمیکنی؟» گفتم:«چرا»و مثل مرده ای که از قبر بلند میشود خشک و بی حس رفتم و سفره را برداشتم.مثل ربات کار میکردم.سفره انداختم سبزی گذاشتم کاسه آوردم ترشی آوردم پارچ را آب کردم.
تازه وقتی نشستم و نان را تکه تکه کردم به خودم آمدم.فرنوش!همان دختر لوس و ننری که در آمریکا بزرگ شد و درس خواند برادرزاده خانم بزرگ برای چه آمدند خانم بزرگ را بردند؟چرا در این زمستان؟در این برف و یخبندان نکند خبری باشد؟نکند میخواهند فرنوش را برای بهرام....
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
خیلی نگذشته بود که ننه صدیقه هول زده از جا پرید و همون طور که من رو به سمت عقب هول می داد گفت : برو کنار ببینم ! چی کار می کنی حرمله !
دست هام به شدت می لرزید و حالا دیگه کنترلی روی صدام نداشتم . بی اراده بلند بلند زار می زدم و بی توجه به حرف های ننه صدیقه خدا رو صدا می زدم .
نمی دونم گناه من چی بود که یه آب خوش از گلوم پایین نمی رفت اما همین قدر می دونستم که اون بچه گناهی نداره و حقش نبود با این وضعیت به دنیا بیاد و همین بیشتر دلم رو می سوزوند .
ننه صدیقه به سختی نوزادی که از شدت نفس تنگی یا شاید هم سر و صدای ما به گریه افتاده بود رو ساکت کرد و رو به من گفت : تو آدمی اصلا ! از خدا نمی ترسی ! چه نونی سر سفره ی پدرت خوردی که این قدر ظالم و بی رحم شدی . از این طفل معصوم خجالت نمی کشی ! مگه این با پای خودش دنیا اومده که می خوای این طوری سر به نیستش کنی . والا بِلا من هزار تا بچه ی عیب و ایراد دار دیدم اما مادری به ظالمی و سنگدلی تو ندیدم !
ننه پوران که به نظر می رسید هنوز خوابش میاد و از سر و صدای بی موقع ما کلافه ست با همون چهره ی درهم و خواب آلودش گفت : می دونم توی دلت چی می گذره دختر جان اما صدیقه درست می گه ! از غضب خدا بترس . توبه کن . توبه کن بگذار خدا بهت رحم کنه .
نمی خواستم هیچی بشنوم ! هر کلمه ای که از دهان ننه صدیقه و پوران خانوم بیرون می اومد فقط و فقط درد من رو بیشتر می کرد و بیشتر عذابم می داد . با در موندگی زیر پتو خزیدم و اون قدر گریه کردم که نفهمیدم کی چشم هام گرم شد و خوابم برد .
نمی دونم چه قدر از روز گذشته بود که با شنیدن صدای گریه ی مادرم چشم هام رو باز کردم .
نوزاد رو بغلش گرفته بود و همون طور که اشک می ریخت آروم آروم قربون صدقه ش می رفت .
از ديدن مادرم اون هم با اون وضعیت خیلی تعجب کردم . طوری زار می زد انگار کسی مرده !
با گیجی خودم رو توی رختخوابم جا به جا کردم و بی رمق به دیوار تکیه زدم . مادرم که تازه متوجه شده بود من بیدار شدم ، با درموندگی نگاهی بهم انداخت و گفت : الهی دورت بگردم مهربانو . این چه بختیه که تو داری ! الهی مادرت بمیره . حالا می خوای چی کار کنی ؟!
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸